شنبه، مرداد ۳

شاید این روزهای من

در این روزهای تغییر و دگرگونی زندگی ، در این روزها که جوانی و شور زندگی ترس تغییر را کمرنگ تر میکند و تورا در دریای حوادث غوطه ور ، در این ایامی که همه یا خون می دهند و یا خون دل می خورند ، این روزهای نگرانی برای فردا و تکمیل پازل چمدان ها ، چون همه ی دوران ها قصه هایی شروع میشوند و شاید قصه ی من هم...

«تمام قصه ها٬
با بود يکی٬
و نبود ديگری٬
آغاز می شود.

که «يکی بود و
يکی نبود»٬

يکی رفته بود،

يکی مانده بود،

مانده بود و
گريه کرده بود.»

«يغما گلرويی»


۸ نظر:

استوانه گفت...

سلام
امروز صبح داشتم با خودم فکر می کردم بیام و یه احوالی لزت بپرسم. خیلی غیبتت طولانی شده بود.
امیودارم خوب و سلامت باشی. شاد که نیستیم این روزها در زیر بار خفقان.
اسباب کشی کردم امیدوارم باز هم ببینمت

باد صبا گفت...

سلام
دستتون درد نکنه خيلی شعر قشنگی بود.
اون يادداشت رو برای صبا نوشتن. ولی شکلک ها شو خودش انتخاب کرده و گذاشته.
موفق باشيد

Mody گفت...

ماندن و گریه کردن، رفتن و گریه کردن! چه فرقی دارند؟

مهدی نادری نژاد گفت...

با سلام
متشکرم.

آخرین برگ گفت...

روزهای سختیست... سخت، عجیب، تلخ!!

شعر زیبایی انتخاب کردید

علي گفت...

چه قشنگ گفتي كه يا خون ميديم يا خون دل ميخوريم

دیناخانومی گفت...

سلام
وااااااااااای من دلم باز شد آمدم اینجا!!!! چه قدر دلم برای میدان نقش جهان تنگ شده! همشهری هستیم نه؟!

Hadi گفت...

گل فرستادیم