Tuesday، June 30، 2009


می گفتی نگرانی برای یکنواختی روزهایت، برای تشدید "گ" روزمرگی هایت ، برای از میان رفتن هیجانت ، برای حرف های تمام شده ات آن قدر گفتی و گفتی تا امروز آنچنان هیجان مرگباری به دلمان انداختند و آن قدر حرف داری و همه پر اشک .آری میدانم میخواهی بگویی نه به این قیمت . کلام من هم همین است ولی محض رضای خدا بگذار امروز حرفم تمام شود سپس سخن بگو. گفتم وطن ، گقتی وطن؟ وتن؟ نه تنی ماند و نه وطنی . گفتم عشق ،گفتی گرسنه نمانده ای ، گفتم عشق وطن گفتی هنوز جوانی . بزرگ شوی فراموش میکنی . تمام شده اگر هم بود . فراموش کردی زاده ی سرزمین خورشیدی ، یعنی زاده ی امید و معرفت . زاده ی نور و انسانیت . داغ داری . داغ خون سهراب ها و سیاوش ها کشیده ای . کلامت را سعدی اثر بخشیده و روحت را حافظ . از بلادی هستی که مروت با دوست و مدارا با دشمن به خونت رخنه کرده . این ماتمت برای ندا و نداها از همان عشق وطن فراموش گشته ات است . آری دردناک است بهای بیداریش . بیدار شده بسیار گران . جانمان آتش گرفته ، در ماتمیم ، من ،تو و هر انسان دارای اندیشه و روحی . هرکه جزو پیکر بنی آدم و جز گوهر آفرینش باشد. همیشه کنار هر فرشته ای دیوی بوده . انسان را با انیسانیت فرق بسیار است . همان طور که آزادی را با آزادگی .

رستم ها هست در وجود تک تکمان. ما را خوان ها در پیش است و شغادهایی نابرادر در پیش . این چرخ گرانفروش بوده و هست و خواهد بود . ما را همیشه برای هرچیز باارزشی بهایی بوده و امروز هم . و ما کم نمی خواهیم . ما گرانبها ترین ثروت ها یعنی آزادی از دست رفته مان ، انسانیت به تاراج گذاشته مان ، شعور دزدیده شده مان را میخواهیم کم نیست پس بهایی دارد بسیار گران . این چرخ ،این فلک گرانفروش است ولی بی انصاف نیست نبوده . به امیدواران ندای رهایی داده . ظلمت دارد ولی پگاه هم دارد . پایان شب سیه را سفید قرارداده . خزان دارد ولی بهار هم دارد . اگر آرش ها دیروز با جانشان به ایران وسعت بخشیدند برای غنی کردن تجربه ی تاریخ ما بود و نه بیشتر. این آتش ها شاید جانسوز ولی امیدسوز نباید باشد .

فلک آن رفیق من بود

چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی
عجبا بهات دادیم و هنوز می نجوشی
سر و جان نازنینان تو به هیچ می نسنجی
که دمی رها شدن را تو به ما نمی فروشی
به شهید ما نگه کن که سکوت کرد و جان داد
تو چرا سکوت کردی و چرا نمی خروشی
بجز از غرور مردم تو چه پایمال کردی
بجز از جنایت خود تو چیز را بپوشی
فلک آن حیات ، مرگ است ، که بی وی اش بخواهی*
همه آن شراب ، زهر است ، که بی وی اش بنوشی*
فلک آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی
تو بگو به من که تا چند ، توانم این خموشی
ز ازل حرام زادی که حرام باد بر تو
گر از این سپس بخواهی که دمی سیه نپوشی

(مهران راد)

بشنوید ( باتسکر از علی)

Saturday، June 13، 2009

از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

بشنوید

Friday، June 5، 2009

.....

سکوت من از بی تفاوتی نیست مرا در این هیاهو مجالی نیست

Saturday، May 23، 2009

پراکنده



یکم: دلم میگیره ، میخوام گریه کنم . تازگی ها اینو زیاد میگم .نه که فکر کنی مشکلی دارم نه.. خوشبختانه پس از سالها دنیا داره به رویم لبخند میزنه. ولی این حس و این کلام وقتی ازت جاری میشه که بیای اصفهان و هوس کنی بری کنار زنده یاد ،زنده رود . اونجا این تنها تو نیستی که غصه داری . مردان مسنی را میبینی که با چه افسوسی به جای خالی آب نگاه میکنن . گویی تنها پیوندشون به روزگارجوانی و رویاهایشان را ازشون گرفتند . به پل ها که نگاه میکنی گویا دارن فریاد مهیبی میکشند . همیشه شادترین خنده های مردم روی سی و سه پل بود و الآن غمگین ترین حالت فرد هنگام گذر از آن.

دوم: اشتباه کردم اینو باید پست میکردم تنهایی . حالا که فراموشم شد بذار بگم . خوشحالم واسه ذوب آهن . نه که فکر کنی از فوتبال خوشم میآد ها . هرگز. ولی به خاطر دایی منصور شادمانم چون اون شاد هستش این روزها. خون همینه دیگه....

سوم: امروز دوم خرداد روزی که م. ی.ر. ح. س.ی.ن.... اصفهان سخنرانی داره و لحظه به لحظه ی دوم خرداد 76 را به خاطر میارم .اون روزها نمیتونستم رای بدم خیلی کوچک بودم ولی به شدت مجله ها و روزنامه ها را زیر و رو میکردم ، خیلی بیشتر از الآن. یادتونه چه زیبا باهم یکی شدیم؟ ولی یک وجه مشترکی واسه من دوم خرداد تمام سالها داره و هر سال این روز خوشحالم، اون هم این که تولد مادرم هستش.

چهارم: این آقای بهنود هم دیگه دستش واسم رو شده. وقتی رمان مینویسه اصل ماجرا کاملا بی سند و خیال پردازیه ولی میدونی چرا خوشت میاد؟ چون واست توی اون گوشه گوشه های ذهنت سوال ایجادمی کنه . پرسش هایی که اگر با احتمال محال صفر هم مطرح باشه واست خیلی ارزش داره . هنر منده بیشتر تا نویسنده . یعنی میاد یه خیالاتش زمان میده . اصلی خیالی را بازمان صحیح که باعث میشه با زمان کتاب آشنا بشی و واسه تاریخت خوبه را تلفیق میکنه و این محشره و لی خوب گولمون میزنه دیگه. الآن تقریبا میتونم بگم کتاب خانومش را از سال 76 بهش فکر میکرده . امینه که کاملا بی سند بود ودر عین حال نمیشد باور نکرد و خانوم هم در امتداد از دل گریخته ها شکل گرفته. و این را بوضوح در داستان عقرب و گل سرخ میبینی . اونجاست که داره توی کنج ذهنش _ با احترام به توانایی خانم ها و متاسفانه تنها نسبت دادن این قریحه به شاهزاده ها _ شروع میکنه به از دیو و فرشته گفتن ، وجملات تکراری هر دو کتاب از بی ارزشی و ارزشمندترین خلق جهان یعنی زندگی ، که پرو بال پیدا میکنه . ... البته اینهایی که من گفتم نقد نیست . تنها ارتباطی است فکری بین خواننده، نویسنده و شناخت خواننده از نویسنده بوسیله ی عناصر کتاب. بگذریم روده درازی من هم که پایان نداره.

پنجم: چه پراکنده نوشتم . اصل موضوعی که میخواستم بگم فراموشم شد.



Thursday، May 7، 2009

غربت اخوان، شکوه فردوسی را از دیدگانم ربود



Saturday، May 2، 2009

خانوم


" زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیزاز آن ارزشمندتر نیست . سالها پیش ، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین و امیدواری با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از این هاست . فقط مرغ های دریایی هستند که از توفان نمی هراسند . حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی برای نشستن نیابند ، آنقدر بال می زنند که یا توفان فرونشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمان ها می میرند . ان که به میآن موج ها می افتد مرغ دریایی نیست . مرغ دریایی در اوج می میرد ، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط نبیند ."

خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سالها را با او گذراندم . اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با او می توانم هرروز را سالی کنم .وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشته ی ظریفی که آدمیزاد باشد چفدر حقیرند، دانستم که زمان را انسان می سازد. من خودم آن را ساختم.

" خانوم- بهنود"