جمعه، فروردین ۲۳

خطی ز دلتنگی

این روز ها دست ودلم پی نوشتن نمیرود . ولی آن گاه که زبان رابیانی نباشد و درمانده وخسته از زمانم نوشتن حتی اگر گلایه از خویشتن باشد باز مرهمی است برای دلتنگی هایم ، بر افکار نقیض گونه ام ، بر آرامش روانم .روزها ییست این روزها ،روز های بی قراری شاید ، می خواهم خوشنویسی کنم دستم پی کار نمیرود ،میخواهم بنوازم حوصله ندارم ، میخواهم طراحی کنم گویی آرامش ندارم . گیج شده ام میخواستم بنویسم برایتان از سفر به شیراز و عطر مست کننده ی بهار نارنج ها و کوچه باغ هایش ،از آرامش حافظیه و از احساس شاهزادگی هنگام بالا رفتن از پله های تخت جمشید وتحلیل نقش هایش ، از نفرین های به اسکندر و از گریستن دل و جانم در پاسارگاد ،از کوروش و......

همه ی آنها بود وتوان باز گوییم نیست برایتان ، پس تنها میگویم:

"
ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
به سرخی لبای سرخ یار‎
به یاد عاشقای این دیار‎
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون‎

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

ببار ای ابر بهار‎
با دلُم به هوای زلف یار‎
داد و بیداد از این روزگار‎
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون"

تصنیف کامل ببار ای بارون ببار با صدای استاد شجریان را ازاینجا دانلود کنید .

۱۱ نظر:

باد صبا گفت...

سلام
باورم نمی شد بتونم اینجا یادداشت بنویسم.
فکر کنم اشتباه شده.
از شعر و آهنگ زیبای استاد شجریان ممنون.
شما یه بار قبلا گفته بودید سعی می کنید شاد تر بنویسید. ببخشید آخه از پیکی که از سرزمین خورشید میاد همچین توقعی وجود داره.
متاسفم که کمی دست و دلتون بهکار هایی که می خواهید انجام دهید نمیره. ولی مطمئنم صد سال دوم زندگی خیلی راحت هر کاریدوست دارید با حوصله انجام می دهید.
سر بلند و پیروز باشید

مهدی گفت...

سلامی چو بوی خوش آشنایی
من صبح شنبه با کلی انرژی شروع کردم و اومدم سر کار، بعد یه سری به وبلاگ شما زدم، این مطلب اخیرو خوندم، تخليه انرژی شدم و افسرده تر از قبل.
به نظر من باید به این سوال حافظ که میپرسه «حال خونین دلان که گوید باز؟» جواب داد: «بامداد صادق».

باران گفت...

بابا هنرمند. انگار از هر انگشتت چندین هنر می بارد...

بامداد صادق گفت...

به مهدی:
نه بابا اونقدرهام حالم بد نیست ولی هرچی بود بعد از نوشتن این پست خوب شدم .شرمنده که با خود خواهی خودم شما را افسرده کردم ولی این نتیجه ی کسیه که به جای کار وبلاگ بخونه

عمو اروند گفت...

نه همیشه نمی‌شود نوشت، دست کم آن‌طور که بدل خودت و دیگران بچسبد.

مانی گفت...

فوری شب سکوت کویر رو گذاشتم تا هم‌حس و حالت بشم...
---
از دلتنگی‌هات و نوشتنشون نترس. هرچه دوست داری بنویس و نهایتا اگر آشنایی گیر داد بگو اینجا یه فضای سورئاله و این آمها و مکانها خیالی‌اند!
---
تو غل[...] می‌کنی که می‌گی افتضاح می‌نویسی! خوبه که یکی از شاهد مثالهاش همین پست اخیرته... اَه!

گاو مشتی حسن گفت...

از قرار شیراز جای ما خیلی خالی بود. از 5 سالگی تا الان عید شیراز رو ندیدم و هنوز خاطره همون سفر 18 سال پیش تو ذهنمه...

علي گفت...

چند روزي نبودم و تازه امروز اومدم
اميدوارم حوصله ات سريعتر بياد سر جاش
....
در ضمن اون پونزده سال و خورده اي شوخي بودا
:دي
اون خورده ايش خودش چند ساله
:دي

maryami گفت...

احساس شاهزادگي ....
عجب عبارتي . ادم ياد ملكه اليزابت مي افتد البته ياد نوه هايش ;)
باور كن من نهيليست نيستم . به خدااااا ...
ببين ميگم به خدا :)
حالا نمي خواد زياد درگذشتگان را نفرين كني . فعلا گير يك عده اي افتاديم كه ژنهاي جاني هرچه اسكندر و هيتلر و (جنايتكار ديگه چي داشتيم؟) را جمع كرده اند توي وجود اون يك عده

... گفت...

در سال 1387 تو ایران خراب شده داریم زندگی می کنیم که رییس دولتش یه احمق به تمام معناست!! خیلی جالبه که هنوز هم از شکوه و جلال داریوش و کوروش و تمدن مزخرف نداشته مون و ... حرف می زنیم. البته وبلاگها واقعا به همین درد می خورن.

مريمي گفت...

اره مثل ماهي سياه كوچولو