Sunday، January 29
کی میشود باز نوشت...
کم پیدا شده ام. وقت خالی ندارم و وگاهی هم که
فرصتی به دست می دهد آنقدر کار غیر کاری و درسی هست که فرصتی برای نوشتن نمی
گذارد. در سالن استراحت دانشگاه نشسته ام. خسته ی خسته . آمده ام کمی باصطلاح تازه
شوم. برای اولین مرتبه کسی نیست خلوتم را برهم زند. یعنی تا این لحظه. شاید هم یکی
پیدایش شود و باز مرا از نوشتن بازدارد. دلم زمستان نمیخواهد . دلم تابستان گرم میخواهد
و آفتاب سوختگی. گاهی خیلی سرد می شود، و آن درست لحظه ایست که دوباره به یاد
ماشین خدابیامرزمان می افتم و کمبودش را حس می کنم. و باز گرم میشوم و میگویم
زندگی طوفان های بسیار دارد. در تعطیلات سال نو یک تابلوی کوچک کشیدم، یک سبد میوه
. نقاشی بعد از 14 سال حس زیبای نوجوانی دارد ولی پخته تر می شود. این را از
رنگهای ترکیبی ات می شود فهمید...
خب کسی پیدایش شد و خلوت مرا برهم زد.البته من
با این دوستم خیلی خیلی راحتم. می گوید "بیزی بیزی؟" می گویم " خیر
، داشتم کمی مغزم را استراحت می دادم از کار و البته این زبان شما ؛ولی مگر تو می
گذاری؟" می خندد و باز به حرف زدنش ادامه می دهد...
می بینید چه خلوت کوتاهی دارم؟ حالا شانس اوردم
کانادایی بود و نمیتوانست بفهمد چه نوشته ام.
ولی کلا رشته ی کلامم قطع شد. فعلا تا همین جا داشته باشید. تا پست بعدی.
به زودی خیلی زود...
Wednesday، November 23
Wednesday، October 26
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست
می خواهم باز بنویسم مانند آن روزها. آن روزهایی
که شاید دیگر باید گفت روزی، روزگاری. می خواهم بنویسم مانند روزگاری که شهری بود
سپاهان نام و رودی جاری که به زنده رود شناخته می شد. با پلهایی که هیچ کجای جهان نظیری
برایش نیست. با مادی ها و چشمه ها. میخواهم بنویسم مانند همه ی آن زمانی که گز می
کردیم تمام مسیرت را. حظ می کردیم از غروب هایت. آبان ماه و زنده رود و پرندگان
مهاجر. انعکاس طیف نارنجی غروب پاییزپل هایت. خزان هایی که زیبا بود ، دلگیر نبود
، عاشقانه بود. یادت می آید آن روزها را؟ نمی گویی که اینها همه بهانه است برای
ننوشتن. ملامتم نکن به کم خواندن و کم نوشتن زبان مادریم. اگر هیچ کس نداند تو نیک
آگاهی از ارتباط نوشتن های من با روانی تو. با جاری بودنت.خشک شدنت دست مرا ، دل
مرا هم خشکاند. چه قدر همه دوستت داشتند. عارف , شاعر , عاشق ، خوب ، بد ، زیبا ،
زشت، مظلوم ، ظالم، مقروض ، بدهکار ، بی کار ، خوشحال ، همه و همه یک چیز مشترک را
دوست داشتند؛ "تو را ". تو که بودی ، تو که باشی؛ امید هست ، زندگی هست
. قلب شهر می تپد. لبان خشکت قلبم را به درد می آورد. دیدی سی و سه پل هم طاقت
نیاورد. ای کاش بازگردی. خاطرات ما را افسانه مکن. وقتی میروی ، وقتی دور می شوی
خاطراتت بیشتر خودنمایی می کنند و هرگاه سفری داری می خواهی تمامشان را باز احساس
کنی. بروی به همان مکان ها تا بشود سوار شوی بر اسب زمان. اگر تو نباشی ما هم
افسانه می شویم.خاطراتمان هم می میرند. از ما به سرزمین سپاهان درود رسان. باور نمی کنم بهشت جهنم شود. باز آی و درد قلب ما را با تپشت التیام
بخش. باز آی ای عشق کهن ، ای زنده رود...
Friday، October 7
از رایحه ها و خاطره ها
و تنها یک گاز از سیب سبزی در ساعت 10:30 یک صبح پاییزی در حالی که از سرما به پرتوان
تابیده از پنجره ی راهرو دانشگاه پناه برده ای کافیست تا خاطرات زیبای زنگ تفریح
های پاییز دبستان را، با تمام وجود باز احساس کنی . ای رایحه های به یاد ماندنی...
Friday، September 23
Tuesday، September 6
Tuesday، August 30
چیز کیک توت فرنگی
و باز سلامی از طرف من تنبل. حرف های خوبی هست این مدت واسه نوشته شدن ولی بدون در نظر گرفتن ترتیب از آخر شروع میکنم. این پست کمی خوشمزه است. یک دسر یادگرفته بودم اینجا تلفیقی از موس و تارت . دلم میخواست کمی تغییرش بدم که توی وبلاگی رسیپی اش به چشمم خورد .برای این دسر سه قسمت لازم هست ؛ کراست ،فیلنگ و تاپینگ.
برای کراست که من آماده اش را که توی سوبیز و سوپر استور موجوده را استفاده کردم ولی واسه کسایی که علاقه مند به درست کردنش هستند ؛
مواد لازم برای کراست:
بیسکوییت پتی بور یا ساقه طلایی :125 گرم
کره :60 گرم
مواد لازم برای فیلینگ:
پنیر خامه ای: 200 گرم
خامه 200 گرم ( من از خامه کول وایپ(cool whip) استفاده کردم)
شکر : به طور معمول 2 قاشق سوپخوری که البته بستگی به علاقه خودتون داره من 1 قاشق زدم
پودر ژله توت فرنگی : 50-60 گرم
توت فرنگی خرد شده (خیلی ریز) : 60 گرم
آب جوش : یک سوم پیمانه
موادلازم برای تاپینگ:
توت فرنگی اسلایس شده :150 گرم
آب جوش : یک سوم پیمانه
پودر ژله توت فرنگی : 60 گرم
طرز تهیه :
برای کراست به قالب کمربندی ترجیحا آلومینیومی احتیاج هست که بیسکوییت ها را پودر می کنیم و با کره که در دمای محیط نرم شده مخلوط کرده ، فشار میدهیم تا پرس شود . سپس به مدت حداقل نیم ساعت میذاریم یخچال. دقت شود قالب کمربندی باشه تا از لبش نریزه و فرم بگیره.
برای فیلینگ پنیر خامه ای ، خامه و شکر را مخلوط میکنیم تا کاملا یکدست شود . سپس توت فرنگی های ریز شده را اضافه میکنیمو باز مخلوط میکنیم. پودر ژله را نیز دریک سوم پیمانه آب جوش حل میکنیم و به جای آب سرد دو قطعه کوچک یخ را در آن حل میکنیم. با این کار مایع ژله خیلی سریع تر غلیظ میشود . سپس آن را به مواد فوق اضافه کرده مخلوط می کنیم. حال مخلوط فوق را روی کراست که تا حالا درست شده می ریزیم و یک ساعت الی یک و نیم ساعت داخل یخچال میگذاریم تا حسابی سفت شود. اگر از یخ استفاده نشود چهار ساعت در یخچال قرار دهید.
برای تاپینگ توت فرنگی های اسلایس شده را روی سطح فیلینگ که تا کنون خوب سفت شده میگذاریم و به همان روش قبلی مایع ژله را آماده میکنیم و آرام آرام با قاشق روی توت فرنگی ها می ریزیم تاسطح مواد را بپوشاند و سپس آن را داخل یخچال می گذاریم تا ببندد.
این دسر هم زیباست و هم خوشمزه. امیدوارم لذت ببرید.
Monday، August 8
تولدی متفاوت
یک سال دگر هم سپری شد به همین سادگی. ولی تفاوتی داشت با سالهای اخیر پیشین ، چند سالی بود که از بالا رفتن سن حس بدی را در روز تولد تجربه میکردم. حسی که مرا از سرخوشی ها و بی پروایی ها باز می کرد و با این همه ،باز احساس می کردم هنوز چقدر کوچکم. اما این بار ، حس خوبی بود. خوشحال بودم ، چرایش را نمی دانم ، به شدت هم احساس می کنم بزرگ شده ام. هرچند کوه کارهای پیش رویم بارها بزرگتر از قبل است ولی آن حس لعنتی، خوشبختانه نیامد. روز خوبی بود ، محبت دوست و اشنا خودش را آشکار می کند. وجود یا عدم صداقت بی پیرایه پدیدار می شود. لذتی دارد وقتی ببینی شریک و همسفر روزهای زندگیت حتا از کارهای کوچک هم برایت دریغ نمی کند. پدر و مادر، خواهر و برادر همه و همه تورا به هر قیمتی پیدا می کنند، هرجا که باشی و با وجود ساعت ها اختلاف زمانی. دوستانی که با انواع کارها سعی در سوپرایز کردنت دارند و حتا اگر موفق هم نشوند همان که احساس می کنی به تو فکر کرده اند قند در دلت آب می شود. امسال اگرچه چون سال پیشین از پدر و مادرم دور بودم ولی این کانادین فمیلیم تمام تلاش خود را برای ایجاد حس کنار خانواده بودن انجام دادند. این تولد متفاوت بود. پر از احساسات متفاوت. و این که می بیتی با وجود تمام تکنولوژی و علم بشر باز مهر بر هر چیز پیروز است. امروز اولین روز آغاز این سال تولد را با نوشتن برنامه ای یکساله شروع کردم. می خواهم متفاوت باشد این سال. این تولد متفاوت را میخواهم پیش درآمد یک سال متفاوت کنم. یک سال منظم و دور از تنبلی. برنامه ام همه چیز را شامل میشود از کارو درس و ورزش گرفته تا کتاب و موسیقی و رژیم و حتا آشپزی...
باز هم از همه ی دوستان وآشنایان و خانواده کمال تشکر و قدردانی دارم .همه را از همین جا می بوسم...
Sunday، July 17
یک خواب خوش بود شاید...
18 ایپریل تا 16 جولای ، وای خدای من سه ماه شد؟ زمان پرواز می کند. میدانی سرشارم از ناگفته و عاجز در بیان احساسات. شاید تنها بشود سری زد به این سه ماه. اواخر ماه ایپریل درگیر امادگی برای مسابقه ای در کبک سیتی بودیم. مسابقه انجام شد و رتبه هم آوردیم ولی حواشی سفر و خاطراتش خیلی بیشتر بود. همه ی خنده ها و اضطراب ها و مسخره بازی ها به یک طرف ، خانواده ی کانادایی پیدا کردن هم از سویی دیگر در ماندگاری خاطرات این سفر سهیم بود. بعد از بازگشت افتخار امیز به خاک شهرمان هم قسمت زیبای زمان شروع شد. سفر به ایران بعد از 2 سال. چه دردم امد این جمله را که نوشتم. سخت از وطنت ، خاکی که دوستش داری باتمام بدی ها و خوبی هایش با اسم " سفر" نام بری. 6 هفته ایران بودم. لذت بردم از دورهم بودن ها. حضورمادر و پدر ، خواهر و برادر ] مدارسم را دیدم ،خانه ی مادر بزرگ و محله شان که دیگر آن نبود. یادم است یک همسایه ای داشتند به نام "حاج بمان علی" سال ها قبل فوت شد. من بچه بودم آنوقت ها ولی تا وقتی پدربزرگ و مادربزرگ فوت شدند و البته تا شاید 5 ، 6 سال بعد از فوتشان که دیگر خانه شان فروخته شد و من آن محله را ندیدم خانه اش همان شکلی بود ولی الآن آن خانه با دیوارهای کاهگلی اش که مستت میکرد بویش هنگام باران شده بود آپارتمان چند طبقه. خانه ی پدر بزرگ و خانه ی همسایه شان ، همان ها که پسری به نام مجید داشتند که با برادرم زیاد کنار نمی آمد تنها عقب نشینی شده بود و دیوارهایش آجر سه سانت. خانه ی خانم سادات همان بود با همان در سبزش و خانه ی خانم هدایان هم. با آن در قدیمی نازش. هرکدام را که می دیدی تصویر آن همسایه می آمد و خاطراتش. نمیدانم چند نفرشان زنده اند آیا. دلم میخواست بدانم حال و اوضاع درخت انجیر یا خرمالوی خانه ی پدربزرگ چگونه است. یا حال درخت گردویی که خودم گردویش را کاشتم و در آمد و قد کشید و بزرگ شد. یا آن اتاق ها . آن نورگیر بالای سقف هال و آشپزخانه، صندوق خانه.
تا توانستم کتابفروشی های روبه روی هتل عباسی را گشتم. مثل همان روزها. هنوز هم بعضی فروشنده ها یادشان بود. میدان نقش جهان و معماریش و بازار اطرافش. راستش سالها در آن شهر بودم ولی همه ی بازار ها را نرفته بودم. خیلی خوب بودند. رودخانه اما خشک بود. آنقدر خشک که من حتا 1 مرتبه هم به پل خواجو نرفتم. دلم نمی امد. کشاورزان شرق اعتصاب میکردند. یادم امد زمانی که نه تنها رودخانه زنده بود که مادی های اصفهان با تمام داستان هایش پربود از اب و تمام چشمه ها نیز. شهر سبز بود. هوا بیش از 10 درجه گرم تر از آن روزها بود. رستورانی هم بالای کوه صفه زده بودند به نام "زاگرس" . منظره و موقعیت عالی بود. به خصوص در شب...
کنسرت همایون شجریان هم بود. خوشحال بودم از زمان رفتنم. ردیف سوم هم بودیم. نزدیکِ نزدیک. تهران هم خوب بود. از بام تهران و سعد آباد گرفته تا انقلاب و کتابفروشی های روبه روی دانشگاه تهران و آن نان خامه ای های کثیفش. به یاد خاطرات دانشجویی همسرخان میخواستیم "سگ پز" هم برویم که گرما و ترافیک امان نداد. ولی برای من اصفهان چیز دیگریست. ولی باز زود تمام شد و باز خداحافظی و انتظار و امید برای دیدار پدر و مادر و آغوششان. از وقتی که برگشته ام سعی می کنم فکر نکنم به چیزی. انگار یک رویا بود. یک دنیای دیگری بود گویا. باز هم کار. ولی گهگاه که به فکر می افتم و می فهمم راه دور را قلبم میگیرد. احساس می کنم این بار باید زودتر ببینم والدینم را. دلتنگ ترم گویا .البته هوای عالی این روزهای اینجا خیلی کمک می کند. خواه نا خواه خنده روی لبانت نقش می بندد. همه چیز سبز خوشرنگ است. شنا و دوچرخه هم خیلی خوب است. راستی از ایران بذر ریحان آورده ام. خوشحالم ولی دلتنگ، دلتنگ...
پ.ن: راستی یادم رفت بگویم از ایران برگشتم بدون دندان عقل و نیز با عینک برای ضعف چشم.
Monday، April 18
دلتنگی؟!
وقتی پس از مدت زمانی طویل و پرمشغله ناگهان سرت خلوت میشود،شاید تنها احساسی که نداری آزادی و رهایی است.حوصله ات سر می رود و دلتنگ روزها و آدم های روزهای پر مشغله ای با تمام شب زنده داری هایش...
Sunday، March 20
برخیز و به جام باده کن عزم درست
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
بر خیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشا گه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست
بر خیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشا گه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست
بار دگر بهار می اید، مسافری که هرسال منتظرش هستی ، همه منتظریم و آن قدر خوب است که هیچ گاه کسی را نمی رنجاند. از ایران عزیز که دور شوی، تازه میفهمی چه داشته ای در زیباترین فصل سال. تمامی خاطراتی که زمانی شاید تکرارش عادی بود اینجا لحظه لحظه هایش را به خاطر می آوری و در رویا های نوستالژیکت بار ها و بارها مزه مزه اش می کنی. از خانه تکانی ها گرفته که از زیرش در می رفتی تا استشمام هوای آخر اسفندماه و شلوغی های شدید خیابان هاو تقویم ها و کارت پستال های زیبایی که حتا اگر تنها نگاهشان هم میکردی دلت مملو از طراوت بهاران میگشت. تق ولق بودن مدارس و دانشگاه ها در هفته ی آخر و پیش به سوی 13 روز تعطیلی . 13 روزی که چه اگر اهل فقط و فقط تفریح بودی خوش می گذشت و چه حتا اگر میخواستی درسی کاری انجام دهی به یقین دور روز آخر اسفند و دو روز اول عید بدون فکر به هیچ چیز همه را کنار میگذاشتی و به نو شدن و متحول شدن اندیشه می کردی.بهار ایران تنها منحصر به طراوت بهاران نیست، آن چه لذت بهار دو چندان می کند ، تحرک و سرزندگی زیر پوست شهرها است. بوی یاس و شب بو هایی بود که در پیاده رو گل فروشی ها فضا را عطر آگین می کند. تخم مرغ های رنگی و سبزه های سبز شده در درون و بیرون از خانه ها. سمنو هایی که می گویند، نوبر بهار است...
من اما امسال آن طور که باید این نوروز را خوب حس نمیکنم. دمای هوا به 10 درجه مثبت رسید. چیزی که دیگر داشتیم فراموشش می کردیم. سبزه هم انداختیم. هفت سین هم چیدیم . هفت سینی که شاخه های تنها سنبلش به 16 عدد می رسد. سنبل های بنفش و صورتی و زرد. فضای خانه عطر آگین است. مهمانی نوروز شرکت کرده ایم. اما در تمام این ها در پس زمینه ی ذهنمان امتحان روز اول فروردین خنده را روی لبهایمان خشک می کند. از خانه که بیرون روی همه چیز روتین است. گویا نوروز هم در وطن خودش بیشتر راحت است. در لایه های زیرین شهر هم جاری می شود. ولی با همه ی اینها خوشحالم از شادمانی این روزهاتان و چون همیشه سرشارم از آرزو. برای همه تان در شروع این دهه جدید آرزوی سلامت، شادمانی ، آزادی ، آزادگی ، پیروزی ، اراده ، سربلندی ،تجدید دیدار ، سفر وسرمایه دارم...
نوروزتان پیروز
ساعت 45 دقیقه بامداد یکم فروردین 1390 به وقت تهران
Monday، February 28
بر عبث می پایم ، که بهاری آید
امیدهای پست قبلیم عبث بود. تنها 20 روز به نوروز باقی است. با قرار دادن شمارش معکوس تا تحویل 90 در وبلاگ تلاشی برای به ارمغان آوردن شاید بوی عید در وبلاگ نمودیم.در زندگی روتین که خبری از بهار نیست. امروز آخرین روز فوریه برابر 9 اسفند می باشد و اینجا همچنان برف می بارد....
بهارانم آرزوست...
Thursday، February 24
تراوشات یک ذهن سرمازده
برف ها نرم نرمک آب میشود
گیاهکی از روزنه هایی از درون برف ها هویدا میشود
خورشید مهربان دور از چشم فصل سرد یواشکی خندان می شود
آسمان وعده ی خرمی و سبزیِ نزدیک می دهد
گویا زمستان با تمامین خوی اهریمنی اش به پایان نزدیک میشود
ومن،
اندکی ،
امیدوار میشوم به پایان هر سردی، کژی و اهرمن خویی
ایمان بیاورم؟!!!
13:30 -24 فوریه 2011
Tuesday، February 8
Wednesday، January 26
چشمهایم
همیشه به همسرم، مادرم و پدرم غر می زنم که آدم باید به خودش برسد و حتما هر از گاهی چکاپی برود. ولی در مورد خودم خیلی سستی میکنم. چشم های من هیچ گاه ضعیف نبوده. از خوب هم خیلی خوبتر می دیده همیشه.این حرف یک چشم پزشک است. اینجا که آمدیم ،نور خیلی ضعیف بود. چه بیرون ،چه داخل خانه ها. نصف ساعات شبانه روز را هم که باید به مانیتور نگاه کنیم. چند مدتی بود که حس میکردم دور را خوب نمیبینم. ولی آن خیلی دور بودو خیلی ریز. هفته گذشته یک نوشته ریز را از دور ندیدم. یعنی همه را هاله دار می دیدم. طوری که خوب نمیشد تمیز داد. اگه هم میفهمیدم به علت این بود که حدس می زدم. فکر میکردم همه اینطوری می بینند این را احتمالا. به دوستم میگویم این رامیتوانی بخوانی ؟پاسخ آری است. بدون فشار به چشمت؟ بله. میفهمم نسبت به قبلم خوب نمیبینم. یک نفر چراغ را می زند. خوب می بینم. می گویم از نور بود. چشم دوستم زیادی خوب است احتمالا. وباز بی خیال پزشک و این صحبت ها میشوم. دیروز یکی از دوستان ایرانی را تا وقتی سلام نمیکند نمیشناسم. عذر خواهی میکنم . به گمانم طبق معمول حواسم جای دیگری است. کلا من همیشه معروف بوده ام به اینکه در کریدور ها کور می شوم. البته به این خاطرکه عادت دارم در این گذر ها در درون گرایی ذهنم برنامه ها و کارهایم را مرور کنم.پس طبیعی است. جدی نمی گیرم . ساعت 5:30 بعد از ظهر است. از پله بالا می آیم. حسی به من میگوید کسی را الآن میبینم ولی استادم را از 5 متریم نمیشناسم. آبرو برایم نمیماند. از همان فاصله کلی حال و احوال میکند. خجالت میکشم. هرچند که خرابکاری نمیشودو باز می گویم این کریدورها بیش از حد تاریک است. پذیرش ضعف چشم، حال به هر دلیل که باشد بعد از 25 سالگی نشدنی است...
Tuesday، January 18
از روزمره های زندگی...
تاریخ آخرین پست وبلاگم را نگاه میکنم که آن هم با عجله نوشته شده و صد رحمت به ننوشتنش. تاریخ امروز را می بینم. باورم نمیشود. این زمان شتابش گاه گوی سبقت را از خود می رباید. به روزهایم نیم نگاهی می اندازم. همه اش دارد شبیه به هم میشود. هرروز صبح ساعت 6 بیدار شو. برای ساعت 8 دانشگاه باش. اگر روز روزت باشد و مجالت دهد ساعت 5 سری به جیم بزن و کمی به سلامتی ات برس. شب هم که به خانه رفتی اگر ویکند قبلی ات اجازه ی ویکند بودن داده بود ، میتوانی غذاهایی که برای روزت درست کرده ای را بخوری و راحت باشی و گرنه تازه باید برای شب شامی و برای فردا ناهار درست کنی.و 12 جنازه ات به تخت رود. اگر هم روزت نباشد که شاید تا 8 شب مجبور شوی دانشگاه بمانی. نه به جیم میرسی و حتا نه میشود به همان کار قبلی ها در خانه فکر کنی . چه رسد به کتاب و فرهنگ و هنر. آخر هفته ها هم شاید 2 ساعت بشود استراحتی کرد. بعد فکر میکنی وقتی هدفی برای خودت تعریف میکنی یا حتا نه وقتی برای رسیدن به مرحله ای در مرحله ی دیگری، چه کارهای کوچک کوچک مسخره ای باید انجام دهی . ولی در کل از این روتین بدم نمی آید. هرچند احساس تکبعدی شدن آزار دهنده است ولی وقتی حس میکنی زمان را خودت نمیکشی انرژی می گیری.لذتی است در نتیجه ی به دست آمده اش که شاید نگهت دارد. ولی باز که فکر میکنی روزهایت تکراری اند، مشوش میشوی.و این درگیری و جدال درونی ات ادامه دارد....
پ.ن: کی وقت میشه برم اسکی رو یخ ،آیا؟!!!!
Wednesday، December 29
تعطیلات نوشت ؛ لحظه به لحظه...
1- شب یلدای خوبی بود. یلدای دوم ، یعنی شب چله ی واقعی را یه جور متفاوت گرفتیم. یعنی تصمیم گرفتیم بیشتر به یلدای ایرانی شبیهش کنیم. یعنی جای اینکه مثل همیشه بیشترش به پایکوبی بگذره ، تصمیم براین شد که بعد از کمی توضیح در باره ی یلدا و پیشینه ی زیباش و بعداز حافظ خوانی گروه های کوچک تر شدیم و بازیهای مختلف انجام دادیم . در این میان من را هم این جماعت مجبور کردن ساز بزنم. یعنی جُک سال...
2- از اون جایی که ما هیچ علاقه ای نداریم توی برف بریم سفر در شهر ماندگار شدیم. شب کریسمس بچه هایی که مث ما در شهر بودن گفتن بیاین دور هم باشیم. خلاصه دور همی و گپی و ... خوب بود.
3- یکشنبه دومین سالگرد ازدواج ما بود و اون روز هم به خوبی تمام شد. البته دو روز قبلش هم از ایران بسته ای به مناسبت سالگرد ازدواجمان رسید که کلی محظوظمان کرد.
4- دوشنبه هم که حراج های باکسینگ دی شروع میشد . قرارمون بود صبح دوشنبه 5:45 . چه برفی هم شد. اصلا مگه میشد جلوت را ببینی. با این وجود ساعت 6 صبح حسابی شلوغ بود و صف ها طولانی. ساعت 7:30 صبح رفتیم تیم هورتونز صبحانه بخوریم. خدا این تیم هورتونز را از کانادا و ایرانیها را از تیم هورتونز نگیره . بعدش رفتیم باز خرید و خلاصه 6 صبح همان و 4 بعد از ظهر همان. شب هم کاملا مردیم. از 9 شب تا 9 صبح روز بعد یعنی امروز خواب بودیم.
5- امروز هم رفتیم شب فیلم و فیلم ایرانی "به رنگ ارغوان " دیدیم. من و همسر خان دیده بودیم با این وجود باز هم دوست داشتیم ببینیم. فیلم خیلی خوب و عمیقی بود...
6- چند مدت بود دلم کتاب جدید فارسی میخواست. معمولا جز کتابهایی که تصمیم میگرفتم بخونم وبلاگ ها هم اگه چیزی مینوشتن یادداشت میکردم. باران از "خانم دلوی" گفته بود و زنجبیل از "در حضر". در این تعطیلات "خانم دَلُوِی" را خواندم. بد نبود ولی آنقدرها هم خوشم نیومد. " در حضر" را هم از امشب میخوام شروع کنم.
7- اندر احوالات سه تارهم چند نت خوب پیدا کردم تمرین کنم که البته هنوز فرصت نشده.
8- دیگه همین ولی اینطوری راضی نیستم. کار مفیدش کم بود...
Monday، December 20
«بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند، که مکدر شود آیینهی مهرآیینم»
چه میکنی؟ حتا یک لحظه هم درنگ نداری؟ با تو ام. باور کنم که این دومین یلدای این وادی است؟ خیلی شتابان عمل میکنی. یک دلتنگی غریبی میدهی به من با این عجله ات و لابد به چشم بر هم زدنی سومین و چهارمین و ... چه خبر است ؟آرام تر...
میدانم حرفت چیست. یعنی تا آنجا که عقلم میرسد سعی کردم بفهمم پیامت را ،بشنوم کلام نهفته در هوهوی سرمای سوزان این شب چله ات را. تویی که یادمان زادن میترایی و دشمنی دیرینه داری با کژیها. هر سال آمده ای از آن روزگاران غبار آلود دور. و باز می آیی و خواهی آمد تا بارور کنی این جهان را.میدانم جنگیدی باهرچه که خواست نابودت کند و آن چه برایش جنگیدی آنقدر والا بود که نه تنها تورا نابود نکرد ، که آن دگرها را نیز به کمال رسانید. میدانم امسال هم آسمانت سرخگون خواهد گشت و سرخی شفق را یاد آور خواهد شد. و پیامت را باز تکرار میکنی که این همه راه دراز را آمدن و با هر آنچه می رفت تا نابودت کند جنگیدن، تنها برای چند دقیقه طویل تر بودن شب نبود و آنچه درپس همه ی این روایات نهفته مهر و آیین راز آمیزت است. همان "کیش مهر و مهر پرستی" ات. همان که هیچ گاه شکست نمیخورد. همان آیین بسا پیر تر از تاریخ، برای ستایش هرچه راستی و محبت است و نور. نگران نباش ؛ما آمده ایم که تلاش کنیم برای بقایش و میجنگیم با دشمنانش ...
پ.ن: میهمانی یلدای ایرانیان اینجا همی خوش گذشت و شب چله دومی مختص دانشجویان خوش گذران تازه فارغ از امتحانات و کار در پیش. یلدای همتون مبارک.
Monday، November 22
به بهانه ی برف سنگین امروز
*****
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا.
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
<<سیاوش کسرایی –اسفند1337>>
اشتراک در:
پیامها (Atom)




