امروز نیز گذشت و سالی دگر به سالهای عمرم افزوده شد . این بالا رفتن عدد کمی مرا دلتنگ اعداد پیشین کرد ولی سنگین تر بودن نکات خوب و مثبت بر منفی ها راضی ترم میکند هرچند که هنوز خیلی از کارهایی که خواسته ام نکرده ام و بسیاریست اهداف پیش چشم با آن آرزوهای بزرگ و کوچک بیشمار منتها آرزویی جدید شاید برای همه مان به آن ها افزوده شد ، شاید آرزویی مشترک .
امروز به سال گذشته که نگاه کردم اصلا تکراری نبود ، روزمرگیش نیز کم بود . سالی پر از شادی و غم ،پیروزی و شکست . سالی مملو از عاطفه و هیجان ، سالی پر از دیدار و سفر .سالی که ژرف ترین تغییرات را برروی من وشاید همه مان داشت . دید م آنچه که با ده سال مطالعه شاید نمی یافتمشان. کم نیست هنوز کارهای ناتمام ، از علم و هنر و تاریخ و ورزش تا جامعه و روان و سیاست ولی امیدی دارم که همه را ممکن کند شاید.
و سال پیش رو بوی تغییر دارد ، زیبا بود این تولد با نگاههایش و هدایای هرگز کمرنگ نشده اش.روزی که همه مهربانیشان بی حد بود و نگاههایشان عمیق ، زیباییشان دو چندان و صداقتشان وصف ناپذیر. به خاطرم آمد امروز همه ی تولد هایم ،همه ی خاطراتم ،همه ی صداقت ،فداکاری ها ،لبخند ها و مهربانیهای عزیزانم ، همه ی شیطنت ها، قایم موشک ها و گرگم به هواها ، قاه قاه خنده ها، گریه ها ، آرامش ها و استرس ها با دوستانم ، یادم آمد شوق روزگار کودکیم .
ولی امروز این نگاه ها رنگی افزون داشت گویی همه حتی خانه و اتاق و وسایلم میگفت این آخرین جشن تولد در زادگاه است " شاید" و همه دست به دست هم داده اند تا این جشن واین روز هیچ گاه کمرنگ نشود . عجیب روزی بود امروز...










