خیلی سخته صبح زود از خواب بیدار شی بدو بدو کارهات را بکنی و با کلی برنامه ریزی خودت را به سرویس 8 صبح تهران ،اصفهان بر سونی که به موقع برسی شهرت . با خستگی بیای ترمینال و تاکسی بگیری و نزدیک های خونه وقتی واسه آقای همسر پیامک میدی که رسیدی و میخوای بعد از صبح تا حالا خسته از سفر مادرت را ببینی،دریابی که ای داد، موبایلت توی تاکسی مونده و تاکسی هم آدم جالبی نباشه و هرچی میزنگی بر نداره، و بعد از 4 ساعت گشت و تماس پیاپی وقتی میزنگه تا صدات را میشنوه قطع میکنه . تو هم که هنوز روسری ات هم نتونستی برداری با اون همه امید تباه شده که زود میرسی ، میری سیم کارت میسوزونی ولی نگرانیت از همه ی خاطرات و عکس ها و فیلم های داخل گوشیت حد نداره. فردا کله سحر هم باید بری شکایت واسه رد یابی گوشی . اون هم توی این اوضاع خراب روحی این روزهات . یعنی بالاخره خستگی سفر از تنت بیرون میره؟
امروز نیز گذشت و سالی دگر به سالهای عمرم افزوده شد . این بالا رفتن عدد کمی مرا دلتنگ اعداد پیشین کرد ولی سنگین تر بودن نکات خوب و مثبت بر منفی ها راضی ترم میکند هرچند که هنوزخیلی از کارهایی که خواسته ام نکرده ام و بسیاریست اهداف پیش چشمبا آن آرزوهای بزرگ و کوچک بیشمار منتها آرزویی جدید شاید برای همه مان به آن ها افزوده شد ، شاید آرزویی مشترک .
امروز به سال گذشته که نگاه کردم اصلا تکراری نبود ، روزمرگیش نیز کم بود . سالی پر از شادی و غم ،پیروزی و شکست . سالی مملو از عاطفه و هیجان ، سالی پر از دیدار و سفر .سالی که ژرف ترین تغییرات را برروی من وشاید همه مان داشت . دید م آنچه که با ده سال مطالعه شاید نمی یافتمشان. کم نیست هنوز کارهای ناتمام ، از علم و هنر و تاریخ و ورزش تا جامعه و روان و سیاستولی امیدی دارم که همه را ممکن کند شاید.
و سال پیش رو بوی تغییر دارد ، زیبا بود این تولد با نگاههایش و هدایای هرگز کمرنگ نشده اش.روزی که همه مهربانیشان بی حد بود و نگاههایشان عمیق ، زیباییشان دو چندان و صداقتشان وصف ناپذیر. به خاطرم آمد امروز همه ی تولد هایم ،همه ی خاطراتم ،همه ی صداقت ،فداکاری ها ،لبخند ها و مهربانیهای عزیزانم ، همه ی شیطنت ها، قایم موشک ها و گرگم به هواها ، قاه قاه خنده ها، گریه ها ، آرامش ها و استرس ها با دوستانم ، یادم آمد شوق روزگار کودکیم .
ولی امروز این نگاه ها رنگی افزون داشت گویی همه حتیخانه و اتاق و وسایلم میگفت این آخرین جشن تولد در زادگاه است " شاید" و همه دست به دست هم داده اند تا این جشن واین روز هیچ گاه کمرنگ نشود . عجیب روزی بود امروز...
در این روزهای تغییر و دگرگونی زندگی ، در این روزها که جوانی و شور زندگی ترس تغییر را کمرنگ تر میکند و تورا در دریای حوادث غوطه ور ، در این ایامی که همه یا خون می دهند و یا خون دل می خورند ، این روزهای نگرانی برای فردا و تکمیل پازل چمدان ها ، چون همه ی دوران ها قصه هایی شروع میشوند و شاید قصه ی من هم...
«تمام قصه ها٬ با بود يکی٬ و نبود ديگری٬ آغاز می شود.
که «يکی بود و يکی نبود»٬
يکی رفته بود،
يکی مانده بود،
مانده بود و گريه کرده بود.»
«يغما گلرويی»
سهشنبه، تیر ۹
می گفتی نگرانی برای یکنواختی روزهایت، برایتشدید "گ" روزمرگی هایت ، برای از میان رفتن هیجانت ، برای حرف های تمام شده ات آن قدر گفتی و گفتی تا امروز آنچنان هیجان مرگباری به دلمان انداختند و آن قدر حرف داریو همه پر اشک .آریمیدانممیخواهی بگویینه به این قیمت . کلام من هم همین است ولی محض رضای خدا بگذار امروز حرفم تمام شود سپس سخن بگو. گفتم وطن ، گقتی وطن؟ وتن؟ نه تنی ماند و نه وطنی . گفتم عشق ،گفتیگرسنه نمانده ای ، گفتم عشق وطن گفتی هنوز جوانی . بزرگ شوی فراموش میکنی .تمام شده اگر هم بود. فراموش کردی زاده ی سرزمین خورشیدی، یعنی زاده ی امید و معرفت . زاده ی نور و انسانیت .داغ داری. داغ خون سهراب ها و سیاوش ها کشیده ای . کلامت را سعدیاثر بخشیده و روحت را حافظ .از بلادی هستی که مروت با دوست و مدارا با دشمن به خونت رخنه کرده . این ماتمت برای ندا و نداها از همان عشق وطن فراموش گشته ات است . آری دردناک استبهای بیداریش . بیدار شده بسیار گران . جانمان آتش گرفته، در ماتمیم، من ،تو و هر انسان دارای اندیشه و روحی . هرکه جزو پیکر بنی آدم و جز گوهر آفرینش باشد. همیشه کنار هر فرشته ای دیوی بوده .انسان را با انیسانیت فرق بسیار است. همان طور که آزادی را با آزادگی .
رستم ها هست در وجود تک تکمان. ما را خوان ها در پیش است و شغادهایی نابرادر در پیش .این چرخ گرانفروشبوده و هست و خواهد بود . ما را همیشه برای هرچیز باارزشی بهایی بوده و امروز هم .و ما کم نمی خواهیم . ما گرانبها ترین ثروت ها یعنی آزادی از دست رفته مان ، انسانیت به تاراج گذاشته مان ، شعور دزدیده شده مان را میخواهیم کم نیست پس بهایی دارد بسیار گران . این چرخ ،این فلک گرانفروش استولی بی انصاف نیست نبوده.به امیدواران ندای رهایی داده .ظلمت دارد ولی پگاه هم دارد . پایان شب سیه را سفید قرارداده . خزان دارد ولی بهار هم دارد .اگر آرش ها دیروز با جانشان به ایران وسعت بخشیدندبرای غنی کردن تجربه ی تاریخ ما بود و نه بیشتر. این آتش ها شاید جانسوز ولی امیدسوز نباید باشد .
چه گران فروشی ای چرخ و به جان ما بکوشی عجبا بهات دادیم و هنوز می نجوشی سر و جان نازنینان تو به هیچ می نسنجی که دمی رها شدن را تو به ما نمی فروشی به شهید ما نگه کن که سکوت کرد و جان داد تو چرا سکوت کردی و چرا نمی خروشی بجز از غرور مردم تو چه پایمال کردی بجز از جنایت خود تو چیز را بپوشی فلک آن حیات ، مرگ است ، که بی وی اش بخواهی* همه آن شراب ، زهر است ، که بی وی اش بنوشی* فلک آن رفیق من بود ، که از منش گرفتی تو بگو به من که تا چند ، توانم این خموشی ز ازل حرام زادی که حرام باد بر تو گر از این سپس بخواهی که دمی سیه نپوشی
خانه ام آتش گرفتست آتشی جانسوز هر طرف می سوزد این آتش پرده ها و فرش ها را تارشان با پود من به هر سو می دوم گریان در لهیب آتش پر دود وز میان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد از درون خسته سوزان می کنم فریاد ، ای فریاد خانه ام آتش گرفتست آتشی بی رحم همچنان می سوزد این آتش نقش هایی را که من بستم به خون دل بر سر و چشم درو دیوار در شب رسوای بی ساحل وای بر من وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم بدشواری در دهان گود گلدان ها روز های سخت بیماری از فراز بامهاشان شاد دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب بر من آتش بجان ناظر در پناه این مشبک شب من بهر سو می دوم گریان از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد وای بر من همچنان می سوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان وانچه دارد منظر و ایوان من بدستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش وز لهیب آن روم از هوش زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود تا سحرگاهان که میداند که بود من شود نابود خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر » وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب مهربان همسایگانم ازپی امداد سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد
یکم: دلم میگیره ، میخوام گریه کنم . تازگی ها اینو زیاد میگم .نه که فکر کنی مشکلی دارم نه.. خوشبختانه پس از سالها دنیا داره به رویم لبخند میزنه. ولی این حس و این کلام وقتی ازت جاری میشه که بیای اصفهان و هوس کنی بری کنار زنده یاد ،زنده رود . اونجا این تنها تو نیستی که غصه داری . مردان مسنی را میبینی که با چه افسوسی به جای خالی آب نگاه میکنن . گویی تنها پیوندشون به روزگارجوانی و رویاهایشان را ازشون گرفتند . به پل ها که نگاه میکنی گویا دارن فریاد مهیبی میکشند . همیشه شادترین خنده های مردم روی سی و سه پل بود و الآن غمگین ترین حالت فرد هنگام گذر از آن.
دوم: اشتباه کردم اینو باید پست میکردم تنهایی . حالا که فراموشم شد بذار بگم . خوشحالم واسه ذوب آهن . نه که فکر کنی از فوتبال خوشم میآد ها . هرگز. ولی به خاطر دایی منصور شادمانم چون اون شاد هستش این روزها. خون همینه دیگه....
سوم: امروز دوم خرداد روزی که م. ی.ر. ح. س.ی.ن.... اصفهان سخنرانی داره و لحظه به لحظه ی دوم خرداد 76 را به خاطر میارم .اون روزها نمیتونستم رای بدم خیلی کوچک بودم ولی به شدت مجله ها و روزنامه ها را زیر و رو میکردم ، خیلی بیشتر از الآن. یادتونه چه زیبا باهم یکی شدیم؟ ولی یک وجه مشترکی واسه من دوم خرداد تمام سالها داره و هر سال این روز خوشحالم، اون هم این که تولد مادرم هستش.
چهارم: این آقای بهنود هم دیگه دستش واسم رو شده. وقتی رمان مینویسه اصل ماجرا کاملا بی سند و خیال پردازیه ولی میدونی چرا خوشت میاد؟ چون واست توی اون گوشه گوشه های ذهنت سوال ایجادمی کنه . پرسش هایی که اگر با احتمال محال صفر هم مطرح باشه واست خیلی ارزش داره . هنر منده بیشتر تا نویسنده . یعنی میاد یه خیالاتش زمان میده . اصلی خیالی را بازمان صحیح که باعث میشه با زمان کتاب آشنا بشی و واسه تاریخت خوبه را تلفیق میکنه و این محشره و لی خوب گولمون میزنه دیگه. الآن تقریبا میتونم بگم کتاب خانومش را از سال 76 بهش فکر میکرده . امینه که کاملا بی سند بود ودر عین حال نمیشد باور نکرد و خانوم هم در امتداد از دل گریخته ها شکل گرفته. و این را بوضوح در داستان عقرب و گل سرخ میبینی . اونجاست که داره توی کنج ذهنش _ با احترام به توانایی خانم ها و متاسفانه تنها نسبت دادن این قریحه به شاهزاده ها _ شروع میکنه به از دیو و فرشته گفتن ، وجملات تکراری هر دو کتاب از بی ارزشی و ارزشمندترین خلق جهان یعنی زندگی ، که پرو بال پیدا میکنه . ... البته اینهایی که من گفتم نقد نیست . تنها ارتباطی است فکری بین خواننده، نویسنده و شناخت خواننده از نویسنده بوسیله ی عناصر کتاب. بگذریم روده درازی من هم که پایان نداره.
پنجم: چه پراکنده نوشتم . اصل موضوعی که میخواستم بگم فراموشم شد.
" زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیزاز آن ارزشمندتر نیست . سالها پیش، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین و امیدواری با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اشاز این هاست . فقط مرغ های دریایی هستند که از توفان نمی هراسند . حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی برای نشستن نیابند ، آنقدر بال می زنند که یا توفان فرونشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمان ها می میرند . ان که به میآن موج ها می افتد مرغ دریایینیست . مرغ دریایی در اوج می میرد ، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط نبیند ."
خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سالها را با او گذراندم . اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با او می توانم هرروز را سالی کنم .وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشته ی ظریفی که آدمیزاد باشد چفدر حقیرند، دانستم که زمان را انسان می سازد. من خودم آن را ساختم.
آتشی زکاروان جدا مانده *** این نشان زکاروان بجا مانده یک جهان شراره تنها *** مانده در میان صحرا به درد خود سوزد *** به سوز خود سازد .................... سوزد از جفای دوران *** فتنه و بلای توفان فنای او خواهد *** به سوی او تازد .................... من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم با اینگرمی جان *** در ره مانده حیران این غم خود به کجا ببرم؟ با این جان لرزان *** با این پای لغزان ره به کجا ز بلا ببرم؟ میسوزم گرچه با بیپروایی ...... میلرزم برخود از این تنهایی من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم .................... آتشین خو هستی سوزم *** شعله جانی بزم افروزم .................... بیپناهی محفل آرا*** بینصیبی تیره روزم آآآآآ...... من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم من همه یاران تنها ماندم *** آتشی بودم برجا ماندم
امشب در فضای موسیقی گلها باز به آخرین اثر استاد بزرگ آواز ایران گوش میدهی که ناگاه جلوی چشمت صفحات بزرگ گرامافون و کلاه های لبه دارپدیدار میشود. بگو چقدر دلت میخواست جوان نسل موسیقی گلها بودی. در این میان تصویری از خودت نیز هویداست که پای ضبط مادربزرگ به صدای داییت گوش میکنی و با دختر دایی هایت در خیال بازی. دایی چون شجریان میخواند و تودر آرزوی دیدارش به او گوش میدهی و ناگهان حال را می بینی که او را در یک سال دو بار دیدار کرده ای و ناگهان می بینی باز قلم و مرکب در دست و نوای شعر "رهی معیری " را که از این آخرین اثراستاد پرده های گوشت را می نوازد ، مینویسی و اشکی که روی لغت "نی" چکیده . چه کرده ای استاد با این آخرین اثرت. به آینه نگاه میکنی، چه بزرگ شده ای . میدانستی چقدر صبوری کردی و اکنون با این "نوا" چه ها که گویی فیلم گونه از ذهنت گذشت ؟ و تو میگویی اگر مادربزرگ زنده بود اکنون هم صدا با استاد می خواند که" به کجایی ای گل من؟" . ولی شادمان باش که روزی چون امروز آمد ولی خودت هم نمیدانستی چقدر بزرگ شده ای. فکر میکنی اگر آشنایی از زمان های نه چندان درو ببیندت میشناسدت؟ ادامه بده و بنویس این نوای نی را که بانگش آتشی برجان همه خواهد زد:
چنانم بانگ نی آتش بر جان زد که گویی کس آتش بر نیستان زد مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود نوای نی امشب ، بر آن دامان زد نی محزون داغ مرا تازه تر از لاله کند زجدایی ها چو شکایت کند و ناله کند که به جانش آتش هجر یاران زد به کجایی ای گل من که همچو نی بنالد زغمت دل من جز ناله ی دل نبود در عشقت حاصل من گذری به سرم ، نظری بر چشم ترم کز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد نوای نی گوید کز عشقت چون شد
یکم : دچار سکوتی در باب وبلاگ نویسی شده ام که که برای خودم هم جالب شده.
دوم: یه پست عکاسی از باغ پرندگان آماده کرده بودم که تازه یادم آومده پستش نکردم . می بینی اوضاعم را؟
سوم: بالاخره کتاب "صدسال تنهایی "مارکز به ترجمه ی بهمن فرزانه را خوندم . این که میگم بالاخره به این علت هستش که از زمانی که قصد خوندنش را گرفتم تا حالا دقیقا دوازده جلد کتاب خوندم. اوایلش از اینکه ملت این همه ازش تعریف میکنن تعجب کرده بودم تا اینکه الآن خودم هم از ش تعریف میکنم مثال درست و به جایی از واقعیات ما انسانهاست هرچند تخیلش که هنر نویسندگیست زیاد ولی تخیلاتی واقعی و عینست.
چهارم: دارم کتابی به نام "سقوط اصفهان" به روایت "کروسینسکی " و باز نویسی سید جواد طباطبایی را میخونم که خواندن آن را به همه توصیه میکنم . البیه نمیدونم اینجا هست یا نه.
پنجم:این یکی که البته برای خودم تنها خبر خوشیه اینه که این روزها تمرکز فوق فعال و بالای سن هفده سالگیم اومده سراغم.
ششم: دیروز یک بسته از طرف آقای همسر برایم رسید حاوی "آه باران" شجریان و کنسرت علیرضا قربانی و کامکارها . که البته فرصت دیدن کنسرت را هنوز پیدا نکردم.
هفتم: ( مهمترین ) این جدید ترین اثر استاد محمد رضا شجریان " آه باران" را به همه پیشنهاد میدم خیلی زیباست ضمن آنکه نغمه ای نهفته دارد و بغضی که هم نگرانت میکند و هم زیبایی مفرطی رادر خود جای داده که تو را به عالمی دگر وارد میکند . و در مایه ی دشتی است. توضیحات بیشتر را از اینجا بخوانید
ریشه در اعماق اقیانوس دارد-شاید- این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران یا,نه,دریائی ست گوئی ,واژگونه,بر فراز شهر , شهر سوگواران ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر,با تشویش : رنگ این شب های وحشت را تواند شست آیا از دل من ؟! * چشم ها و چشمه ها خشکند. روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ, همچنان که نام ها در ننگ! هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد. آه باران! ای امید جان بیداران ! بر پلیدی ها آیا چیره خواهی شد ؟!
بار دیگر بهار آمد تا طبیعت عشوه گری اغاز نماید و طنازی پیشه سازد ،تا بار دگر طبیعت با زیبایی چشم نواز و خیره کننده خود چشم ها را به میهمانی زیبایی ها برد . امد تا بار دیگر دشت ودمن جامه ای از مخمل سبز تن کند گویی طبیعت در جان ما زمزمه میکند تا زندگی را چون بهار و طبیعت، سبز و خوش نماییم . بار دیگر پرندگان آواز خوان نغمه ی عشق سرداده و پهنه ی آسمان را به قلمرو خود درآورند گویی ما انسانها را به عشق دعوت می کنند اینکه چگونه عشق بورزیم وچگونه عشق را در قلبهایمان جاری کنیم .
بار دیگر بهار آمد تا طبیعت اواز زندگی سردهد و همه ی جانداران را به سردادن این آواز دعوت نماید ، بار دیگر آمد تا نسیم خوش بهاری تن و جان را نوازش دهد . باشد که ما نیز چون نسیم سپیده دم نوازشگر ،دست نوازش فرود آوریم بر آنهایی که از این دست ها محرومند . بار دیگر آمد تا آخرین قطعات و ذرات برف را آب نموده و به سوی دشت ها جاری سازد .
بار دیگر آمد تا ما به پشتوانه ی آن فال نیک حافظ شویم و حدیث عشق و شکوفه شویم ، پیش درآمدی در مقام عاشقی باشیم ، قطعه ای در گام مستی شویم و خلاصه آنسان باشیم.
نوشته بودم:" درسالی که پیش رو داریم(87) برای همه ی شما عزیزان خواهان وصال اگر در فراقید، خواهان صبوری اگر بی تابیدچون من" را دارم که این هردو آرزو برایم محقق شد پس بیایید برای همه آرزوهای زیاد کنیم ، و امسال(88) آرزوی سلامت ،سعادت،ایمان،خوشبختی ، پیروزی ، سفر ، علم، پووووول برای همه دارم . در چمدان آرزو من را فراموش نکنید.
سالی را که گذراندی با دقت بنگر و در آن تامل کن . هی! ناراحت نباش تنها سالی بود که اگر علافی داشتی ناخواسته بود خودت وقتی هدر ندادی . از نظر موسیقی ضعیف پیش رفتی ، علمی بد نبود و مطالعه خیلی خوب ولی عالی نبود . اگر بخواهی نامی مناسب سال انتخاب کنی چه چیز را ترجیح میدهی؟ سفر ؟ عشق؟ کار؟ خوب میدانم که همیشه هفت را مقدس میپنداشتی و ازدواجت که خوشبختانه حاصل عشق نیز بود در هفت دهه رخ داد، و باز میدانم که سال پیشین آرزوی یک لحظه دیدار دایی ات را داشتی و اکنون در دوسفر او را دیده ای. به خاطر داری؟ میگفتی فرجام چمدان عشقم چه خواهد شد؟ سفر به شیراز و فال خواجه یادت هست؟ سفری که با خانواده به بودروم داشتی و منجر به دیدار دایی ات شد را به خاطر داری؟ به یاد داری که پس از آن نگران بودی که دیگر باری هست یا خیر؟ ازدواجت و آن همه دلهره را چه؟ به یاد می آوری چقدر کار روی سرت ریخته بود؟ این سفر آخر به آلمان و دیدار مجدد دایی به اتفاق آقای همسر را چه؟ اگر همه را به خاطر می آوری، اگر مسروری این را هم به خاطر بیاور که از وقتی نیت این همه را کردی دو سال هم نشد ،به یاد داری از بعضی به عنوان آرزو و بعضی را آرزوی بزرگ میپنداشتی ؟ حال ایمان بیاور که به آرزوهای خوب فکر کنی که نشد ندارد اگرها را به حتما تبدیل کن . ارتباطت را با یکتایی که زیباییش در پس همه ی این ها نهفته بود محکم کن و یقین بیاور .و برای همه آرزوی بهترین ها را داشته باش.
حرفهای ناگفتهه ام بسی فراوان گشته اند .سیل عظیمی از کلام در ذهنم در نوسان است و چیدمان آن دشوار . در این فکر بودم که پس از این همه سکوت کمی شرح ماوقع برایتان دهم .ولی گویا اکنون که داری ذهنت را مکتوب می کنی رشته سخن پاره گشته و حرفها و حدیث ها چون برف آب دیده ی روی کوه ذوب گردید. انگاری تنها می توان به همین بسنده نمود که نسیم زندگانی من این روزها همی دلچسب می باشد . ولی قول می دهم در آینده ای که دور هم نیست ،آنچه گذشت و تغییراتی اساسی را در زندگیم را حادث شد ، برایتان شرح دهم.....
(2)
در پی چند سطر فوق ، فهمیدم که زبان نوشتاریم به زمان پیشینان نزدیک گشته ولی در باب تنوع آن قدر ها هم بد نیست ، گویا اکنون که نوشتم، اندکی حس نوشتاریم بازگشت . اگر بتوانم میخواهم سریعتر به روز شوم و حتی الامکان از روده درازی پرهیز نمایم . دلم برایتان نیک تنگ شده ولی دوستان هم دوره ی وبلاگیم دیگر یا چون من فرصتی برای نوشتن ندارند و یا حوصله ای . هرجا ی آشنا سرک میکشی متوقف یا کند شده ، گویا جزء پیران وبلاگستان گشته ایم و شاید هم مظلومیت نسل ما اینجا هم خودنمایی می کند.....
گنجشک لالا، سنجاب لالا آمد دوباره مهتاب بالا لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی… لالالا لایی لا لالایی لا لا لالایی… گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت، خوابیده بیشه گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت، خوابیده بیشه لالا لایی لا لالایی لا لا لالایی… لالا لالالایی لا لالایی لا لا لالایی… جنگل لا لا لا لا برکه لا لا لا لا شب بر همه خوش، تا صبح فردا شب بر همه خوش، تا صبح فردا لالا لالالایی لا لالایی لا
بشتابید بشتابید من که فرصت ندارم ولی تا دیر نشده خرید بلیط را از اینجا شروع کنید. به گزارش پارس کنسرت این بلیت ها شامل کنسرت های گروه کامکارها برای روز پنجشنبه 25 مهرماه و دو شب کنسرت ارکستر موسیقی ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی و خوانندگی سالار عقیلی در تاریخ های 26 و 27 مهرماه پیش فروش خواهد شد.
همچنین سایت خانه موسیقی نیزاین بلیت ها را پیش فروش خواهد کرد.
لازم به توضیح است که بلیت کنسرت استاد شجریان در تاریخ های 28 و 29 مهر ماه در سایت دل آواز فروخته می شود.
مدتی مدید بود که تفکراتی در باب وبلاگ نویسی و شیوه ی نگارش فکرم را مشغول کرده بود ،بادقتی در وبلاگ های موفق تر اثراتی از دقت در پر هیز از توضیح اضافی یا به قول معروفی روده درازی حس کامل وبیشتر ساده نویسی را مشاهده کردم ،چرا که ما در حین خلق اثر دائما پوست می اندازیم ،همین مواقع بود که رفتیم سفر و کتابی از" هوشنگ صناعی ها" تحت عنوان " تاویل متن و هرمنوتیک عینی " به دستم رسید که قسمتی از اون را واسه کسانی که ممکنه علاقه مند باشند مینویسم واگر کسی خوشش آمد اطلاعات دقیق پیرامون کتاب را واسش مینویسم،در صورت حوصله مطالعه نمایید :
" در باز خوانی و تاویل روش مند و قابل اثبات اثر که موضوع اصلی کتاب بیان شده ،چگونه میتوان همه ی پوست انداختن ها را ندیده انگاشت و یا میانبر زد به پروسه ی تحول و تکامل واقعیت متن ،پس بتوان در تاویل اثر به آن رسید.همان معنا های انتزاعی که حتا برای هنرمند هنگام خلق اثر روشن نبوده و از ضمیر آگاه ویا ناخودآگاهش با هزار ترفند ، خواسته یا ناخواسته بیرون ریخته شده و در تحلیل نهایی در معناهای پنهانی ولی ساختاری متن عینیت پیدا کرده است ،دوباره بازخوانی نمود وتاویل را از منظر شخصی و احساسی که در پراکسیس روزمره متداول است ، به سطح تاویل علمی وقائم به روش رسانید."
اگر هدف هنرمند در خلق اثر ، ایجاز وایهام در خدمت نوآوری است که فشردگی و لایه لایه بودن را به همراه دارد و اگر هدف تاویل گر کشف این نوآوری و برملا کردن فشردگی لایه های اثر است ، پس بر خلاف هنرمند از زیاده گویی و روده درازی به جا ترس وابایی ندارد . این حتا به مثابه حکمی است که به تاویل گر تحمیل می شود .
“مسئله ی فعالیت ذهنی هنرمند در نگارش رمان و یا خلق اثر را شاید بتوان با سیالیت رنگ بر روی بوم سفید مقا یسه کرد . نقاش هنرمند هنگامی که در بحران خلق اثر قرار میگیرد بدون تاویل وتبیین خاص به پیروی از پویایی سکون ناپذیر آزمون خود ، همه چیز را فراموش کرده و غرق در حل بحران می شود. بحرانی که از قبل به هیچ وجه قادر به پیش بینی و بررسی کامیابی و یا نا کامی اش نبوده و فی البداهه آنچه در او موجود و قابل آزاد شدن است ،اجازه می یابد به علت جبر حل بحران ، بر روی بوم پیاده کند و آن لحظه ی اکنون و اینجا ، بخش آگاه و ناخود آگاه ، سرنوشت نقاش و بوم سفید را تعیین می کند و نقش می زند که آن خود لحظه ی تولد و نو آوری است."
23 سال زندگی با فیلم وعکس و تلفن و این اواخر ایمیل را می فهمی؟ می دونی سالها درآرزوی دیدار کسی لحظه شماری کردن یعنی چه؟ وقتی همه ی امکانات فابل دسترست این باشه که سالی یکبار ویا دو سال یکبار پدر و مادرت و قدیم ها پدر بزرگ و مادر بزرگ (خدا بیامرزتشون) سفر کنن پیش اونی که واسه خودت ازش شخصیت ها ساختی ،چه خاطراتی که شنیدی ولی میخوای خودش زنده واست تعریف کنه،سرود کوهستان بخونه و ....
دیگه یواش یواش اون هم دلش مبخواد خواهرزاده هاش را ببینه ،اون نمیتونه برگرده و به شما هم خانوادگی ویزا نمیدن اینه که تصمیم گرفته میشه که با هم سفر کنید ،دو خانواده ،یه جایی مابین، و بالاخره واسه اولین باردر یک ویلای کاملا رویایی ملاقات انجام میشه،دل تو دلت نیست ،به مادرت فکر میکنی که چه دقیق توصیف کرده ،همه ی حرکات و رفتار واست آشناست ولی به فکر فرو میری که آیا اون داره تو را چطور می بینه؟! همونی که توی ذهنش بود؟ کمتر یا بیشتر؟ ولی با شخصیت فوق پولیتیکی برخورد داری هرچند خودت هم همه چیز را زیر ذره بین گذاشتی ولی طوری رفتار میکنی که کسی بویی نبره ولی به هر حال ضمیر ناخود آگاهت همش در حال تفکره، چه در کنارساحل ،چه درپاساژها و چه داخل اتاقت در ویلا ،حتی توی استخر و تاب و و خلاصه هرجایی که فرصت کنی ....
ولی لذیذترین قسمت سفر شب هاست که هر 10 نفر زیر آلاچیق جمع میشوید و بعد از شام سرود های قدیمی میخونید ،و خاطرات و رازهای باور نکردنی که برایتان هویدا میشود ، البته در این شب نشینی ها کازین شما خواب است و از بازی با آن طفل باهوش دوزبانه محرومی ،روزهای آخر هرچه مادرش میخواست بهش صبحانه دهد نمیخورد تا همه بیدار شوند _ناز نازی ی ی ی_ ما اینطورصدایش میکنیم بس که ناز است ....
ولی نگویید از شب آخر ،دایی بد اخلاق است و همه درهم ناگهان دایی "دلم میخواد به اصفهان برگردم " را آرام زمزمه میکند و همه باوی ناگهان باصدای بلند میخواندو زندایی به گریه می افتد ، دلت آتش است و چشمت اشک که البته سعی در پوشاندن آن داری ولی باز اینها قابل تحمل تر از زمانی است که وارد تهران میشوی و تا مدت ها همه ی حرکات ، صداها و گفتمان ها چون خوابی شیرین بوده که باورش نداری ، ولی اکنون که فکر میکنم نمیدانم آیا این سفر ارزش این همه دلتنگی را داشت؟ سفری که عمرش به صفر میل میکرد.....
پ.ن: یه کتابی هم بهم داده دایی که خودش ارزش یه پست را داره
سلام ،احوالات شما چگونه است ؟ در غیاب ما به شما خوش میگذرد؟
خوب ، انگار خیلی خودخواه شد بهتره بگم سلام سلام سلام ، سرحال و شاد بخوانید لطفا سلامی به جای همه ی سلام هایی که نوشتم و پست نشد. کمی اشکال از سیستم ولی عمده، سهل انگاری خودم بود ، شاید زود گذشته باشد ولی زمانی که به اتفاقاتی که افتاد،نگاهی میکنم زمان کمی هم نبود ،از روزی که بابت "حمید هامون" همه با هم گریستیم تاروزی که بابت باخت های پیاپی المپیک و این که لا اقل من فهمیدم ارق (؟)ملی در من کشته شده که از هر باخت خوش حال میشوم، کم مدتی نمیگذرد ،بگذریم- چون همه چیز که در گذر است -این مدت تولد وبلاگم ، تولد خودم ، و تبریک عروسی یکی از آشنایان موضوعات شخصی پست نشده وچند پست اجتماعی از پست هایی بود که سهل انگاری کردم در موردش واما امروز، یادتونه نوشتم " کمتر کسی فهمید این بالاخره چقدر بالاخره است؟" حالا داره تا چند روز دیگه یکی از آرزوهای چند ساله ام اتفاق می افته و عازم سفرم وقتی برگشتم ادامه ی این سفر و عکس هاش را واستون میذارم. پس فعلا با اجازه *********** مرتبط: (1):"خون به دلش نه" (2):ذهن مشوش من
یک ماهی می شود ،نه نه ، یک ماه چرا؟ 30 روز ،آن هم خوب نیست گویا 720 ساعت (حالا اگر می خواهی کوچکتر شود با خودت) که وبلاگ ننوشتم . به احتمال نزدیک به یک، حرف وحدیث های بیشماری داشتم برایتان ولی از خصوصیات نمی دانم بد یا خوب اینجانب است که هرچه حرف بیشتر دارم سکوتی پررنگ تر در من هویدا می شود . از چه می نوشتم مثلا ؟ در باب نقد و تحلیل که قدرتی در خود ندیدم و بی خیال شدم . در احوالات کودکی ام که بنگری همیشه مرا با کتاب می بینی . گفتیم کتاب بهتر و بیشتر بخوانیم تا بهتر ببینیم ،بشنویم و بنویسیم و عادتی شد برایم ولی به علت ضریب هوشی بالا!؟ هنوز خوب نوشتن را نیاموخته ام . میگوییم هرچه ساده تر و بی پیرایه تر جذاب تر.چه در نوشتار وچه در گفتار و چه در کردار.من سادگی آموختم ولی در نوشته هایم جذابیتی ندیدم. می بینید آخر نوشتن یاد نگرفتم . بگذریم ، راستش هنوز در علل عقب ماندگی بلاد گل وبلبل مانده ایم . چند صفحه ای بیشتر نمانده البته . واقعا کتاب خوبی بود ....
شبها که در کنار خانواده نشسته ایم البته اگر توفیقی باشد و برق روزانه قطع نشود و احیانا میوه ای ،قهوه ای،چایی،کیکی ،چیزی صرف کنیم، دزدکی کتابی که این روز ها مادرم مشغول خواندن آن است را و آنجا به من چشمکی میزند، برمیدارم تا غصه نخورد ،همین طوری نصفش را خواندم ، کتاب جالبی است ،"بی وتن" از رضا امیرخانی ،شرح واقعیاتی که وجود داشته برای نسل متولد 52 و سفری که منشا آن چند سال زندگی خود نویسنده در ایالات متحده است هرچند برای من کمی دور و با اغراق است و ملموس نیست برایم تا این حد دنیا ندید ه گی و اختلاف زیاد بین نیمه ی سنتی و مدرنیته ذهن یک نفر. بگذریم ،نیمه ی وجودی دیگرم روزی در همین 30 روز که به خاطرم نیست چه روزی ،ذوقی برای سپاهان نوین و بیشتر باخت استیل آذین(؟) داشت. نه اینکه فکر کنید نیم نگاهی هم به آن انداخته باشم ها ، حتی یک ذقیقه وقتم را صرف دیدن این سیاست و معماری قوی اش نمیکنم ولی چه میشود کرد این اصفهانی بودن را؟ اصفهانی شده ام از آن بد اصفهانی ها ،نه؟ و نیمه ی دیگر وجودی مشغول تفکراتی که شاید روزی برایتان گفتم .....
امروز ایمیلی به دستم رسید حاوی عکسی از کازن دورگه مان ،برایتان آن بالا گذاشته ام.ببینید اصلا به خارجی ها نرفته کاملا شبیه خودمان است ،گویا قراراست سفری با این خانم کوچولوی یازده ماهه داشته باشیم به یاری پروردگار...
اوه چه خزعبلاتی شد این پست ،سرخوشی زیاد شده لابد ،شما ببخشید!