چهارشنبه، بهمن ۱۷

کو کلیدی بهر این قفل کهن


گمونم نزدیک به چهل روزی بود که ننوشته بودم . حالا به هردلیلی که بود واسه تمرین اراده مناسب بود ولی امروز تصمیم گرفتم قفلش را تا مهر و موم نشده بشکنم. راستش سراغ وبلاگ چند تا از دوستان رفتم ظاهرا در این مدت همه مشغولیاتشون به نقطه ی اوج خودش رسیده . مدتی وقت دارم که میخوام همه ی کتاب های خونده و نخونده را باز خوانی کنم ضمنا تلاش خوذم راواسه مرتب تر نوشتن انجام میدم .ولی اونچه روی دلم سنگینی کرده و من را کمی افسرده ساخته وبلاگ بعضی از دوستان از جمله باد صبا ست. وقتی شروع به وبلاگ نویسی کردم ،به دوستهای این مکان توجه نکرده بودم ولی الآن از اینکه یکی یکی برن وحشت میکنم یعنی دوست ها کم میشن . درست مثل دوست کهنمان جناب ولگرد که اومد و سریع وداع کرد .همیشه آموخته هامون منحصر به روابط اجتماعی نمیشه .من شخصا از کوچک شدن دنیا بوسیله ی وبلاگ خوشم اومد، کم رنج نداشتم ، درسته که داخل وبلاگم اشاره ای نمیکنم ولی وقتی با حقیقت زندگی مردم در سایر نقاط جهان آشنا شدم ، کنار اومدن با مشکلات و پیکار برای پیروزی واسم راحت تر شد . از مهمترین مزایای این خونه آشنایی با یک سری از کتاب هایی بود که ازشون بی خبر بودم ویا در خوندنشون سهل انگار ،وجد و شوری دوباره یافتم و در عین حال وبلاگهایی که اونقدر اراده داشتن که 4 سال یا بیشتر عمر مداوم دارن را تحسین میکنم.خلاصه ی سخن اینکه نمیخوام یکی پس از دیگری از هم جدا بشیم.
والسلام

۱۰ نظر:

باد صبا گفت...

سلام دستتون درد نکنه از لطفی که دارید. ولی من خیلی دلم می خواد نوشته سالگرد صد سالگی وبلاگم رو بنوسیم. (البته نمیدونم اون موقع وبلاگ هم هست یا چیزای دیگه ایه که ما پیرمرد ها و پیرزن ها ازش سر در نمیاریم.)
ولی به محض کم شدن مشغله ها سعی می کنم چنین نوشته هایی ننویسم و بیشتر مطلب جدید بنویسم. امیدوارم کارهای شما هم یه خوبی پیش رود و باز هم زود به زود بنویسید.
موفق باشید

مهدی گفت...

از اینکه دوباره شور نوشتن را پس از این چله نشینی به دست آوردید، دلشادم. امیدوارم شیرین بنویسید

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی

مریمی گفت...

به به به . خانومی طلسم اون قفل سنگین رو شکستن . ایشالا که به این زودیا هستیم . به حق علی ننه . خل شدم . میگم یعنی چی مفهوم اصلی مخفی بود ؟ به نظر خودم شبیه یک گزارش نویسی شده بود .
مرسی گلم

pirefarzaaneh گفت...

سلام. ممنون از اینکه دوباره سراغ ما رو گرفتی. والا هنوز نه... خوب دنیای وبلاگ هم همین جوره دیگه. حکیم می فرماید خرم دل آنکه یک پست نداشت، آسوده کسی که وبلاگ راه ننداخت. :)) مرسی

عمو اروند گفت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چوعضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
پگاه گرامی من پیرو همین عقیده هستم که امروز به " اومانیسم" شهرت یافته است و تعلق به گروه خاصی هم ندارم. درد من رعایت حقوق بشر است در همه‌ی جوامع و احترام به قانون از جانب همه‌
من
تو
او
ما
شما
ایشان
بدون هیچ استثنائی
آن‌گاه ما جامعه‌ای دموکرات خواهیم داشت و سرنوشت مردم را قانونی تعیین خواهد کرد که بدست خود آن‌ها نوشته شده است و قابل تغییر است اگر لزومش ایجاد شود. اما تا زمانی که مرجع قانون‌گزاری تغییرش نداده‌است احترامش برای همه لازم ‌الاجرا است

پ-البرز گفت...

سلام...خوبي/// ممنونم كه تو وبلاگ خواهري كردي ولي نميشه چشمها رو بست به خصوص وقتي خودت از كودكي با اين چيزا از نزديك مواجه بودي وقتي براي ديدن پدرت بايد ميرفتي.......واما در مورد قفل بايد بگم كه هر قفلي را ميشه باز كرد حتي بدون كليدش فقط بايد عاشق باز كردنش باشي و صبر داشته باشي

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليك به خون جگر شود

مرد باراني گفت...

سلام
ممنون و متشكرم
از اينكه به وب بنده تشريف آورديد سپاسگذارم.خوشحالم از آشنايي با شما خواهر خوب.
من از همكاران پويان جان هستم در بندر عباس.
خوشحال ميشم باز هم زيارتتان كنم
در ضمن كار خوبي كرديد دوباره شروع به نوشتن كرديد. اميدوارم موفق باشيد
در كارتان
تا يادم نرفته عرض كنم كه بله من اهل شمال و گيلان هستم
منتظر حضور سبز و باراني شما هستم

ملانقطی گفت...

عمو اروند! قانونگزاری -> قانونگذاری
مرد بارانی! سپاسگذارم -> سپاسگزارم

بامداد صادق گفت...

لطفا به املای دوستای من کاری نداشته باشید مهم اینه که من بفهمم

ملانقطی گفت...

یعنی از ديد شما مهم نيست که بقيه درک کنند، فقط خودتون باید بفهمید
به نظر شما ایده ی "مهم اینه که من بفهمم" با وبلاگ داشتن در تقابل نيست؟ آيا توی وبلاگ نبايد اون چيزهايی که فهميديد رو با بقيه به اشتراک بگذاريد؟ به نظر اهل مطالعه می آييد بنابراين برای اينکه "بفهميد" می تونم بگم که باید بیشتر فکر کنید
با کمال ادب و احترام