چهارشنبه، مهر ۳

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم، بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران

23 سال زندگی با فیلم وعکس و تلفن و این اواخر ایمیل را می فهمی؟ می دونی سالها درآرزوی دیدار کسی لحظه شماری کردن یعنی چه؟ وقتی همه ی امکانات فابل دسترست این باشه که سالی یکبار ویا دو سال یکبار پدر و مادرت و قدیم ها پدر بزرگ و مادر بزرگ (خدا بیامرزتشون) سفر کنن پیش اونی که واسه خودت ازش شخصیت ها ساختی ،چه خاطراتی که شنیدی ولی میخوای خودش زنده واست تعریف کنه،سرود کوهستان بخونه و ....

دیگه یواش یواش اون هم دلش مبخواد خواهرزاده هاش را ببینه ،اون نمیتونه برگرده و به شما هم خانوادگی ویزا نمیدن اینه که تصمیم گرفته میشه که با هم سفر کنید ،دو خانواده ،یه جایی مابین، و بالاخره واسه اولین باردر یک ویلای کاملا رویایی ملاقات انجام میشه،دل تو دلت نیست ،به مادرت فکر میکنی که چه دقیق توصیف کرده ،همه ی حرکات و رفتار واست آشناست ولی به فکر فرو میری که آیا اون داره تو را چطور می بینه؟! همونی که توی ذهنش بود؟ کمتر یا بیشتر؟ ولی با شخصیت فوق پولیتیکی برخورد داری هرچند خودت هم همه چیز را زیر ذره بین گذاشتی ولی طوری رفتار میکنی که کسی بویی نبره ولی به هر حال ضمیر ناخود آگاهت همش در حال تفکره، چه در کنارساحل ،چه درپاساژها و چه داخل اتاقت در ویلا ،حتی توی استخر و تاب و و خلاصه هرجایی که فرصت کنی ....

ولی لذیذترین قسمت سفر شب هاست که هر 10 نفر زیر آلاچیق جمع میشوید و بعد از شام سرود های قدیمی میخونید ،و خاطرات و رازهای باور نکردنی که برایتان هویدا میشود ، البته در این شب نشینی ها کازین شما خواب است و از بازی با آن طفل باهوش دوزبانه محرومی ،روزهای آخر هرچه مادرش میخواست بهش صبحانه دهد نمیخورد تا همه بیدار شوند _ناز نازی ی ی ی_ ما اینطورصدایش میکنیم بس که ناز است ....

ولی نگویید از شب آخر ،دایی بد اخلاق است و همه درهم ناگهان دایی "دلم میخواد به اصفهان برگردم " را آرام زمزمه میکند و همه باوی ناگهان باصدای بلند میخواندو زندایی به گریه می افتد ، دلت آتش است و چشمت اشک که البته سعی در پوشاندن آن داری ولی باز اینها قابل تحمل تر از زمانی است که وارد تهران میشوی و تا مدت ها همه ی حرکات ، صداها و گفتمان ها چون خوابی شیرین بوده که باورش نداری ، ولی اکنون که فکر میکنم نمیدانم آیا این سفر ارزش این همه دلتنگی را داشت؟ سفری که عمرش به صفر میل میکرد.....

پ.ن: یه کتابی هم بهم داده دایی که خودش ارزش یه پست را داره

۴ نظر:

باد صبا گفت...

سلام
رسيدن به خير
خيلي جالب بود
اميدوارم خوش كذشته باشه
موفق باشيد

Mody گفت...

سلام
برگشتن به خیر
توصیف رویایی بود از سفرتون، ولی ًاونجایی که گفتید عمرش به صفرمیل میکنه واقعاً ملموسه .... و بعدش "دلم میخواد به اصفهان برگردم" وای ... همین دوتا جمله کلی نوستالژیک بود :((
من دیگه نمیتونم ادامه بدم ;)
خدافظ

مانی گفت...

ما گاهی بعضی آدمها را بزرگتر می‌کنیم از اون چیزی که هستن. و بعد در آرزوی دیدارشان می‌سوزیم...

علي گفت...

به به چه سفر دلچسبي بوده
گرچه لحظه ي خداحافظي سخته ولي اينقدر شيريني تو اين چند روز چشيدي كه به تلخي اون لحظه مي ارزه