یکشنبه، تیر ۲۳

تکه پاره هایی از کتاب بیوتن1

تای وطن دسته دارد ، اما باید آن را بدون دسته نوشت شاید هم وتن من دسته ندارد تا من نتوانم بگیرمش.....

دسته مال گرفتن است ، وتن من دسته ندارد باید با همه ی وجود آن را در آغوش فشرد....

پ.ن: سعی کنید آنقدر دقت کنید تا یکی بودن این دوسطر را بفهمید به علت پاره ای مسائل خود ازتوضیح ان صرف نظر میکنم.

پ.ن: بدون شرح

" خدا دوست دارد لبی که ببوسد
نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد


خدا دوست دارد من و تو بخندیم
نه در جاهلیت بپوسیم ، بگندیم"

۹ نظر:

مريمي گفت...

هي اول

مريمي گفت...

اولا دوم
دوما ياد اون برادر هم وتن افتادم كه بهش گفتن با وطن جمله بساز گفت رفتمحمام و تنم را شستم . گفتن نه ! وطن با ت ي دسته دار . گفت خب منم با طي دسته دار شستم ديگه
:دي

مريمي گفت...

تازشم سوم

Mody گفت...

چرا نمیشه برات نظر داد :((

Mody گفت...

آهان، الان شد. اوکی

میگم که از اون شعر آخریت خوشم اومد، از اون جوکه بالایی بیشتر :))
ولی این وطنی که اون قسمت تنش رو ازش گرفتند و فقط یه «و» مونده که اونم برای اینکه به قوی شاعر اینطوری در بیاد « و دیگر هیچ»

باد صبا گفت...

با اجازه تون دقت نمی کنم و ربط دو تا جمله رو هم نخواهم فهمید.
ولی بعد پی نوشتتون جالب بود

مانی گفت...

سلین... خوفی؟
این شعره چه ناز بود!
---
مژگان فقط توی مرغ سحر همخونی کرد با همه گروه. شهروند رو هم نخوندم.

مصطفی گفت...

نظر دادن در این مورد جداً کار سختیه وقتی از بچگی با عشق مام میهن میخوان بزرگت کنن و هر چی بزرگتر میشی چیزایی میبینی که نه تنها نشانی از عشق نداره که نفرت انگیزه تا جاییکه ...

مريمي گفت...

كوشي باز؟