پنجشنبه، آذر ۲۹

تا اطلاع ثانوی

۲۲ نظر:

Mehdi گفت...

Dear Ms. Yazdkhasti,
It is with a pleasure for me to read the blog of a Left person. What a pity that you decided not to continue.
Sincerely Yours,
Mehdi.

shiva گفت...

سلام دوست گرامي
ممنون كه به ما سر زديد
متوجه نشدم كدام عكس شهرام ناظري را مي خواستيد؟هر كدام را از جايي گرفتم آدرس ايميل و عكس را مشخص كنيد بنده حتما برايتان مي فرستم

مانی گفت...

به در بسته قفل‌دار خوردن، اصولا خوب نیست. علی‌الخصوص اگر بدون توضیح هم باشد!
***
حالت خوبه؟

میو گفت...

چرا؟؟

مریمی گفت...

تعطیل کردی؟
می بینم که کرکره اش را هم کشیده ای و یک قفل صد منی هم روش
نکنه می خواهی یک بلدوزر هم بیاوری بزنی از بیخ و بن نابودش کنی؟
همین حالا که من هم تعطیلم؟
ها ... نکنه می خواهی بروی نیو یرهالیدی ؟

باد صبا گفت...

سلام
چرا
کمی نوشته قبلی تون حالمون رو گرفت.
و همچنین این عکس.
امیدوارم اگه مشکلی پیش اومده حل بشه.
موفق باشید

mahi گفت...

حالت چطوره؟/ خوبی؟
چرا رفتی؟

باد صبا گفت...

سلام
شما خیلی کتاب می خوانید ها
بله این عبارت را از یکی از کتابهای بهنود انتخاب کردم.
ولی ای کاش باز هم می نوشتید
لا اقل می نوشتید که پیک دوستی سرزمین خورشید چرا نمی نویسد
موفق باشید
ایام به کام و قلمتان خوش خرام

مخمل بانو گفت...

پگاه جونم ...تو چرا در اینجا رو قفل زدی ؟؟؟؟؟تو رو خدا نرو ....بنویس. دلم تنگ میشه آخه :(

ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ناشناس گفت...

من دارم عذاب میکشم . مدتها بود از هر عشقی خالی بودم . نه خالی نبودم اما ناامید بودم. تو داری دیوونم میکنی اگه تو اون سر دنیا نبودی من اینقدر غصه نمی خوردم
هنوزم نا امیدم اما ...
می خوام در لذتی که تو بهم میدی گمش کنم . فراموشش کنم . ولی نمیشه همیشگی نیست . من وقتی تو میری نابود میشم . من تو قفسم . میفهمی رفیق ؟
تو هم برام شکل یه خاطره میشی و بعد وقتی به یادت میفتم با هرکسی که باشم یا تنها ... فرقی نمیکنه گریه خواهم کرد
می تونی منو احمق بپنداری مهم نیست . صحبت عشق نیست . عشقی در کار نیست . من فراموش شدم و حالا یه درختم و حالا سایم مال هرکسی می تونه باشه
حالا مال تو ...

بامداد صادق گفت...

دوست عزیز متاسفانه من شما را نمیشناسم. اگر همه ی این انشاتون واسه ننوشتن منه فقط من خواهم نوشت الآن درگیر کاری هستم ولی اگر من را میشناسید خودتون را معرفی کنید و اگر میخواستید امتحان کنید باید بگم اشتباه تشریف آوردید

مریمی گفت...

الهی قربونت برم حالا که دیگه میدونی کیه ؟ حالا یه معذرت خواهی مفصل برای اینکه تو ترسیدی ابراز میدارم
اینجانب مریمی اون انشا رو نوشتم روزی که حالم خیلی خراب بود و واسه بعضی از دوستام به صورت کامنت کذاشتم فقط نمیدونم چرا تو وبلاگ تو اسممو یادم رفت بنویسم :D

عمو اورند گفت...

عجب دری و عجیب قبلی! جای خوشوقتی است که مهر و موم ندارد که نشان از تعطیل کردن باشد
من آدرس عوض نکرده‌‌ام که در هردو آدرس می‌نویسم که عمو اروند را برنتافته‌اند. دلیل آفتاب را برگزیدم شاید بفهمند که لکه‌ی ابر را توان مقابله با خورشید نیست

ناشناس گفت...

خدا کنه به این زودی نیای!!

بامداد صادق گفت...

نمیدونم کی هستی و دشمنی ات با من چیه فقط اونقدر میدونم حساسی که همش با این قفل بزرگ سر وبلاگمی و اونقدر بچه و ترسو که نشانی از خودت نمیذاری

ناشناس گفت...

مشکلم اینه که از آدمهایی که گیر میدن به ملت که بابا بیاین به ما هم سر بزنین لجم می گیره! وبلاگ یه سری نوشته های شخصی یه. اگه آدم با این ‍پیش فرض بنویسه که بعدش آدمها بیان و کامنت بدن معلومه که واسه خودش نمی نویسه و سعی می کنه یه حرفایی بزنه که صرفا مخاطبهاش رو راضی کنه. یعنی یه جورایی آخرش حرف خود آدم می مونه و سانسور میشه. این توقع هم که بقیه بیان سر بزنن خیلی مسخره است. ممکنه سر بزنن ولی کامنت نذارن. یعنی پست مورد نظر یه شکلی باشه که نشه براش کامنت گذاشت. پلیز گیر نده که بهت سر بزنن. این دیگه جیزی نیست که آدم بخواد گدایی اش کنه. امیدوارم بهت برنخورده باشه. می دونم خیلی ها صرفا به خاطر گیری که میدی برات کامنت میذارن. همین.

بامداد صادق گفت...

دوست بی شهامت: اشتباه فکر کردی من برای هیچکس نمی نویسم بهم سر بزن اصلا از این جمله خوشم نمیاد ولی گاهی با دوستی که خیلی نزدیک باشم میگم و اون هم جواب میده با اسم ... به هر حال قصدت هرچی که بود من واسه دلم مینویسم وازت ممنونم چون منو به یه فکری انداختی که موضوع پست بعدیمه اگه زنده باشم و عمری باشه...

باد صبا گفت...

سلام
خسته نباشید از کارهایی که دارید.
حرف خاصی نداشتم فقط می خواستم یک توصیه به شما بکنم.
با دیگران که اینگونه یادداشتهایی می نویسند کل کل نکنید
هم وقتتان تلف می شود و هم اینکه معمولا فایده ای ندارد.
موفق باشید

مانی گفت...

این درگیری لفظی یه حسن خوبی بزرگ داشت و آن اینکه فهمیدیم شما در سلامت کامل و در قید حیات به سر می‌برید!

مهدی گفت...

ای نهاده قفل بر باب سخن
کو کلیدی بهر این قفل کهن
تو کلیدی کن در این زنجیرگاه
پرده ها را بردر از رخسار ماه

ناشناس گفت...

قفل ها را گو برفتيد از وطن
صد هزاران قفل بر خاك كهن
مهر مي داند سبب كين بهمن است
عشق مي رويد اط اين مرز و سمن

پ-البرز