جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

نوستالژی

پیرو چیده شدن بین انگشتان دست راستم بوسیله دست چپ و در ادامه ی سوختگی هرچند جرئی دست چپ در هنگام آشپزی به همه ی دوستان نازپرورده توصیه ی کمک به مادرانشان را دارم...


و به یاد مادر بزرگ نوستالژی ام فوران کرده که البته من همیشه از این شعر به عنوان بازی و مسابقه استفاده کرده ام.....

ترانه : موش و گربه

با صدای : زنده یاد الهه

شعر : کریم فکور

آهنگ : مجید وفادار

متن ترانه :

گندومو کی میخوره گندومو موش میخوره

موشه و گندم،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

موشه رو کی میخوره موشو گربه میخوره

موشه و گندم،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

گربه رو کی میخوره گربه رو سگ میخوره

سگه و گربه و موشه وگندم،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

سگه رو کی میخوره سگه رو گرگ میخوره

گرگه و سگه و گربه و موشه ،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

گرگه رو کی میخوره گرگه رو شیر میخوره

شیره و گرگه و سگه و گربه و موشه و گندم،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

شیره رو کی میخوره شیرو شمشیر میخوره

شمشیر و شیره وگرگه و سگه و گربه و موشه ،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

شمشیرو کی میخوره شمشیرو زنگ میخوره

زنگه وشمشیر و شیره وگرگه و سگه و گربه و موشه وگندم،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

زنگه رو کی میخوره زنگه رو مور میخوره

موره و زنگه وشمشیر و شیره و گرگه و سگه و گربه و موشه ،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

موره رو کی میخوره مورو ملخ میخوره

ملخ و موره و زنگه وشمشیر و شیره و گرگه و سگه و گربه و موشه وگندم،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

ملخو کی میخوره ملخو آب میخوره

آبه و ملخ و موره و زنگه وشمشیر و شیره و گرگه و سگه و گربه و موشه ،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

آبه رو کی میخوره آبه رو آدم میخوره

آدم و آبه و ملخ و موره و زنگه وشمشیر و شیره و گرگه و سگه و گربه و موشه و گندم ،

گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

دردسر


در این روزهای پرمشغله و گذر بی نهایت سریع زمان ، همین مانده که بامداد، هنگام برخاستن ، خود را در تب شدید بیابی....

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

روزمرگی های اینجا


این روزها زیبایی منحصر به فرد امریکای شرقی( قاره) ، با طیف گسترده ی رنگ قرمز ، از زرد و نارنجی زیبا تا بنفش و ارغوانی به شدت مرا مجذوب خودش نموده . این اواخر در ایران زندگیم زیاد جالب نبود ، هرشب که میخواستم بخوابم شادمان بودم که روزی دگر به خوشی گذشت و صبح روز بعد باز میگفتم وای باز روز از نو . البته بی شک بلا تکلیفی از نتیجه ی ویزا هم مزید بر علل بوده ولی اینجا هنوزبرایم پر از هیجان وتازگی است ، حتی در آرامشش । هر صبح چشمم را که باز میکنم از شروعی نوین شادمانم و هر شب منتظر صبحی دگر...


هوای اینجا این روز ها از (2-) یا(3-) تا 8 درجه در روز متغیر است . حرکت از دیگر تغییرات زندگی است این روزها . نشده روزی دو ساعت پیاده راه نروم ،البته این ها احتمالا تا ماه آینده بیشتر دوام نمی آورد . همه ی وسایلم رابا خود آورده ام جتی سازم را ،ولی قلم های خطم جا مانده ، باید به مادرم بگویم پست کند .


نوشتن ،از دیگر کارهایی است که این روزها زیاد انجام میدهم . یک دفتر خاطرات که مدل دفترهای خیلی قدیمی ساخته شده ، دارم که در صفحه ی اولش یکی از عکس هایم را چسبانده ام و همه ی خاطراتم را در آن مینویسم . این کار چند حسن دارد ؛ یکم آنکه دستخط فارسی ام مخدوش نمیشود . دوم آنکه نوع نگارش نیاکان فراموش نمیگردد . سوم، که البته این شاید تنها در مورد من صادق باشد؛ بوی خاصی است که از آن استشمام میکنم و آن ،دقیقا بوی اول مهر است و مرا برای ادامه ی زندگی به وجد می آورد . وآخرین و شاید مهمترین علت اینست که من نمیتوانم همه چیز را داخل وبلاگم یا لا اقل این وبلاگ بنویسم زیرا روند خاصی را دارا شده و حوصله و علا قه ای هم به اسباب کشی ندارم و نیز بعضی خاطرات خیلی خصوصی است .


این روزها همان اهداف پیشینم که دستیابی بهشان اصلا آسان نیست را بیشتر در سرمی پرورانم ولی آن را قابل دسترس تر میبینم ، این یعنی اعتماد به نفس از دست رفته ام در حال بازگشت تدریجی است شاید...


این کتاب های برایان تریسی را میخواهم امتحان کنم ، به نظر برای تقویت اراده کارساز است.

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

غربت، من ،زندگی


همیشه اولین ها پرخاطره ترین هاست. وقتی این اولین قرار باشد بوی آشپزی به خود گیرد نگران می شوی که مبادا بوی سوختن ،خاطراتت را کربنی کند، بویژه اگر در خانه ی پدریت هم دست به سیاه و سفید نزده باشی .خلاصه این که تصمیمم بر آن شد که قورمه سبزی درست کنم و حسابی ایرانی شوم . در باب قورمه سبزی همین بس که غذایی است که باید حسابی، جا بیفتد و آشپز مربوطه باید کاملا جا افتاده باشد . بنا بر این باید قورمه سبزی من اساسی خراب میشد ولی باور نمیکنی هم جاافتاده و هم زیبا و هم خیلی خوشمزه بود . باورم نمیشد خودم درست کردم. آقای همسر هم خواسته که جزء غذاهای هرهفته شود . چقدر دلم میخواست مادرم میتوانست غذای دخترش را بچشد . خلاصه این اولین قورمه سبزی بسی ما را مشعوف و به آشپزی مشتاق نمود.

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

پرویز مشکاتیان، نوازنده و آهنگساز ایرانی درگذشت


دگر بار، گنجینه ی هنری ما دستخوش غمی جانکاه گشت و خزانمان افزون. این آمدن و رفتن ها جزء ذات این دیار فانی است و گله ای نمیتوان داشت، ولی گله ی ما از اخلاقیات نوعمان است.چرا این بی بازگشت را با مسایل کم اهمیت از دست دادیم؟! مشکاتیان هم رفت و چه زود رفت و ما را با نوای سنتورش تنها گذارد. امروز در نبودش شاید لعل شویم در مقام صبر. بیشتر از اندوه رفتن زود هنگام این هنرمند فرزانه، زمان طولانی جدایی مشکاتیان و شجریان، تحمل امروز را سخت تر ساخته و چراهای ذهن ما را افزون می گرداند. در مدت همکاری پیوند زیبای این دو بزرگوار و آثار به واقع ماندگار در همان زمان و نه غیر آن در زمانیکه بی شک این دو نگین می شد برای موسیقی ما کارآمدتر باشند، این گسستن پیوند، نه تنها امروز ما را دچار افسوس می کند، بلکه موسیقی ما را نیز دچار افتی شدید کرد. بیایید قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم. به یاد قاصدکشان که امروز خوش خبر نبود و ما همراه می شویم عزیز در غم دوریت...

زندگی نامه استاد بی بی سی فارسی (اینجا)

گفتگو با داوود گنجه ای، دوست وهمکار سابق آقای مشکاتیان(اینجا)

مرتبط:

همراه شو عزیز(مشکاتیان و شجریان)،قاصدک(مشکاتیان و شجریان)، ایران خورشیدی تابان دارد) مشکاتیان و شجریان)

یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹

اولین پست اینور دنیا


بالاخره بعد از دو روز رسیدم، نمیدانم پست قبلیم را چطور نوشته ام که همه گمان برده اند به آلمان می روم. من تقریباً به نزدیکی قطب شمال رفته ام و قرار است در کنار خرسهای قطبی، اسکیمو شویم. امروز کمی شهرگردی کردیم، شهر زیبایی است با مردمانی سرخوش و خنده رو. ولی از شما چه پنهان به همین زودی دلتنگ شده ایم ضمناً میوه خونمان هم پایین افتاده. من به شدت هوس خربزه کرده ام. کسی سراغ نداره اینجا؟

پ.ن:جمعه ی پر هیجانی بود این جمعه جای ما ایران خالی

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

در امتداد جا ده ی بی انتهای زندگی

صدای سوت قطارزندگی می آید با عجله و شتابی به جلو . روزگاری فراموش ناشدنیست این ایام؛ با امید هایی بیشمار به جلو و نگاهانی افزون به گذشته ، سرت را برمی گردانی و خیره خیره می نگری جاده ی زندگی ات را .راهی که امیدت بیکرانیش را نوید می بخشد و تلاش ،بردباری وحوادث روزگار پیشین پیچ و خم و فراز و نشیبش را هویدا می سازد .این روزها پازل چمدانت را که تکمیل میکنی گویی پرده ی تئاتر زندگی کنار رفته و تمامی روزهای زندگی پیش رویت ظاهر می شود . کودکی و خاطرات بدون نگرانیش ، روزهایی که بیشترین نگرانیت بستنی و مداد رنگی بود و عشقت خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ و چه آسان بود دسترسی به این آرزوها. روزهایی که زندگی به خانواده محدود بود و سپس خیلی که احساس بزرگی کردی به معلم و همشاگردی و درس و مشق و بازی و هنر و موسیقی و کتاب و کتاب و باز هم کتاب خلاصه میشد و بعدها دانشگاه و استاد و هم دانشگاهی هم افزون شد شاید. آری و گذشت و گدشت تا امروز که با همسفر مهربان زندگیت چمدان ها یکی پس از دیگری میبندی و پیش رویت جاده ات طویل تر میشود و آرزوهایت عظیم تر و طبیعتاً دلهره ات بیشتر.

عجیب سالی بود پارسال ، شهریور پیشین در سفری به بودروم،ما از بلاد گل و بلبل وخانواده ی دایی از آلمان پس از بیست و چهارسال برای اولین مرتبه دایی را ملاقات کردیم و گویی تفألی بود به زندگی من و شروع تغییرات اساسی ؛ چندی پس از بازگشت و جریانات ازدواج با آقای همسر به اتفاق این همسفر جدید زندگیم راهی آلمان شدیم . پس از بازگشت نوروزی زیبا گذشت و و سپس حوادث ایران که جزء جدایی ناپذیری از خاطرات همه ی ما ایرانیان است و اینک رهسپار آن سوی دنیا . سال شلوغ و متغیری بود ،نه؟

دلم برای این سرزمین باهمه ی زیبایی ها و زشتیهایش ،با همه ی ویرانی و آبادانیش ،برای همه ی یاران و دوستان باوفا و صمیمی اش چه در دنیای حقیقی و چه مجازی تنگ میشود . دعایم کن دوست عزیز به صبوری و شکیبایی ، و هر آنچه خود ،نیک می پسندی

شهریور 88