شنبه، مرداد ۱۷

تولدی دیگر





امروز نیز گذشت و سالی دگر به سالهای عمرم افزوده شد . این بالا رفتن عدد کمی مرا دلتنگ اعداد پیشین کرد ولی سنگین تر بودن نکات خوب و مثبت بر منفی ها راضی ترم میکند هرچند که هنوز خیلی از کارهایی که خواسته ام نکرده ام و بسیاریست اهداف پیش چشم با آن آرزوهای بزرگ و کوچک بیشمار منتها آرزویی جدید شاید برای همه مان به آن ها افزوده شد ، شاید آرزویی مشترک .


امروز به سال گذشته که نگاه کردم اصلا تکراری نبود ، روزمرگیش نیز کم بود . سالی پر از شادی و غم ،پیروزی و شکست . سالی مملو از عاطفه و هیجان ، سالی پر از دیدار و سفر .سالی که ژرف ترین تغییرات را برروی من وشاید همه مان داشت . دید م آنچه که با ده سال مطالعه شاید نمی یافتمشان. کم نیست هنوز کارهای ناتمام ، از علم و هنر و تاریخ و ورزش تا جامعه و روان و سیاست ولی امیدی دارم که همه را ممکن کند شاید.


و سال پیش رو بوی تغییر دارد ، زیبا بود این تولد با نگاههایش و هدایای هرگز کمرنگ نشده اش.روزی که همه مهربانیشان بی حد بود و نگاههایشان عمیق ، زیباییشان دو چندان و صداقتشان وصف ناپذیر. به خاطرم آمد امروز همه ی تولد هایم ،همه ی خاطراتم ،همه ی صداقت ،فداکاری ها ،لبخند ها و مهربانیهای عزیزانم ، همه ی شیطنت ها، قایم موشک ها و گرگم به هواها ، قاه قاه خنده ها، گریه ها ، آرامش ها و استرس ها با دوستانم ، یادم آمد شوق روزگار کودکیم .


ولی امروز این نگاه ها رنگی افزون داشت گویی همه حتی خانه و اتاق و وسایلم میگفت این آخرین جشن تولد در زادگاه است " شاید" و همه دست به دست هم داده اند تا این جشن واین روز هیچ گاه کمرنگ نشود . عجیب روزی بود امروز...

شنبه، مرداد ۱۰

به سبز جاودان من



وطن٬وطن

نظر فکن به من که من

به هر کجا٬غریب وار٬

که زیر آسمان دیگری غنوده ام

همیشه با تو بوده ام

همیشه با تو بوده ام


اگر که حال پرسی ام

تو نیک می شناسی ام

من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:

حکایت هزار شاه با گدا

حدیث عشق ناتمام آن شبان

به دختر سیاه چشم کدخدا

ز پشت دود کشت های سوخته

درون کومه ی سیاه

ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه

تنم ز رنج٬عطر وبو گرفته است

رخم به سیلی زمانه خو گرفته است

اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام

یکی ز چهره های بی شمار توده ام


چه غمگنانه سال ها

که بال ها

زدم به روی بحر بی کناره ات

که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی


به اوج رفت موج های تو

که یاد باد اوج های تو!


در آن میان که جز خطر نبود

مرا به تخته پاره ها نظر نبود

نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان

به گودهای هول

بسی صدف گشوده ام

گهر ز کام مرگ در ربوده ام


بدان امید تا که تو

دهان و دست را رها کنی

دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده ام

شکنجه دیده ام

سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام

هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام


اگر تو پوششی پلید یافتی

ستایش من از پلید پیرهن نبود

نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام


کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام

اگر که ایستاده ام

و یا ز پا فتاده ام

برای تو٬ به راه تو شکسته ام

اگر میان سنگ های آسیا

چو دانه های سوده ام

ولی هنوز گندمم


غذا و قوت مردمم

همانم آن یگانه ای که بوده ام


سپاه عشق در پی است

شرار و شور کارساز با وی است

دریچه های قلب باز کن

سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده ام


نبود و بود برزگر را چه باک

اگر بر آید از زمین

هر آنچ او به سالیان

فشانده یا نشانده است


وطن!وطن!

تو سبز جاودان بمان که من

پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو

به دور دست مه گرفته پر گشوده ام


سیاوش کسرایی

برای دانلود با صدای همایون شجریان اینجا را کلیک کنید

شنبه، مرداد ۳

شاید این روزهای من

در این روزهای تغییر و دگرگونی زندگی ، در این روزها که جوانی و شور زندگی ترس تغییر را کمرنگ تر میکند و تورا در دریای حوادث غوطه ور ، در این ایامی که همه یا خون می دهند و یا خون دل می خورند ، این روزهای نگرانی برای فردا و تکمیل پازل چمدان ها ، چون همه ی دوران ها قصه هایی شروع میشوند و شاید قصه ی من هم...

«تمام قصه ها٬
با بود يکی٬
و نبود ديگری٬
آغاز می شود.

که «يکی بود و
يکی نبود»٬

يکی رفته بود،

يکی مانده بود،

مانده بود و
گريه کرده بود.»

«يغما گلرويی»


سه‌شنبه، تیر ۹


می گفتی نگرانی برای یکنواختی روزهایت، برای تشدید "گ" روزمرگی هایت ، برای از میان رفتن هیجانت ، برای حرف های تمام شده ات آن قدر گفتی و گفتی تا امروز آنچنان هیجان مرگباری به دلمان انداختند و آن قدر حرف داری و همه پر اشک .آری میدانم میخواهی بگویی نه به این قیمت . کلام من هم همین است ولی محض رضای خدا بگذار امروز حرفم تمام شود سپس سخن بگو. گفتم وطن ، گقتی وطن؟ وتن؟ نه تنی ماند و نه وطنی . گفتم عشق ،گفتی گرسنه نمانده ای ، گفتم عشق وطن گفتی هنوز جوانی . بزرگ شوی فراموش میکنی . تمام شده اگر هم بود . فراموش کردی زاده ی سرزمین خورشیدی ، یعنی زاده ی امید و معرفت . زاده ی نور و انسانیت . داغ داری . داغ خون سهراب ها و سیاوش ها کشیده ای . کلامت را سعدی اثر بخشیده و روحت را حافظ . از بلادی هستی که مروت با دوست و مدارا با دشمن به خونت رخنه کرده . این ماتمت برای ندا و نداها از همان عشق وطن فراموش گشته ات است . آری دردناک است بهای بیداریش . بیدار شده بسیار گران . جانمان آتش گرفته ، در ماتمیم ، من ،تو و هر انسان دارای اندیشه و روحی . هرکه جزو پیکر بنی آدم و جز گوهر آفرینش باشد. همیشه کنار هر فرشته ای دیوی بوده . انسان را با انیسانیت فرق بسیار است . همان طور که آزادی را با آزادگی .

رستم ها هست در وجود تک تکمان. ما را خوان ها در پیش است و شغادهایی نابرادر در پیش . این چرخ گرانفروش بوده و هست و خواهد بود . ما را همیشه برای هرچیز باارزشی بهایی بوده و امروز هم . و ما کم نمی خواهیم . ما گرانبها ترین ثروت ها یعنی آزادی از دست رفته مان ، انسانیت به تاراج گذاشته مان ، شعور دزدیده شده مان را میخواهیم کم نیست پس بهایی دارد بسیار گران . این چرخ ،این فلک گرانفروش است ولی بی انصاف نیست نبوده . به امیدواران ندای رهایی داده . ظلمت دارد ولی پگاه هم دارد . پایان شب سیه را سفید قرارداده . خزان دارد ولی بهار هم دارد . اگر آرش ها دیروز با جانشان به ایران وسعت بخشیدند برای غنی کردن تجربه ی تاریخ ما بود و نه بیشتر. این آتش ها شاید جانسوز ولی امیدسوز نباید باشد .

فلک آن رفیق من بود

چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی
عجبا بهات دادیم و هنوز می نجوشی
سر و جان نازنینان تو به هیچ می نسنجی
که دمی رها شدن را تو به ما نمی فروشی
به شهید ما نگه کن که سکوت کرد و جان داد
تو چرا سکوت کردی و چرا نمی خروشی
بجز از غرور مردم تو چه پایمال کردی
بجز از جنایت خود تو چیز را بپوشی
فلک آن حیات ، مرگ است ، که بی وی اش بخواهی*
همه آن شراب ، زهر است ، که بی وی اش بنوشی*
فلک آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی
تو بگو به من که تا چند ، توانم این خموشی
ز ازل حرام زادی که حرام باد بر تو
گر از این سپس بخواهی که دمی سیه نپوشی

(مهران راد)

بشنوید ( باتسکر از علی)

شنبه، خرداد ۲۳

از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

بشنوید

جمعه، خرداد ۱۵

.....

سکوت من از بی تفاوتی نیست مرا در این هیاهو مجالی نیست

شنبه، خرداد ۲

پراکنده



یکم: دلم میگیره ، میخوام گریه کنم . تازگی ها اینو زیاد میگم .نه که فکر کنی مشکلی دارم نه.. خوشبختانه پس از سالها دنیا داره به رویم لبخند میزنه. ولی این حس و این کلام وقتی ازت جاری میشه که بیای اصفهان و هوس کنی بری کنار زنده یاد ،زنده رود . اونجا این تنها تو نیستی که غصه داری . مردان مسنی را میبینی که با چه افسوسی به جای خالی آب نگاه میکنن . گویی تنها پیوندشون به روزگارجوانی و رویاهایشان را ازشون گرفتند . به پل ها که نگاه میکنی گویا دارن فریاد مهیبی میکشند . همیشه شادترین خنده های مردم روی سی و سه پل بود و الآن غمگین ترین حالت فرد هنگام گذر از آن.

دوم: اشتباه کردم اینو باید پست میکردم تنهایی . حالا که فراموشم شد بذار بگم . خوشحالم واسه ذوب آهن . نه که فکر کنی از فوتبال خوشم میآد ها . هرگز. ولی به خاطر دایی منصور شادمانم چون اون شاد هستش این روزها. خون همینه دیگه....

سوم: امروز دوم خرداد روزی که م. ی.ر. ح. س.ی.ن.... اصفهان سخنرانی داره و لحظه به لحظه ی دوم خرداد 76 را به خاطر میارم .اون روزها نمیتونستم رای بدم خیلی کوچک بودم ولی به شدت مجله ها و روزنامه ها را زیر و رو میکردم ، خیلی بیشتر از الآن. یادتونه چه زیبا باهم یکی شدیم؟ ولی یک وجه مشترکی واسه من دوم خرداد تمام سالها داره و هر سال این روز خوشحالم، اون هم این که تولد مادرم هستش.

چهارم: این آقای بهنود هم دیگه دستش واسم رو شده. وقتی رمان مینویسه اصل ماجرا کاملا بی سند و خیال پردازیه ولی میدونی چرا خوشت میاد؟ چون واست توی اون گوشه گوشه های ذهنت سوال ایجادمی کنه . پرسش هایی که اگر با احتمال محال صفر هم مطرح باشه واست خیلی ارزش داره . هنر منده بیشتر تا نویسنده . یعنی میاد یه خیالاتش زمان میده . اصلی خیالی را بازمان صحیح که باعث میشه با زمان کتاب آشنا بشی و واسه تاریخت خوبه را تلفیق میکنه و این محشره و لی خوب گولمون میزنه دیگه. الآن تقریبا میتونم بگم کتاب خانومش را از سال 76 بهش فکر میکرده . امینه که کاملا بی سند بود ودر عین حال نمیشد باور نکرد و خانوم هم در امتداد از دل گریخته ها شکل گرفته. و این را بوضوح در داستان عقرب و گل سرخ میبینی . اونجاست که داره توی کنج ذهنش _ با احترام به توانایی خانم ها و متاسفانه تنها نسبت دادن این قریحه به شاهزاده ها _ شروع میکنه به از دیو و فرشته گفتن ، وجملات تکراری هر دو کتاب از بی ارزشی و ارزشمندترین خلق جهان یعنی زندگی ، که پرو بال پیدا میکنه . ... البته اینهایی که من گفتم نقد نیست . تنها ارتباطی است فکری بین خواننده، نویسنده و شناخت خواننده از نویسنده بوسیله ی عناصر کتاب. بگذریم روده درازی من هم که پایان نداره.

پنجم: چه پراکنده نوشتم . اصل موضوعی که میخواستم بگم فراموشم شد.



شنبه، اردیبهشت ۱۲

خانوم


" زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیزاز آن ارزشمندتر نیست . سالها پیش ، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین و امیدواری با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از این هاست . فقط مرغ های دریایی هستند که از توفان نمی هراسند . حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی برای نشستن نیابند ، آنقدر بال می زنند که یا توفان فرونشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمان ها می میرند . ان که به میآن موج ها می افتد مرغ دریایی نیست . مرغ دریایی در اوج می میرد ، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط نبیند ."

خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سالها را با او گذراندم . اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با او می توانم هرروز را سالی کنم .وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشته ی ظریفی که آدمیزاد باشد چفدر حقیرند، دانستم که زمان را انسان می سازد. من خودم آن را ساختم.

" خانوم- بهنود"

دوشنبه، اردیبهشت ۷

به یاد بیژن ترقی

خواننده: دلکش
شاعر: بیژن ترقی
آهنگساز: علی تجویدی
دستگاه: دستگاه شور

متن ترانه:

آتشی زکاروان جدا مانده *** این نشان زکاروان بجا مانده
یک جهان شراره تنها *** مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد *** به سوز خود سازد
....................
سوزد از جفای دوران *** فتنه و بلای توفان
فنای او خواهد *** به سوی او تازد
....................
من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم
با این‌گرمی جان *** در ره مانده حیران
این غم خود به کجا ببرم؟
با این جان لرزان *** با این پای لغزان
ره به کجا ز بلا ببرم؟
می‌سوزم گرچه با بی‌پروایی ...... می‌لرزم برخود از این تنهایی
من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم
....................
آتشین خو هستی سوزم *** شعله جانی بزم افروزم
....................
بی‌پناهی محفل آرا*** بی‌نصیبی تیره روزم
آآآآآ......
من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم
من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم

دوشنبه، فروردین ۳۱

نوای نی


امشب در فضای موسیقی گلها باز به آخرین اثر استاد بزرگ آواز ایران گوش میدهی که ناگاه جلوی چشمت صفحات بزرگ گرامافون و کلاه های لبه دارپدیدار میشود. بگو چقدر دلت میخواست جوان نسل موسیقی گلها بودی. در این میان تصویری از خودت نیز هویداست که پای ضبط مادربزرگ به صدای داییت گوش میکنی و با دختر دایی هایت در خیال بازی. دایی چون شجریان میخواند و تودر آرزوی دیدارش به او گوش میدهی و ناگهان حال را می بینی که او را در یک سال دو بار دیدار کرده ای و ناگهان می بینی باز قلم و مرکب در دست و نوای شعر "رهی معیری " را که از این آخرین اثراستاد پرده های گوشت را می نوازد ، مینویسی و اشکی که روی لغت "نی" چکیده . چه کرده ای استاد با این آخرین اثرت. به آینه نگاه میکنی، چه بزرگ شده ای . میدانستی چقدر صبوری کردی و اکنون با این "نوا" چه ها که گویی فیلم گونه از ذهنت گذشت ؟ و تو میگویی اگر مادربزرگ زنده بود اکنون هم صدا با استاد می خواند که" به کجایی ای گل من؟" . ولی شادمان باش که روزی چون امروز آمد ولی خودت هم نمیدانستی چقدر بزرگ شده ای. فکر میکنی اگر آشنایی از زمان های نه چندان درو ببیندت میشناسدت؟ ادامه بده و بنویس این نوای نی را که بانگش آتشی برجان همه خواهد زد:


چنانم بانگ نی آتش بر جان زد
که گویی کس آتش بر نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امشب ، بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا تازه تر از لاله کند
زجدایی ها چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتش هجر یاران زد
به کجایی ای گل من
که همچو نی بنالد زغمت دل من
جز ناله ی دل نبود در عشقت حاصل من
گذری به سرم ، نظری بر چشم ترم
کز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد
نوای نی گوید کز عشقت چون شد


"رهی معیری"

پنجشنبه، فروردین ۲۷

آه من ، آه باران

یکم : دچار سکوتی در باب وبلاگ نویسی شده ام که که برای خودم هم جالب شده.

دوم: یه پست عکاسی از باغ پرندگان آماده کرده بودم که تازه یادم آومده پستش نکردم . می بینی اوضاعم را؟

سوم: بالاخره کتاب "صدسال تنهایی "مارکز به ترجمه ی بهمن فرزانه را خوندم . این که میگم بالاخره به این علت هستش که از زمانی که قصد خوندنش را گرفتم تا حالا دقیقا دوازده جلد کتاب خوندم. اوایلش از اینکه ملت این همه ازش تعریف میکنن تعجب کرده بودم تا اینکه الآن خودم هم از ش تعریف میکنم مثال درست و به جایی از واقعیات ما انسانهاست هرچند تخیلش که هنر نویسندگیست زیاد ولی تخیلاتی واقعی و عینست.

چهارم: دارم کتابی به نام "سقوط اصفهان" به روایت "کروسینسکی " و باز نویسی سید جواد طباطبایی را میخونم که خواندن آن را به همه توصیه میکنم . البیه نمیدونم اینجا هست یا نه.

پنجم:این یکی که البته برای خودم تنها خبر خوشیه اینه که این روزها تمرکز فوق فعال و بالای سن هفده سالگیم اومده سراغم.

ششم: دیروز یک بسته از طرف آقای همسر برایم رسید حاوی "آه باران" شجریان و کنسرت علیرضا قربانی و کامکارها . که البته فرصت دیدن کنسرت را هنوز پیدا نکردم.

هفتم: ( مهمترین ) این جدید ترین اثر استاد محمد رضا شجریان " آه باران" را به همه پیشنهاد میدم خیلی زیباست ضمن آنکه نغمه ای نهفته دارد و بغضی که هم نگرانت میکند و هم زیبایی مفرطی رادر خود جای داده که تو را به عالمی دگر وارد میکند . و در مایه ی دشتی است.
توضیحات بیشتر را از اینجا بخوانید



ریشه در اعماق اقیانوس دارد-شاید-
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران
یا,نه,دریائی ست گوئی ,واژگونه,بر فراز شهر ,
شهر سوگواران
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر,با تشویش :
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست آیا از دل من ؟!
*
چشم ها و چشمه ها خشکند.
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ,
همچنان که نام ها در ننگ!
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد.
آه باران! ای امید جان بیداران !
بر پلیدی ها آیا چیره خواهی شد ؟!

پنجشنبه، اسفند ۲۹

بهارانه


بار دیگر بهار آمد تا طبیعت عشوه گری اغاز نماید و طنازی پیشه سازد ،تا بار دگر طبیعت با زیبایی چشم نواز و خیره کننده خود چشم ها را به میهمانی زیبایی ها برد . امد تا بار دیگر دشت ودمن جامه ای از مخمل سبز تن کند گویی طبیعت در جان ما زمزمه میکند تا زندگی را چون بهار و طبیعت، سبز و خوش نماییم . بار دیگر پرندگان آواز خوان نغمه ی عشق سرداده و پهنه ی آسمان را به قلمرو خود درآورند گویی ما انسانها را به عشق دعوت می کنند اینکه چگونه عشق بورزیم وچگونه عشق را در قلبهایمان جاری کنیم .

بار دیگر بهار آمد تا طبیعت اواز زندگی سردهد و همه ی جانداران را به سردادن این آواز دعوت نماید ، بار دیگر آمد تا نسیم خوش بهاری تن و جان را نوازش دهد . باشد که ما نیز چون نسیم سپیده دم نوازشگر ،دست نوازش فرود آوریم بر آنهایی که از این دست ها محرومند . بار دیگر آمد تا آخرین قطعات و ذرات برف را آب نموده و به سوی دشت ها جاری سازد .

بار دیگر آمد تا ما به پشتوانه ی آن فال نیک حافظ شویم و حدیث عشق و شکوفه شویم ، پیش درآمدی در مقام عاشقی باشیم ، قطعه ای در گام مستی شویم و خلاصه آنسان باشیم.

نوشته بودم:" درسالی که پیش رو داریم(87) برای همه ی شما عزیزان خواهان وصال اگر در فراقید، خواهان صبوری اگر بی تابیدچون من" را دارم که این هردو آرزو برایم محقق شد پس بیایید برای همه آرزوهای زیاد کنیم ، و امسال(88) آرزوی سلامت ،سعادت،ایمان،خوشبختی ، پیروزی ، سفر ، علم، پووووول برای همه دارم . در چمدان آرزو من را فراموش نکنید.

بشنوید

مرتبط:1و2

با ارزوی شکفتن گل آرزویتان
پگاه

چهارشنبه، اسفند ۲۸

نامه ای از سوی دل

سالی را که گذراندی با دقت بنگر و در آن تامل کن . هی! ناراحت نباش تنها سالی بود که اگر علافی داشتی ناخواسته بود خودت وقتی هدر ندادی . از نظر موسیقی ضعیف پیش رفتی ، علمی بد نبود و مطالعه خیلی خوب ولی عالی نبود . اگر بخواهی نامی مناسب سال انتخاب کنی چه چیز را ترجیح میدهی؟ سفر ؟ عشق؟ کار؟ خوب میدانم که همیشه هفت را مقدس میپنداشتی و ازدواجت که خوشبختانه حاصل عشق نیز بود در هفت دهه رخ داد، و باز میدانم که سال پیشین آرزوی یک لحظه دیدار دایی ات را داشتی و اکنون در دوسفر او را دیده ای. به خاطر داری؟ میگفتی فرجام چمدان عشقم چه خواهد شد؟ سفر به شیراز و فال خواجه یادت هست؟ سفری که با خانواده به بودروم داشتی و منجر به دیدار دایی ات شد را به خاطر داری؟ به یاد داری که پس از آن نگران بودی که دیگر باری هست یا خیر؟ ازدواجت و آن همه دلهره را چه؟ به یاد می آوری چقدر کار روی سرت ریخته بود؟ این سفر آخر به آلمان و دیدار مجدد دایی به اتفاق آقای همسر را چه؟ اگر همه را به خاطر می آوری، اگر مسروری این را هم به خاطر بیاور که از وقتی نیت این همه را کردی دو سال هم نشد ،به یاد داری از بعضی به عنوان آرزو و بعضی را آرزوی بزرگ میپنداشتی ؟ حال ایمان بیاور که به آرزوهای خوب فکر کنی که نشد ندارد اگرها را به حتما تبدیل کن . ارتباطت را با یکتایی که زیباییش در پس همه ی این ها نهفته بود محکم کن و یقین بیاور .و برای همه آرزوی بهترین ها را داشته باش.

چهارشنبه، اسفند ۷

دکلمه - به دود دل خلق خود را مسوز

با تشکر از علی مدیریت آوازهای روزانه:

شنيدم كه از نيكمردي فقير
دل آزرده شد پادشاهي كبير

مگر بر زبانش حقي رفته بود
ز گردنكشي بر وي آشفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه
كه زورآزماي است بازوي جاه

ز ياران کسی گفتش اندر نهفت
مصالح نبود اين سخن گفت، گفت

رسانيدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم كه يك ساعت است

همان دم كه در خفيه اين راز رفت
حكايت به گوش ملك باز رفت

بخنديد كو ظن بيهوده برد
نداند كه خواهد در اين حبس مرد

غلامي به درويش برد اين پيام
بگفتا به خسرو بگو اي غلام

مرا بار غم بر دل ريش نيست
كه دنيا همين ساعتي بيش نيست

نه گر دستگيري كني خرمم
نه گر سر بري در دل آيد غمم

تو گر كامراني به فرمان و گنج
دگر كس فرومانده در ضعف و رنج

به دروازه مرگ چون در شويم
به يك هفته با هم برابر شويم

منه دل بر این دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز

نه پيش از تو بيش از تو اندوختند
به بيداد كردن جهان سوختند؟

چنان زي كه ذكرت به تحسين كنند
چو مردي، نه بر گور نفرين كنند

نبايد به رسم بد آيين نهاد
كه گويند لعنت بر آن، كاين نهاد

وگر بر سرآيد خداوند زور
نه زيرش كند عاقبت خاك گور؟

بفرمود دلتنگ روي از جفا
كه بيرون كنندش زبان از قفا

چنين گفت مرد حقايق شناس
كز اين هم كه گفتي ندارم هراس

من از بي زباني ندارم غمي
كه دانم كه ناگفته داند همي

اگر بينوايي برم ور ستم
گرم عاقبت خير باشد چه غم؟

عروسي بود نوبت ماتمت
گرت نيك روزي بود خاتمت

(بوستان سعدی)


از اینجابشنوید

جمعه، اسفند ۲

مدتی این وبلاگ تاخیر شد

(1)

حرفهای ناگفتهه ام بسی فراوان گشته اند .سیل عظیمی از کلام در ذهنم در نوسان است و چیدمان آن دشوار . در این فکر بودم که پس از این همه سکوت کمی شرح ماوقع برایتان دهم .ولی گویا اکنون که داری ذهنت را مکتوب می کنی رشته سخن پاره گشته و حرفها و حدیث ها چون برف آب دیده ی روی کوه ذوب گردید. انگاری تنها می توان به همین بسنده نمود که نسیم زندگانی من این روزها همی دلچسب می باشد . ولی قول می دهم در آینده ای که دور هم نیست ،آنچه گذشت و تغییراتی اساسی را در زندگیم را حادث شد ، برایتان شرح دهم.....


(2)

در پی چند سطر فوق ، فهمیدم که زبان نوشتاریم به زمان پیشینان نزدیک گشته ولی در باب تنوع آن قدر ها هم بد نیست ، گویا اکنون که نوشتم، اندکی حس نوشتاریم بازگشت . اگر بتوانم میخواهم سریعتر به روز شوم و حتی الامکان از روده درازی پرهیز نمایم . دلم برایتان نیک تنگ شده ولی دوستان هم دوره ی وبلاگیم دیگر یا چون من فرصتی برای نوشتن ندارند و یا حوصله ای . هرجا ی آشنا سرک میکشی متوقف یا کند شده ، گویا جزء پیران وبلاگستان گشته ایم و شاید هم مظلومیت نسل ما اینجا هم خودنمایی می کند.....

شنبه، آذر ۳۰

یلدا مبارک



معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید

یلداتون مبارک

مردن عاشق نمی میراندش در چراغی تازه می گیراندش




درگذشت هنرمند بزرگ اصفهانی"رضا ارحام صدر" را به جامعه ی ایرانیان سراسر دنیا بویژه مردم اصفهان تسلیت میگویم.

سه‌شنبه، مهر ۲۳

میدونی دلم چی میخواد؟

گنجشک لالا، سنجاب لالا
آمد دوباره مهتاب بالا
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی…
لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی…
گل زود خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
گل زود خوابید مثل همیشه
قورباغه ساکت، خوابیده بیشه
لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی…
لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی…
جنگل لا لا لا لا
برکه لا لا لا لا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
شب بر همه خوش، تا صبح فردا
لالا لالالایی لا لالایی لا

دانلود ترانه شب بخیر کوچولو (حجم ۱.۱۴ مگابایت)
رمز دانلود : nihaSh.com

چهارشنبه، مهر ۱۷

فرصت را از دست ندهید

بشتابید بشتابید من که فرصت ندارم ولی تا دیر نشده خرید بلیط را از اینجا شروع کنید.
به گزارش پارس کنسرت این بلیت ها شامل کنسرت های گروه کامکارها برای روز پنجشنبه 25 مهرماه و دو شب کنسرت ارکستر موسیقی ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی و خوانندگی سالار عقیلی در تاریخ های 26 و 27 مهرماه پیش فروش خواهد شد.

همچنین سایت خانه موسیقی نیزاین بلیت ها را پیش فروش خواهد کرد.

لازم به توضیح است که بلیت کنسرت استاد شجریان در تاریخ های 28 و 29 مهر ماه در سایت دل آواز فروخته می شود.

جمعه، مهر ۱۲

تاویل متن

مدتی مدید بود که تفکراتی در باب وبلاگ نویسی و شیوه ی نگارش فکرم را مشغول کرده بود ،بادقتی در وبلاگ های موفق تر اثراتی از دقت در پر هیز از توضیح اضافی یا به قول معروفی روده درازی حس کامل وبیشتر ساده نویسی را مشاهده کردم ،چرا که ما در حین خلق اثر دائما پوست می اندازیم ،همین مواقع بود که رفتیم سفر و کتابی از" هوشنگ صناعی ها" تحت عنوان " تاویل متن و هرمنوتیک عینی " به دستم رسید که قسمتی از اون را واسه کسانی که ممکنه علاقه مند باشند مینویسم واگر کسی خوشش آمد اطلاعات دقیق پیرامون کتاب را واسش مینویسم،در صورت حوصله مطالعه نمایید :

" در باز خوانی و تاویل روش مند و قابل اثبات اثر که موضوع اصلی کتاب بیان شده ،چگونه میتوان همه ی پوست انداختن ها را ندیده انگاشت و یا میانبر زد به پروسه ی تحول و تکامل واقعیت متن ،پس بتوان در تاویل اثر به آن رسید.همان معنا های انتزاعی که حتا برای هنرمند هنگام خلق اثر روشن نبوده و از ضمیر آگاه ویا ناخودآگاهش با هزار ترفند ، خواسته یا ناخواسته بیرون ریخته شده و در تحلیل نهایی در معناهای پنهانی ولی ساختاری متن عینیت پیدا کرده است ،دوباره بازخوانی نمود وتاویل را از منظر شخصی و احساسی که در پراکسیس روزمره متداول است ، به سطح تاویل علمی وقائم به روش رسانید."

اگر هدف هنرمند در خلق اثر ، ایجاز وایهام در خدمت نوآوری است که فشردگی و لایه لایه بودن را به همراه دارد و اگر هدف تاویل گر کشف این نوآوری و برملا کردن فشردگی لایه های اثر است ، پس بر خلاف هنرمند از زیاده گویی و
روده درازی به جا ترس وابایی ندارد . این حتا به مثابه حکمی است که به تاویل گر تحمیل می شود .

“مسئله ی فعالیت ذهنی هنرمند در نگارش رمان و یا خلق اثر را شاید بتوان با سیالیت رنگ بر روی بوم سفید مقا یسه کرد . نقاش هنرمند هنگامی که در بحران خلق اثر قرار میگیرد بدون تاویل وتبیین خاص به پیروی از پویایی سکون ناپذیر آزمون خود ، همه چیز را فراموش کرده و غرق در حل بحران می شود. بحرانی که از قبل به هیچ وجه قادر به پیش بینی و بررسی کامیابی و یا نا کامی اش نبوده و فی البداهه آنچه در او موجود و قابل آزاد شدن است ،اجازه می یابد به علت جبر حل بحران ، بر روی بوم پیاده کند و آن لحظه ی اکنون و اینجا ، بخش آگاه و ناخود آگاه ، سرنوشت نقاش و بوم سفید را تعیین می کند و نقش می زند که آن خود لحظه ی تولد و نو آوری است."

چهارشنبه، مهر ۳

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم، بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران

23 سال زندگی با فیلم وعکس و تلفن و این اواخر ایمیل را می فهمی؟ می دونی سالها درآرزوی دیدار کسی لحظه شماری کردن یعنی چه؟ وقتی همه ی امکانات فابل دسترست این باشه که سالی یکبار ویا دو سال یکبار پدر و مادرت و قدیم ها پدر بزرگ و مادر بزرگ (خدا بیامرزتشون) سفر کنن پیش اونی که واسه خودت ازش شخصیت ها ساختی ،چه خاطراتی که شنیدی ولی میخوای خودش زنده واست تعریف کنه،سرود کوهستان بخونه و ....

دیگه یواش یواش اون هم دلش مبخواد خواهرزاده هاش را ببینه ،اون نمیتونه برگرده و به شما هم خانوادگی ویزا نمیدن اینه که تصمیم گرفته میشه که با هم سفر کنید ،دو خانواده ،یه جایی مابین، و بالاخره واسه اولین باردر یک ویلای کاملا رویایی ملاقات انجام میشه،دل تو دلت نیست ،به مادرت فکر میکنی که چه دقیق توصیف کرده ،همه ی حرکات و رفتار واست آشناست ولی به فکر فرو میری که آیا اون داره تو را چطور می بینه؟! همونی که توی ذهنش بود؟ کمتر یا بیشتر؟ ولی با شخصیت فوق پولیتیکی برخورد داری هرچند خودت هم همه چیز را زیر ذره بین گذاشتی ولی طوری رفتار میکنی که کسی بویی نبره ولی به هر حال ضمیر ناخود آگاهت همش در حال تفکره، چه در کنارساحل ،چه درپاساژها و چه داخل اتاقت در ویلا ،حتی توی استخر و تاب و و خلاصه هرجایی که فرصت کنی ....

ولی لذیذترین قسمت سفر شب هاست که هر 10 نفر زیر آلاچیق جمع میشوید و بعد از شام سرود های قدیمی میخونید ،و خاطرات و رازهای باور نکردنی که برایتان هویدا میشود ، البته در این شب نشینی ها کازین شما خواب است و از بازی با آن طفل باهوش دوزبانه محرومی ،روزهای آخر هرچه مادرش میخواست بهش صبحانه دهد نمیخورد تا همه بیدار شوند _ناز نازی ی ی ی_ ما اینطورصدایش میکنیم بس که ناز است ....

ولی نگویید از شب آخر ،دایی بد اخلاق است و همه درهم ناگهان دایی "دلم میخواد به اصفهان برگردم " را آرام زمزمه میکند و همه باوی ناگهان باصدای بلند میخواندو زندایی به گریه می افتد ، دلت آتش است و چشمت اشک که البته سعی در پوشاندن آن داری ولی باز اینها قابل تحمل تر از زمانی است که وارد تهران میشوی و تا مدت ها همه ی حرکات ، صداها و گفتمان ها چون خوابی شیرین بوده که باورش نداری ، ولی اکنون که فکر میکنم نمیدانم آیا این سفر ارزش این همه دلتنگی را داشت؟ سفری که عمرش به صفر میل میکرد.....

پ.ن: یه کتابی هم بهم داده دایی که خودش ارزش یه پست را داره

دوشنبه، شهریور ۴

سلام

سلام ،احوالات شما چگونه است ؟ در غیاب ما به شما خوش میگذرد؟

خوب ، انگار خیلی خودخواه شد بهتره بگم سلام سلام سلام ، سرحال و شاد بخوانید لطفا سلامی به جای همه ی سلام هایی که نوشتم و پست نشد. کمی اشکال از سیستم ولی عمده، سهل انگاری خودم بود ، شاید زود گذشته باشد ولی زمانی که به اتفاقاتی که افتاد،نگاهی میکنم زمان کمی هم نبود ،از روزی که بابت "حمید هامون" همه با هم گریستیم تاروزی که بابت باخت های پیاپی المپیک و این که لا اقل من فهمیدم ارق (؟)ملی در من کشته شده که از هر باخت خوش حال میشوم، کم مدتی نمیگذرد ،بگذریم- چون همه چیز که در گذر است -این مدت تولد وبلاگم ، تولد خودم ، و تبریک عروسی یکی از آشنایان موضوعات شخصی پست نشده وچند پست اجتماعی از پست هایی بود که سهل انگاری کردم در موردش واما امروز، یادتونه نوشتم " کمتر کسی فهمید این بالاخره چقدر بالاخره است؟" حالا داره تا چند روز دیگه یکی از آرزوهای چند ساله ام اتفاق می افته و عازم سفرم وقتی برگشتم ادامه ی این سفر و عکس هاش را واستون میذارم. پس فعلا با اجازه
***********
مرتبط: (1):"خون به دلش نه"
(2):ذهن مشوش من

یکشنبه، تیر ۲۳

تکه پاره هایی از کتاب بیوتن1

تای وطن دسته دارد ، اما باید آن را بدون دسته نوشت شاید هم وتن من دسته ندارد تا من نتوانم بگیرمش.....

دسته مال گرفتن است ، وتن من دسته ندارد باید با همه ی وجود آن را در آغوش فشرد....

پ.ن: سعی کنید آنقدر دقت کنید تا یکی بودن این دوسطر را بفهمید به علت پاره ای مسائل خود ازتوضیح ان صرف نظر میکنم.

پ.ن: بدون شرح

" خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد


خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم ، بگندیم"

پنجشنبه، خرداد ۳۰

ذهن مشوش من



یک ماهی می شود ،نه نه ، یک ماه چرا؟ 30 روز ،آن هم خوب نیست گویا 720 ساعت (حالا اگر می خواهی کوچکتر شود با خودت) که وبلاگ ننوشتم . به احتمال نزدیک به یک، حرف وحدیث های بیشماری داشتم برایتان ولی از خصوصیات نمی دانم بد یا خوب اینجانب است که هرچه حرف بیشتر دارم سکوتی پررنگ تر در من هویدا می شود . از چه می نوشتم مثلا ؟ در باب نقد و تحلیل که قدرتی در خود ندیدم و بی خیال شدم . در احوالات کودکی ام که بنگری همیشه مرا با کتاب می بینی . گفتیم کتاب بهتر و بیشتر بخوانیم تا بهتر ببینیم ،بشنویم و بنویسیم و عادتی شد برایم ولی به علت ضریب هوشی بالا!؟ هنوز خوب نوشتن را نیاموخته ام . میگوییم هرچه ساده تر و بی پیرایه تر جذاب تر.چه در نوشتار وچه در گفتار و چه در کردار.من سادگی آموختم ولی در نوشته هایم جذابیتی ندیدم. می بینید آخر نوشتن یاد نگرفتم . بگذریم ، راستش هنوز در علل عقب ماندگی بلاد گل وبلبل مانده ایم . چند صفحه ای بیشتر نمانده البته . واقعا کتاب خوبی بود ....

شبها که در کنار خانواده نشسته ایم البته اگر توفیقی باشد و برق روزانه قطع نشود و احیانا میوه ای ،قهوه ای،چایی،کیکی ،چیزی صرف کنیم، دزدکی کتابی که این روز ها مادرم مشغول خواندن آن است را و آنجا به من چشمکی میزند، برمیدارم تا غصه نخورد ،همین طوری نصفش را خواندم ، کتاب جالبی است ،"بی وتن" از رضا امیرخانی ،شرح واقعیاتی که وجود داشته برای نسل متولد 52 و سفری که منشا آن چند سال زندگی خود نویسنده در ایالات متحده است هرچند برای من کمی دور و با اغراق است و ملموس نیست برایم تا این حد دنیا ندید ه گی و اختلاف زیاد بین نیمه ی سنتی و مدرنیته ذهن یک نفر. بگذریم ،نیمه ی وجودی دیگرم روزی در همین 30 روز که به خاطرم نیست چه روزی ،ذوقی برای سپاهان نوین و بیشتر باخت استیل آذین(؟) داشت. نه اینکه فکر کنید نیم نگاهی هم به آن انداخته باشم ها ، حتی یک ذقیقه وقتم را صرف دیدن این سیاست و معماری قوی اش نمیکنم ولی چه میشود کرد این اصفهانی بودن را؟ اصفهانی شده ام از آن بد اصفهانی ها ،نه؟ و نیمه ی دیگر وجودی مشغول تفکراتی که شاید روزی برایتان گفتم .....

امروز ایمیلی به دستم رسید حاوی عکسی از کازن دورگه مان ،برایتان آن بالا گذاشته ام.ببینید اصلا به خارجی ها نرفته کاملا شبیه خودمان است ،گویا قراراست سفری با این خانم کوچولوی یازده ماهه داشته باشیم به یاری پروردگار...

اوه چه خزعبلاتی شد این پست ،سرخوشی زیاد شده لابد ،شما ببخشید!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۹

کمی خیام



ایدوست بیاتاغم فردا نخوریم/ وین یکدم عمرراغنیمت شمریم
فردا که از این دیر فنا درگذریم/ باهفت هزارسالگان سربسریم “


خیام نیشابوری در زمان خود از مشاهیر برجسته به شمار می رفت و در اغلب علوم متداول آن دوران دست داشت در نجوم از بزرگان بود چنانکه ابوالفرج مورخ می نویسد که نظام الملک خیام را منجم دربار شاه کرد و گویند در علوم یونانی عارف کامل بود .مؤلف تاریخ الفی وی را از پیشوایان حکمای خراسان شمرده و مینویسد که او را در حکمت قریب به مرتبه ی ابن سینا شمرده اند وی انواع حکمت ، وبویژه" ریاضیات " را نیکو میدانست که همگی با مثلث معروف وی آشناییم.و گویند "عبد الرزاق " وزیر مشکلی در آیه ای از قرآن(؟) داشت که غزالی آن را حل نمیتوانست بکند و چون خیام با وی روبه رو شد آن مشکل را حل کرد(نسبت به این شک دارم)
و نیز حکایتی نقل میکنند که سلطان سنجر در کودکی به آبله مبتلا بود و وی اورا درمان کرد که معلوم است در طب نیز دستی داشته .

و اما در مورد نقش وی در خارج از ایران:

می توان گفت خیام در رجال دنیاست که در تمام ممالک عالم معروفست .شهرت فوق العاده ی وی بواسطه ی رباعیلت اوست که مضامین مخصوص به خود دارد و این مضامین منحصر چنان دل انگیز است که به هر زبان ترجمه شده ،مرئم آن زبان را شیفته ساخته است . شهرت وی در اروپا قدیمی است و از نیمه ی اول قرن هفدهم میلادی آغازید . نخستین کسی که خیلم را در اروپا معرفی کرد مستشرق معروف انگلیسی دکنر توماس هاید بود که در کتاب خود به نام " تاریخ مذهب پارسها و پارتها و مادهای قدیم" بعضی رباعیات خیام را به زبان لاتین ترجمه کرد و در سال 1760 در اکسفرد انتشار داد. در اوایا قرن 18 "سرگورازله" سفیر انگلستان در دربار فتحعلی شاه اولین ترجمه ی بعضی رباعیات خیام را نشر داد. در سال 1818 میلادی بارن فن ها مر پور گشتال مستشرق اتریشی در کتاب خود موسوم به " تاریخ ادبیات ایرانیان" خیام را به آلمانی ترجمه کرد ولی کسیکه خیام را در تمام اروپا معرفی کرد ادوارد بیلز کول انگلیسی رئیس مدرسه ی سنسکریت در کلکته بود که اغلب شعرای ایران را او معروف کرده و مخصوصا راه شهرت بزرگی برای خیام فراهم آورد و ادوارد فیتز جرالد شاگرد خود را با افکار وی آشنا کرد وی از شعرای بنام انگلستان بود و مضامین خیام را به شعر انگلیسی در آورد وی 75 رباعی خیام را نظم کرد .

و امروز ما جوانان ایران چقدر با خیام و امثالهم آشنایی داریم ؟ با فرهنگ این بلاد؟که اگر بگویم از هر 100 نوجوان تنها 1 نفر خیام را میشناسد هیچ اغراق نکرده ام . ای کاش.....

شنبه، اردیبهشت ۲۸

می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد

این روزها اصلا خوب نمی نویسم میدونم . خوب هم تحلیل نمیکنم . یه چیزی توی آرشیوم نوشتم راجع به "بازتاب سنتوری در نسل نو"،حوصله ام نمیشه خوب بررسی اش کنم . شدم مثل آدم های؟؟؟؟ جدی چی شدم؟ کتاب "چرا ایران عقب ماند و غرب پیشرفت ؟" را هنوز تمام نکردم . شاید این جمله، آخر خزعبل بودن یه نوشته باشه ولی نسبت به سرعت کتاب خوندن من واقعا فاجعه است . حوصله ی وبلاگ خوانی هم ندارم . خودم هم نمیدونم چی شدم . ولی نمیتونم هم ننویسم . سیم سل سه تارم هم کلهم خراب شده . هوا هم که حسابی کثیفه و یک هفته تمام میشه که سرماخوردگیم خوب نمیشه .... خلاصش حسش نیست . حالا فکر کن دوست هات هم بعد از خوندن پست میگن انرژیمان تحلیل رفت .این ها چیه مینویسی؟ راست هم میگن خوب . یه سری مسائل اجتماعی هم فکرم را مشغول کرده . باورتون میشه امروز هوس کرده بودم همه چیز را عکس ببینم .مثلا من همیشه وقتی توی ماشینم با شماره های ماشین جلوییم بازی میکنم . این بار تصمیم گرفته بودم به جای اینکه به قسمت سیاه و برجسته ی عدد پنج نگاه کنم قسمت سفید و فرورفته اش را ببینم .... خلاصه که به این نتیجه رسیدم که دلتنگی چه کارها که نمیکنه.... گمانا مرضی ، مریضی، چیزی گرفتم......

پ.ن : چند روز پیش شبکه ی دو مصاحبه ای با "محمد رضا لطفی " گذاشت . حظ بردیم . گفت که گویا آخر این هفته کنسرت داره. کسی اطلاع نداره؟ من بلیط میخوام.... 2 تا

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹

؟؟؟؟؟؟؟

"هرگز غم دوروز مرا یاد نگشت.
روزیکه نیامده ست و روزیکه گذشت"


پ.ن: گمان نکنم خییییلی ... تر از این صحبت هام.

***********************
مدتی بود میخواستم راجع به ایمان و عشق چیزهایی بنویسم جمله هام جور نمیشد تا اینکه فرجام دقیقا چیزی را نوشت که میخواستم بگم یعنی بد به دلم نشست:

"ایمان آدمها برای من محترم ترین حریم است. ایمان به هر چه باشد و هر که. دعوای بود و نبود خالق و دین ندارم. اما خودم اوج ایمان را هنوز پیدا نکرده ام. نمی فهمم ایمانی را که عشق را نمی فهمد. نمی فهمم ایمانی را که عشق را گناه می داند. ببخشید اگر خلاف عقیده شما می گویم. اما معتقدم بزرگترین موهبت خالق برای مخلوق، بالاتر از سلامت و قدرت و ثروت، عشق است. عاشق شدن و عاشقت شدن. این آخر ایمان است گمانم. معتقدم کسی که این معنی را نفهمیده دارد مجازات نفهمیدن عاشقی را می کشد. شک ندارم خالقی که عشق بازی را گناه بداند تقلبی است. یک بار خودتان آفریدن را امتحان کنید. جمله ای، نتی، طرحی، شکلی، وزنی.... دوست دارید تعظیم و تکریم ببنید از دیگران یا دلبری کردن و دل بردن مخلوقتان را از دیگران؟ خالق به عشق عاشقی دست به گل خلقت می زند. به عشق دلبری. نه ترس و باید و نباید..."

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱

مرغ بیدل شرح هجران ،مختصر کن

این روزها واسه من از اون روزها شده، روزهایی که دلت پر میکشه واسه دورهم بودن ، واسه اینکه همه ی دوست هات دور هم جمع بشن و آهنگی را بخونن که همه بلدیم . از اون زمان هایی که گویا هیچ وقت بوجود نمیاد ، از اون زمان هایی که من و تو ما میشیم ، از اون روزهایی که....

حالا مهم نیست این لینک را واستون از یوتیوب گذاشتم که هرکدوم خوندید باهاش تکرار کنید چون همه از بریمش و او هم سال به سال معنای بیشتری پیدا میکنه،پس بخونیم باهم که شاید فرض محال من درست شه.

مرغ سحر ناله سر کن....

جمعه، فروردین ۳۰

.....

1- پست پیشین با تصنیف ثنا گونه ای پایان یافت و عده ای را ناراحت کرد . چندی گمان های نادرست زدند ولی هرچه بود اکنون با این اتفاقی که برای آب اصفهان افتاد وهمه مطلعید از آن که معلوم نیست صحیح است یا به عمد، تصنیف پیشین را با تمام وجود احساس میکنم. وبه خاطر دارم که "عامل اصلی در هر واقعه نه خود واقعه که راوی یا حداقل منظری است که از آن به واقعه بنگریم" *.


2- مدتی پیش جناب باد صبا لطف کردند ولینکی که همنوازی سه تار و گیتار بود را در وبلاگشان گذاشتند . امروز من با دقت شنیدمش . جالب بود واسم .چرا که من اصلا از گیتار خوشم نمیآد و روی سازم تعصب هم دارم ولی این همنوازی بد(منظورم همون خیلی هستش) به دلم نشست . به نظر من که خیلی روش کار شده چرا که کافی بود اندکی سه تارش کم یا گیتارش بیشتر میشد . اونوقت واویلا یی بود .


3-الآن دیگه ناراحت نیستم واسه خاطر انرژی خوانندگان گرامی:(بشنوید)


امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازي باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم


امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم




_________________

* - "هوشنگ گلشیری"
پدیده ی بیسابقه

جمعه، فروردین ۲۳

خطی ز دلتنگی

این روز ها دست ودلم پی نوشتن نمیرود . ولی آن گاه که زبان رابیانی نباشد و درمانده وخسته از زمانم نوشتن حتی اگر گلایه از خویشتن باشد باز مرهمی است برای دلتنگی هایم ، بر افکار نقیض گونه ام ، بر آرامش روانم .روزها ییست این روزها ،روز های بی قراری شاید ، می خواهم خوشنویسی کنم دستم پی کار نمیرود ،میخواهم بنوازم حوصله ندارم ، میخواهم طراحی کنم گویی آرامش ندارم . گیج شده ام میخواستم بنویسم برایتان از سفر به شیراز و عطر مست کننده ی بهار نارنج ها و کوچه باغ هایش ،از آرامش حافظیه و از احساس شاهزادگی هنگام بالا رفتن از پله های تخت جمشید وتحلیل نقش هایش ، از نفرین های به اسکندر و از گریستن دل و جانم در پاسارگاد ،از کوروش و......

همه ی آنها بود وتوان باز گوییم نیست برایتان ، پس تنها میگویم:

"
ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
به سرخی لبای سرخ یار‎
به یاد عاشقای این دیار‎
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون‎

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

ببار ای ابر بهار‎
با دلُم به هوای زلف یار‎
داد و بیداد از این روزگار‎
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون"

تصنیف کامل ببار ای بارون ببار با صدای استاد شجریان را ازاینجا دانلود کنید .

چهارشنبه، فروردین ۱۴

چند عکس نوروزی-1387






***********************************
توضیح:دو عکس اول مربوط به مراسم سیزده به در بود و سه عکس بعدی نمای زیرین سی وسه پل است که تنها در ایام نوروز باز بود .

پنجشنبه، فروردین ۸

اولین پست درهم و بر هم سال

یکم:

گفتیم اولین پست سال نو را با "سلام " آغاز کنیم . خلاف سال پیشین امسال هیچکس پستی ننوشته، وقتی در یک سال همه ی ما اینهمه تغییر کرده ایم ، چه رسد به سال آینده. به خاطر دارید سال پیش این میو جان که تازه عروس هم بود چه فعال بود؟ کجاست یعنی ؟ خبری ندارم از وی .گفتیم امسال سال موش است و هرچه باشد برای میوی وبلاگستان ما سالی دلچسب خواهد بود و این خانم باریک اندام حسابی چاق وچله میشود به علت ازدیاد موش و غذای لذیذ....


دوم :

از نظر من هفت سین امسال ما خیلی زیبا بود نظر شما چیه؟




سوم:

هنوز مسافرت نرفتم .دلم گرفت.....


چهارم :

به یاد دارید سال گذشته با بازی آرزوهای سال نو شروع شد؟ یادش بخیر . امسال هم گاو مشتی حسن مرا به بازی ای دعوت کرده . خواستیم بازیگوشی را کنار بگذاریم . گاو به این شیطونی ندیده بودم. نمیگذارند که . این بازی خصوصیات است که توضیح آن در وبلاگ دوست گرامی آمده . من راستش صفت پسندیده ای در خود سراغ ندارم و راجع به صفات بد هم بیشمارند که از آن جمله فقدان اعتماد به نفس و درون ریزی را میشود گفت . باقی را شما بگویید بهتر میدانم .
و در مورد دعوت از نظر من همه دعوتند هرکه دوست دارد بنویسد ....


پنجم:

کتاب طویل "جان شیفته" را تمام کردم . از رومن رولان اوایل سال گذشته "ژان کریستف" را خوانده بودم . نمیگویم یکسان است . ژان کریستف به مراتب پیام نویسنده را بهتر میرساند طوری که در پایان خودت همزبان کتاب میشدی و پیمانی میبستی با ژان کریستف که از نو زاییده شده در تک تک ما ، البته آنت در "جان شیفته" هم تقریبا همان شده ، ولی شخصا من اگر این دو رمان طویل را بدون دانستن نام نویسنده خوانده بودم کاملا متوجه میشدم که نویسنده ی هر دو یکیست. هرچند که خود نویسنده مخالف این حرف است.


ششم:

کتاب " چرا ایران عقب ماند و غرب پیشرفت؟ " را که دنبالش میگشتم در خانه داشتم . شروع میکنم .کتاب سنگینی است ولی برای ما جزء باید هاست(البته به نظر من)


هفتم:

پیشنهاد میکنم امسال اصفهان تشریف نیارید که خیلی شلوغ شده.... راستی دیروز تولد زرتشت بود حواستون بود؟

دوشنبه، اسفند ۲۷

مسافری به نام بهار


باز آخر اسفند و آمدن پیاپی مسافرین، و نیز بزرگترین مسافری که به دور از قیل و قال کوتوله ها هر ساله از راه می رسد ،مسافری که همه می شناسیمش ، میهمانی که بیش از همه خود را برایش آماده میکنیم ، هدیه ی نیاکانمان . وقتی که عطر سنبل ها، حنجره ی بلبلان را کوک می کند و مرغان مهاجر زیباترین چهره ی خود را می نمایانند ، مگر که میخواهد بیاید که کوچه هاو خیابان ها مملو از آمد وشد عابران مشتاق ، تنگ شده و خودمانیم حظی میکنند این رانندگان تاکسی!!! بگذریم . چراغ پاساژها تا بامداد دل می زند به تاریکی . همه خانه ها را می تکانیم بی آن که خم به ابرو آوریم !؟ کهنه ها را نو میکنیم ،کمد و یا به قول مادر بزرگ ها گنجه ها را را ردیف مینماییم .گرد را از از شیشه ی اتاق و دل خود گرفته و خود را به روشتایی میسپاریم و به راستی چه لذتی است که زمهریری را پشت سر میگذاریم و ای کاش که اگر زمهریری درون دلهامان هست نیز به گرمی مبدل کنیم . چه کارها که برای این مسافر عزیز هرساله انجام نمیدهیم و حتا زمین که چشمش به سخاوت ابر بارانی خیره میشود ، و فرش زمردین خود را می گستراند . آری این مسافر عزیز که یادگار نیاکان ما ایرانی هاست ، بهار یا بهتر بگویم نوروز نام دارد: (بشنوید)

" بهاردلکش رسید و دل به جا نماند
اگر که دلبر دمی به فکر ما نباشد"


نوشته بودم که تا انتهای سپیدی آخرین فصل سال شادمانه پیش خواهم رفت ، من با تمام سختی های سال ،با تمام پرکاریها و حتا استرس های فراوانش سعی کردم شاد باشم( البته اگراین چند روز آتی حادثه ی ناگواری اتفاق نیفتد) . و درسالی که پیش رو داریم برای همه ی شما عزیزان خواهان وصال اگر در فراقید، خواهان صبوری اگر بی تابیدچون من ، خواهان جویندگی وهمین طور یابندگی اگر مشتاقید،و بالاخره خواهان سبزشدن اگردر خزانید ،می باشم ، تا شاید ریشه هایمان پر دوام تر گردد . امیدوارم لحظه ها را بیابیم ، لحظاتی که به ما فرصت اندیشیدن ، تصمیم و اجرا میدهد . زمان هایی که از روی غفلت ویا هشیاری به سوی نادانی یا دانایی پرتاب میشویم را بشناسیم .

آری ، بهار می آید تا ساقه ی نازک محبت را نوازش دهد ، مهر بورزد و دل ببازد ،چون هرسال که آنقدر دلمان را برده تا بهترین چهره مان را به وی اختصاص میدهیم و خوشا به حال آنان که دل می برند و دل می بازند چون بهار ....

وبالاخره برای همه ی عزیزانم آرزوی شادی و موفقیت در سال جدید را خواهانم .

خاک پای همتان،
پگاه

چهارشنبه، اسفند ۲۲

سنتوری

به همت دوستی گرامی ، بالاخره موفق به دیدن سنتوری شدم . از نظر من رویهم فیلم خوبی بود .تلا شی برای آن ها که پیکار می کنند .گوشه ای از واقعیت ها ی جامعه ، جایی که هانیه از دردهای هنرمند محبوب مردم در جامعه ای خشن ودروغگو سخن به میان می آورد ،نمادی زیبا برای بیان خفقان حاکم بر جامعه ، ارزش ندادن به علم وهنر که اینجا هنر مطرح شده ، و همین طور پایان فیلم که سرنوشتی بس دردناک برای علی رقم میخورد که نمونه اش را در خسرو مایع حرفشویی درکتاب و در جامعه نیز بسیار دیده ایم وشنیده ایم و خوانده ایم . اگر کسی نداند یا نخواهد بداند همان مسئولینند که با این اتفاق مطمئنا آن ها نیز ناخواسته دیده اند واگر میخواستند مردم مطلع نشوند باید اعتراف کرد که مهرجویی توفیق فیلمش درهمین بود چرا که همه به دلایل مختلف با آن مواجه شدند حتا اگر خوششان هم نیامد حداقل دو ساعت به آن فکر کردند ولی با همه ی این احوالات نمیتوان فیلم را بی نقص پنداشت . گوشه هایی از فیلم دیگر حالتی سبک به خود میگیرد ،اینجاست که مهرجویی باید پاسخ دهد چرا اگر دف و سنتور استفاده میکند بزم ها به پارتی های بچگانه ماند؟ که من شخصا این را توهینی به موسیقی سنتی میدانم و یحتمل برای خود دلایلی داشته که من متوجه آن نشدم . ونیز انتظاری که من بیننده از گل شیفته فراهانی بواسطه ی بازی در میم مثل مادر داشتم فرای این بازی بود . درست بر خلاف بهرام رادان که بسیار قوی ظاهر شد . ضمنا از اسامی پایانی مشخص بود که قسمتهایی به هر دلیلی حذف شده . مثلا دوست نوجوانی علی ،سیاوش کامکار معرفی شده که حضوری را ندیدم ولی میتوان حدس زد که بوسیله ی وی با خانواده ی کامکار و خلاصه فراگیری سنتور آشنا شده . ولی من هنوز معتقدم که اگر نمادی متین تر داشت بهتر اثر خود را به جای میگذاشت . هرچند که این حقیر هرگز در مقام کارشناسی شایسته نیستم و شاید این خزعبلات و جسارات نتیجه ی فقدان موضوع پست باشد.....

سه‌شنبه، اسفند ۱۴

بازی ترانه ها

این روزها همه مشغول خانه تکانی و مرتب کردن بی حوصلگی های طول سالشونن و چه خوبه اگه دستی به سر وروی ذهنمون هم بکشیم و افکارمون را طبقه بندی ، کارهایی که باید انجام میدادیم یا بدهیم را در طبقه ای ،دوستی و نوع دوستی را در سویی دیگر وخلاصه دستی به سر وروی کارهامون بکشیم . دوستان وبلاگی هم با بازی جدیدی ظاهرا بازی ها را تکوندن . این بازی تکانی که توسط فرجام باغ آلوچه شروع شد و مخمل مهربانم من را دعوت کرده ، بازی خوبیه واسه بازی تکاندن وبلاگیمون. متن قرار داد بدین شرح است:


نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمه ای از یک ترانه برایتان قله ی آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط یک ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید
قوانین بازی:
اولا عدد مقدس من هفت است نه پنج .پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده اتنخاب کنید . ترانه ها میتواند قدیمی یاجدید ،سنتی یا پاپ، ایرانی یا خارجی باشد. اگر اسم ترانه سرا را نمیدانید ،نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان را.کارتان که تمام شد هفت نفر را دعوت کنید.

این هفت واسه انتخاب محبوب ترین ها خیلی سخته . ولی خوب:
1- ای ایران /بنان
2- به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی./تاج
3- سلامی چو بوی خوش آشنایی/ شهرام ناظری
4- دلاویزترین و صدای سخن عشق/نوری
5- فریاد/شعر از اخوان/ با صدای محمدرضا شجریان
6- بوسه های باران/ ساخته ی علیزاده/ شعر از شفیعی کدکنی / همایون و محمد رضا شجریان
7- آآآآآآآآآی آی بانو(این منو میبره به یک سالگیم)/ سیما بینا

و منفورترین ها:
1- یه ماچ داد و دمش گرم /افشین
2-از اون بالا کفتر میآید/شهاب (گمانم)
3- دختر مردم پکرم کرده/ شماعی زاده
4-حس بلوغ/ سوزان روشن
5- در اومد از حموم گل/ شهرام شبپره
6- امروز درست – ساله و – ماهه و – روزه که ندیدمش/ بنیامین
7-ش...ش...شب تو، شب منه/ نوش آفرین

دعوتند:
مصطفی ، میو ، ماهی ، باران ، مانی ، باد صبا ، مودی

یکشنبه، اسفند ۱۲

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،هرچه باشد

بیتوته‌ء کوتاهی است جهان
در فاصله‌ء گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست
آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درختان
جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه‌ای است نابکار
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید

چیزی بگوی، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ء نغز
بر چشم‌انداز عقوبتی می‌گشاید
عشق
رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی


<شاملو>

یکشنبه، اسفند ۵

هفت تایی

یکم:
بعد از ماهها امروز اساسی وقتم آزاد شد . از سی و سه پل که گذشتیم اون پیرمردی که همش فلوت میزنه باز واسه خودش کنسرت راه انداخته بود. این موقع از سال کنار زاینده رود راه بری ، عاشق نشی عجیبه . روی یکی از دهانه ها رفتیم که پرندگان مهاجر را تماشا کنیم ، محشر بود ولی سمت دیگه پل پر بود از اردک هایی که با سر های سبز متالیکشون آب تنی می کردن و خیلی هم شلوغ بودن دوستم میگفت اصلا صداشون باهوش نیست ،راست هم میگفت ، چون عین بی استعدادی بود .

دوم :
رفتیم کتابفروشی مورد علاقه ی من، همه ی کتاب هایی که می خواستم آورده بود جز کتاب های گلشیری . ولی امان از این قیمت کتاب ها ، یعنی کتاب خوندن هم داره طبقاتی میشه ولی وقتی دلت میسوزه که مثل من مجبور بشی کتابی که توی خونه داشتی را باز بخری . ماجرا این طوری بود که جلد 3 و4 کتاب جان شیفته ی رومن رولان را داریم که به مرحمت فضل وبخشش پدر ومادر گرامی دو جلد اول اون امانت داده شده ودیگه برگردونده نشده . نکته ای که دل میسوزونه اینه که پشت جلد قیمت یک دوره 2500 ریال ذکر شده و من حالا باید 18500 تومان بخرمش . ببینید حق دارم حرص بخورم یا نه!

سوم:
تصمیم دارم هر طور شده این صدسال تنهایی مارکز را تمام کنم . در کمال شرمندگی باید اعتراف کنم که اصلا جلو نمیره . احتمالا دلیلش فونت ریز وزیراکسی کتاب هستش ( اینم از عواقب پیدا کردن کتاب های بدون سانسور)

چهارم:
(my father’s notebook)
دوستی سه تا کتاب رمان انگلیسی فرستاده که میخوام خوندنش را شروع کنم و اول میخوام از (my father’s notebook) ابتدا کنم .فوق العاده است . نویسنده ی این کتاب ایرانیست ولی کتاب را به زبان هلندی نوشته و به دلیل استقبال به انگلیسی و آلمانی هم ترجمه شده ولی انتشارش به زبان فارسی ممنوعه.مملکت را دارید؟

پنجم:
سه تار: بعد از ماهها خاک خوردن امروز نوای اون را کشیدم بیرون . به نسبت خشک شدن دست اینجانب خیلی خوب بود . کو کش هم به هم نریخته بود ( به این میگن یه خود تحویل گیری اساسی)

ششم:
(به تماشای آبهای سپید)
یکی از دوستان چند ماه پیش این cd را بهم هدیه داد ولی تا امروز نه همت کردم ونه فرصت داشتم این شاهکار علیزاده را بشنوم که امروز اساسی با شنیدنش مست شدم.(من اول نوشته بودم به سپیدی آبهای سپید تقصیر از دوستم بود خوب...)

هفتم:
این هفتمی را می نویسم تنها به علت مقدس بودن عدد هفت. اتاقم را مرتب کردم .( به خودت بخند میدونی چه کار سختیه؟) ضمنا برای 12 امین مرتبه "همنوا با بم " شجریان را هم دیدم.


------------------------------------------------------------------------------------
از تمامی عزیزانی که مایل به کامنت گذاردن بودن و نشده عذر خواهی میکنم ولی لم این کار اومد دستم ،در صورتی که عضو بلاگر هستید که مشکلی ندارید . اگر نیستید با ناشتاس وارد شوید وسپس نام خود را در آخر مپل کامنت ها بگذارید یا آدرستون را ،حتما سر میزنم....

دوشنبه، بهمن ۲۲

به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره ...

وقتی مصمم میشی که در ده روز کار mp3 ده ماه را به فرجام برسونی ،هنگامی که به طرز عجیبی وارد جریانی میشی که ذهنت را درگیر خودش میکنه ،اون موقع که انباری از مشکلات را پیش روت میبینی و سیل اشکهات تا به حدی می رسه که چشم هات ابر بهار میشه و بالشت زمین خیس ، وقتی شروع میکنی به ترکیب اگر وای کاش ها وآخرش نصیبی جز "کاشکی "واست حاصل نمیشه و هزاران هزار افسوس و باز افسوس ،آنگاه تنها چاره را ( اگر چاره ای باشد)نوشتن خواهی دید که مرهمی باشد برای دل مجروحت و باز خواهی دید که دوباره همان اشتباه تکرار شد وتو غافل و باز افسوسی دگر

پی نوشت کاملا نامربوط: این روزها به طرزی عجیب آهنگ شعر عمران صلاحی در گرامافون ذهنم قدم می زند.شعر را درست به خاطر می آورم ولی از آهنگ اثری ندارم برایتان. کسی سراغ نداره؟



کمک کنين هلش بديم چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون خشک و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ايم بگه خونه بهار کدوم وره ...
*
تو شهرمون - آخ بمیرم - چشم ستاره کور شده
مسافر امید مون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم مون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره ...
*
کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خطو درازش می کنن ...
آهای فلک که گردنت از همه مون بلندتره
به ما که خسته ایم بگو خونه بهار کدوم وره...

چهارشنبه، بهمن ۱۷

کو کلیدی بهر این قفل کهن


گمونم نزدیک به چهل روزی بود که ننوشته بودم . حالا به هردلیلی که بود واسه تمرین اراده مناسب بود ولی امروز تصمیم گرفتم قفلش را تا مهر و موم نشده بشکنم. راستش سراغ وبلاگ چند تا از دوستان رفتم ظاهرا در این مدت همه مشغولیاتشون به نقطه ی اوج خودش رسیده . مدتی وقت دارم که میخوام همه ی کتاب های خونده و نخونده را باز خوانی کنم ضمنا تلاش خوذم راواسه مرتب تر نوشتن انجام میدم .ولی اونچه روی دلم سنگینی کرده و من را کمی افسرده ساخته وبلاگ بعضی از دوستان از جمله باد صبا ست. وقتی شروع به وبلاگ نویسی کردم ،به دوستهای این مکان توجه نکرده بودم ولی الآن از اینکه یکی یکی برن وحشت میکنم یعنی دوست ها کم میشن . درست مثل دوست کهنمان جناب ولگرد که اومد و سریع وداع کرد .همیشه آموخته هامون منحصر به روابط اجتماعی نمیشه .من شخصا از کوچک شدن دنیا بوسیله ی وبلاگ خوشم اومد، کم رنج نداشتم ، درسته که داخل وبلاگم اشاره ای نمیکنم ولی وقتی با حقیقت زندگی مردم در سایر نقاط جهان آشنا شدم ، کنار اومدن با مشکلات و پیکار برای پیروزی واسم راحت تر شد . از مهمترین مزایای این خونه آشنایی با یک سری از کتاب هایی بود که ازشون بی خبر بودم ویا در خوندنشون سهل انگار ،وجد و شوری دوباره یافتم و در عین حال وبلاگهایی که اونقدر اراده داشتن که 4 سال یا بیشتر عمر مداوم دارن را تحسین میکنم.خلاصه ی سخن اینکه نمیخوام یکی پس از دیگری از هم جدا بشیم.
والسلام