دوشنبه، اسفند ۲۷

مسافری به نام بهار


باز آخر اسفند و آمدن پیاپی مسافرین، و نیز بزرگترین مسافری که به دور از قیل و قال کوتوله ها هر ساله از راه می رسد ،مسافری که همه می شناسیمش ، میهمانی که بیش از همه خود را برایش آماده میکنیم ، هدیه ی نیاکانمان . وقتی که عطر سنبل ها، حنجره ی بلبلان را کوک می کند و مرغان مهاجر زیباترین چهره ی خود را می نمایانند ، مگر که میخواهد بیاید که کوچه هاو خیابان ها مملو از آمد وشد عابران مشتاق ، تنگ شده و خودمانیم حظی میکنند این رانندگان تاکسی!!! بگذریم . چراغ پاساژها تا بامداد دل می زند به تاریکی . همه خانه ها را می تکانیم بی آن که خم به ابرو آوریم !؟ کهنه ها را نو میکنیم ،کمد و یا به قول مادر بزرگ ها گنجه ها را را ردیف مینماییم .گرد را از از شیشه ی اتاق و دل خود گرفته و خود را به روشتایی میسپاریم و به راستی چه لذتی است که زمهریری را پشت سر میگذاریم و ای کاش که اگر زمهریری درون دلهامان هست نیز به گرمی مبدل کنیم . چه کارها که برای این مسافر عزیز هرساله انجام نمیدهیم و حتا زمین که چشمش به سخاوت ابر بارانی خیره میشود ، و فرش زمردین خود را می گستراند . آری این مسافر عزیز که یادگار نیاکان ما ایرانی هاست ، بهار یا بهتر بگویم نوروز نام دارد: (بشنوید)

" بهاردلکش رسید و دل به جا نماند
اگر که دلبر دمی به فکر ما نباشد"


نوشته بودم که تا انتهای سپیدی آخرین فصل سال شادمانه پیش خواهم رفت ، من با تمام سختی های سال ،با تمام پرکاریها و حتا استرس های فراوانش سعی کردم شاد باشم( البته اگراین چند روز آتی حادثه ی ناگواری اتفاق نیفتد) . و درسالی که پیش رو داریم برای همه ی شما عزیزان خواهان وصال اگر در فراقید، خواهان صبوری اگر بی تابیدچون من ، خواهان جویندگی وهمین طور یابندگی اگر مشتاقید،و بالاخره خواهان سبزشدن اگردر خزانید ،می باشم ، تا شاید ریشه هایمان پر دوام تر گردد . امیدوارم لحظه ها را بیابیم ، لحظاتی که به ما فرصت اندیشیدن ، تصمیم و اجرا میدهد . زمان هایی که از روی غفلت ویا هشیاری به سوی نادانی یا دانایی پرتاب میشویم را بشناسیم .

آری ، بهار می آید تا ساقه ی نازک محبت را نوازش دهد ، مهر بورزد و دل ببازد ،چون هرسال که آنقدر دلمان را برده تا بهترین چهره مان را به وی اختصاص میدهیم و خوشا به حال آنان که دل می برند و دل می بازند چون بهار ....

وبالاخره برای همه ی عزیزانم آرزوی شادی و موفقیت در سال جدید را خواهانم .

خاک پای همتان،
پگاه

۲۶ نظر:

Akinogal گفت...

This comment has been removed because it linked to malicious content. Learn more.

Mody گفت...

عجب آرزوهای زیبا و جالبی ;)
امید وارم شما هم همیشه سبز و شادمان و موفق باشید

بامداد صادق گفت...

مودی: ممنون توهم شاد باشی

مريمي گفت...

من هم ارزو می کنم تابت باز شود :) یعنی بی تاب نباشی . بمیرم برا اون دل گنجیشکیت من هم بهترینها را در بهترینها برایت خواهانم :)
معلوم است كه مال تو هم هست دختركم

پرتو گفت...

به امید شکفتن گل های آرزوهایت.........

کیوان گفت...

سال نوی تو هم مبارک

ایمان گفت...

مطلب قشنگی بود.
سال نو هم پیشاپیش مبارک.
همراه با بهترین آرزوها.

بادصبا گفت...

سلام
دستتون در دنکنه عکس و نوشته قشنگی بود و همچنین آهنگ زیبایی.
سال خوبی داشته باشید.

40تیکه گفت...

سال نوی تو هم مبارک. به امید سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر.

عمو اروند گفت...

سالی پر از عشق و شادی و سلامتی برایت خواهانم.

مصطفی گفت...

امیدوارم سالی سرشار از خوشی و نشاط در انتظار همه مون باشه :)

SA گفت...

سلام! سال نو بر تو هم مبارک! سرت سبز و دلت خوش باد.:x

علي گفت...

چه جالب اتفاقا ميخواستم لينك اين تصنيف رو تو آخر پستم بذارم ولي نميدونم چرا بي خيال شدم
سال نوي شما هم مبارك

مخمل گفت...

پگاه گلم ...منم خوشحالم ...منم دوستت دازم و برات بهترینها رو آرزو دارم ...میبوسمت و با آرزوی دیدار

mahi گفت...

سلام
سال نوت مبارک
چه با حال سلیقه عکس انتخاب کردنمون از گوگل عین همه:)

شیوا گفت...

تاج سری عزیزم
امیدوارم خداوند مصلحت همه مان را در آرزوهامان قرار دهد و آنها را خو بر بوم واقعیت تصویر کند
شاد باشی

مريمي گفت...

خب حالا كه بازار تبريك و ارزو داغه بذار بگم كه : تبريك ميگم كه سرخوشي دختر ميخك :) خوش به حالت كه مي خندي به ناز
اميدوارم سرخوشيت مستدام باشه

گاو مشتی حسن گفت...

باشد که بهار امسال بهار زیبایی باشد. باشد که باشد.
پ.ن به یه بازی دعوت شدی. تشریف رنجه بفرمایید و اینا...

مهدی گفت...

طبق رسم معمول، من هم باید نوروز را شادباش بگم، ولی تبریک من به دلیل شکفتن طبیعت و این قبیل چیزها نیست و همچنین با آرزوهای زیبا هم همراه نخواهد بود. بلکه تهنیت من به واسطه ی سپری شدن يک سال دیگر و يک گام نزدیکتر شدن به سرنوشت غایی انسان يعنی مرگ است. به قول شاعر:
خورشیدِ فَروَدین چو بسوزد سپندِ سرد
خونِ دل از مژه ریزد به رویِ زرد
از نوبهار جز غمِ دل، بهره ای ندید
این جانِ سوخته خرمن ز برقِ درد
امّیدم از بهار نبودی به غیرِ آنک
نزدیکِ مرگ، توسنِ عمرِ عزیز کرد

مهدی گفت...

طبق رسم معمول، من هم باید نوروز را شادباش بگم، ولی تبریک من به دلیل شکفتن طبیعت و این قبیل چیزها نیست و همچنین با آرزوهای زیبا هم همراه نخواهد بود. بلکه تهنیت من به واسطه ی سپری شدن يک سال دیگر و يک گام نزدیکتر شدن به سرنوشت غایی انسان يعنی مرگ است. به قول شاعر:
خورشیدِ فَروَدین چو بسوزد سپندِ سرد
خونِ دل از مژه ریزد به رویِ زرد
از نوبهار جز غمِ دل، بهره ای ندید
این جانِ سوخته خرمن ز برقِ درد
امّیدم از بهار نبودی به غیرِ آنک
نزدیکِ مرگ، توسنِ عمرِ عزیز کرد

مهدی گفت...

طبق رسم معمول، من هم باید نوروز را شادباش بگم، ولی تبریک من به دلیل شکفتن طبیعت و این قبیل چیزها نیست و همچنین با آرزوهای زیبا هم همراه نخواهد بود. بلکه تهنیت من به واسطه ی سپری شدن يک سال دیگر و يک گام نزدیکتر شدن به سرنوشت غایی انسان يعنی مرگ است. به قول شاعر:
خورشیدِ فَروَدین چو بسوزد سپندِ سرد
خونِ دل از مژه ریزد به رویِ زرد
از نوبهار جز غمِ دل، بهره ای ندید
این جانِ سوخته خرمن ز برقِ درد
امّیدم از بهار نبودی به غیرِ آنک
نزدیکِ مرگ، توسنِ عمرِ عزیز کرد

مهدی گفت...

طبق رسم معمول، من هم باید نوروز را شادباش بگم، ولی تبریک من به دلیل شکفتن طبیعت و این قبیل چیزها نیست و همچنین با آرزوهای زیبا هم همراه نخواهد بود. بلکه تهنیت من به واسطه ی سپری شدن يک سال دیگر و يک گام نزدیکتر شدن به سرنوشت غایی انسان يعنی مرگ است. به قول شاعر:
خورشیدِ فَروَدین چو بسوزد سپندِ سرد
خونِ دل از مژه ریزد به رویِ زرد
از نوبهار جز غمِ دل، بهره ای ندید
این جانِ سوخته خرمن ز برقِ درد
امّیدم از بهار نبودی به غیرِ آنک
نزدیکِ مرگ، توسنِ عمرِ عزیز کرد

بامداد صادق گفت...

به مهدی:
منم به شما تبریک میگم ولی دلیل نداره با پشت سر نهادن بهار آدم به مرگ نزدیک یا قبلا ازش دور بوده .اون مسئله که اصلا خوشم نمیاد در موردش صحبت کنم همیشه با ما هست و اگه قرار باشه بهش نزدیک بشم زندگی بی مفهوم میشه . منم حالا حالا حا خیال ترک گفتی این دیار را ندارم.

مهدی گفت...

در هر صورت، گذر بهار يا زمستان چیزی نیست جز گذر عمر و گذر عمر هم چیزی نیست جز نزدیکی به مرگ. ولی شاید حق با شما باشه، فکر کردن بهش زندگی رو بی مفهوم کنه، البته از دید اونهایی که مرگ رو در تقابل با زندگی میدونند؛ ولی اگر هدف غایی زندگی انسان، مرگ باشه چی؟ تصور کنید که متولد شدید، رشد کردید، دانش و تجربه اندوختید که به مرگ برسید! به نظر شما زیبا نیست؟ در واقع زندگی، چیزی نیست جز انتظار مرگ، شاید هم سرگرم کردن خود برای تجاهل نسبت به مرگ. به هر حال من این بحث مرگو همینجا تموم میکنم، شاید بگید این دیوانه کیه که حالا که همه چیز زنده شده، حرف از مردن میزنه!
راستی کامنت قبلی من با عرض معذرت 4 بار منتشر شد که ناشی از ناواردی من و اینترنت دایالاپ تعطیلات در اصفهانه.

علي گفت...

توام كه آپ نكردي D:
ايشالا تا يكي دو روز ديگه آپ ميكنم
من قبلا هر يه هفته يه بار آپ مي كردم
ولي جديدا شايد هر ده روز يه بار آپ كنم...البته فقط شايد!...
اينطوري سر آدم خلوت تر ميمونه و خيلي مشغول نميشه

مهدی گفت...

من میخوام وبلاگ یکی از دوستانم که در مورد تصنیف بهار دلکش مطالب جالبی داره معرفی کنم.
http://occasion.blogfa.com/post-13.aspx