چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱

مرغ بیدل شرح هجران ،مختصر کن

این روزها واسه من از اون روزها شده، روزهایی که دلت پر میکشه واسه دورهم بودن ، واسه اینکه همه ی دوست هات دور هم جمع بشن و آهنگی را بخونن که همه بلدیم . از اون زمان هایی که گویا هیچ وقت بوجود نمیاد ، از اون زمان هایی که من و تو ما میشیم ، از اون روزهایی که....

حالا مهم نیست این لینک را واستون از یوتیوب گذاشتم که هرکدوم خوندید باهاش تکرار کنید چون همه از بریمش و او هم سال به سال معنای بیشتری پیدا میکنه،پس بخونیم باهم که شاید فرض محال من درست شه.

مرغ سحر ناله سر کن....

جمعه، فروردین ۳۰

.....

1- پست پیشین با تصنیف ثنا گونه ای پایان یافت و عده ای را ناراحت کرد . چندی گمان های نادرست زدند ولی هرچه بود اکنون با این اتفاقی که برای آب اصفهان افتاد وهمه مطلعید از آن که معلوم نیست صحیح است یا به عمد، تصنیف پیشین را با تمام وجود احساس میکنم. وبه خاطر دارم که "عامل اصلی در هر واقعه نه خود واقعه که راوی یا حداقل منظری است که از آن به واقعه بنگریم" *.


2- مدتی پیش جناب باد صبا لطف کردند ولینکی که همنوازی سه تار و گیتار بود را در وبلاگشان گذاشتند . امروز من با دقت شنیدمش . جالب بود واسم .چرا که من اصلا از گیتار خوشم نمیآد و روی سازم تعصب هم دارم ولی این همنوازی بد(منظورم همون خیلی هستش) به دلم نشست . به نظر من که خیلی روش کار شده چرا که کافی بود اندکی سه تارش کم یا گیتارش بیشتر میشد . اونوقت واویلا یی بود .


3-الآن دیگه ناراحت نیستم واسه خاطر انرژی خوانندگان گرامی:(بشنوید)


امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازي باشد با ستارگانم
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم


امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم




_________________

* - "هوشنگ گلشیری"
پدیده ی بیسابقه

جمعه، فروردین ۲۳

خطی ز دلتنگی

این روز ها دست ودلم پی نوشتن نمیرود . ولی آن گاه که زبان رابیانی نباشد و درمانده وخسته از زمانم نوشتن حتی اگر گلایه از خویشتن باشد باز مرهمی است برای دلتنگی هایم ، بر افکار نقیض گونه ام ، بر آرامش روانم .روزها ییست این روزها ،روز های بی قراری شاید ، می خواهم خوشنویسی کنم دستم پی کار نمیرود ،میخواهم بنوازم حوصله ندارم ، میخواهم طراحی کنم گویی آرامش ندارم . گیج شده ام میخواستم بنویسم برایتان از سفر به شیراز و عطر مست کننده ی بهار نارنج ها و کوچه باغ هایش ،از آرامش حافظیه و از احساس شاهزادگی هنگام بالا رفتن از پله های تخت جمشید وتحلیل نقش هایش ، از نفرین های به اسکندر و از گریستن دل و جانم در پاسارگاد ،از کوروش و......

همه ی آنها بود وتوان باز گوییم نیست برایتان ، پس تنها میگویم:

"
ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
دلا خون شو خون ببار‎
بر كوه و دشت و هامون ببار‎
به سرخی لبای سرخ یار‎
به یاد عاشقای این دیار‎
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون‎

ببار ای بارون ببار‎
با دلُم گریه كن، خون ببار‎
در شبای تیره چون زلف یار‎
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون‎

ببار ای ابر بهار‎
با دلُم به هوای زلف یار‎
داد و بیداد از این روزگار‎
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون"

تصنیف کامل ببار ای بارون ببار با صدای استاد شجریان را ازاینجا دانلود کنید .

چهارشنبه، فروردین ۱۴

چند عکس نوروزی-1387






***********************************
توضیح:دو عکس اول مربوط به مراسم سیزده به در بود و سه عکس بعدی نمای زیرین سی وسه پل است که تنها در ایام نوروز باز بود .

پنجشنبه، فروردین ۸

اولین پست درهم و بر هم سال

یکم:

گفتیم اولین پست سال نو را با "سلام " آغاز کنیم . خلاف سال پیشین امسال هیچکس پستی ننوشته، وقتی در یک سال همه ی ما اینهمه تغییر کرده ایم ، چه رسد به سال آینده. به خاطر دارید سال پیش این میو جان که تازه عروس هم بود چه فعال بود؟ کجاست یعنی ؟ خبری ندارم از وی .گفتیم امسال سال موش است و هرچه باشد برای میوی وبلاگستان ما سالی دلچسب خواهد بود و این خانم باریک اندام حسابی چاق وچله میشود به علت ازدیاد موش و غذای لذیذ....


دوم :

از نظر من هفت سین امسال ما خیلی زیبا بود نظر شما چیه؟




سوم:

هنوز مسافرت نرفتم .دلم گرفت.....


چهارم :

به یاد دارید سال گذشته با بازی آرزوهای سال نو شروع شد؟ یادش بخیر . امسال هم گاو مشتی حسن مرا به بازی ای دعوت کرده . خواستیم بازیگوشی را کنار بگذاریم . گاو به این شیطونی ندیده بودم. نمیگذارند که . این بازی خصوصیات است که توضیح آن در وبلاگ دوست گرامی آمده . من راستش صفت پسندیده ای در خود سراغ ندارم و راجع به صفات بد هم بیشمارند که از آن جمله فقدان اعتماد به نفس و درون ریزی را میشود گفت . باقی را شما بگویید بهتر میدانم .
و در مورد دعوت از نظر من همه دعوتند هرکه دوست دارد بنویسد ....


پنجم:

کتاب طویل "جان شیفته" را تمام کردم . از رومن رولان اوایل سال گذشته "ژان کریستف" را خوانده بودم . نمیگویم یکسان است . ژان کریستف به مراتب پیام نویسنده را بهتر میرساند طوری که در پایان خودت همزبان کتاب میشدی و پیمانی میبستی با ژان کریستف که از نو زاییده شده در تک تک ما ، البته آنت در "جان شیفته" هم تقریبا همان شده ، ولی شخصا من اگر این دو رمان طویل را بدون دانستن نام نویسنده خوانده بودم کاملا متوجه میشدم که نویسنده ی هر دو یکیست. هرچند که خود نویسنده مخالف این حرف است.


ششم:

کتاب " چرا ایران عقب ماند و غرب پیشرفت؟ " را که دنبالش میگشتم در خانه داشتم . شروع میکنم .کتاب سنگینی است ولی برای ما جزء باید هاست(البته به نظر من)


هفتم:

پیشنهاد میکنم امسال اصفهان تشریف نیارید که خیلی شلوغ شده.... راستی دیروز تولد زرتشت بود حواستون بود؟

دوشنبه، اسفند ۲۷

مسافری به نام بهار


باز آخر اسفند و آمدن پیاپی مسافرین، و نیز بزرگترین مسافری که به دور از قیل و قال کوتوله ها هر ساله از راه می رسد ،مسافری که همه می شناسیمش ، میهمانی که بیش از همه خود را برایش آماده میکنیم ، هدیه ی نیاکانمان . وقتی که عطر سنبل ها، حنجره ی بلبلان را کوک می کند و مرغان مهاجر زیباترین چهره ی خود را می نمایانند ، مگر که میخواهد بیاید که کوچه هاو خیابان ها مملو از آمد وشد عابران مشتاق ، تنگ شده و خودمانیم حظی میکنند این رانندگان تاکسی!!! بگذریم . چراغ پاساژها تا بامداد دل می زند به تاریکی . همه خانه ها را می تکانیم بی آن که خم به ابرو آوریم !؟ کهنه ها را نو میکنیم ،کمد و یا به قول مادر بزرگ ها گنجه ها را را ردیف مینماییم .گرد را از از شیشه ی اتاق و دل خود گرفته و خود را به روشتایی میسپاریم و به راستی چه لذتی است که زمهریری را پشت سر میگذاریم و ای کاش که اگر زمهریری درون دلهامان هست نیز به گرمی مبدل کنیم . چه کارها که برای این مسافر عزیز هرساله انجام نمیدهیم و حتا زمین که چشمش به سخاوت ابر بارانی خیره میشود ، و فرش زمردین خود را می گستراند . آری این مسافر عزیز که یادگار نیاکان ما ایرانی هاست ، بهار یا بهتر بگویم نوروز نام دارد: (بشنوید)

" بهاردلکش رسید و دل به جا نماند
اگر که دلبر دمی به فکر ما نباشد"


نوشته بودم که تا انتهای سپیدی آخرین فصل سال شادمانه پیش خواهم رفت ، من با تمام سختی های سال ،با تمام پرکاریها و حتا استرس های فراوانش سعی کردم شاد باشم( البته اگراین چند روز آتی حادثه ی ناگواری اتفاق نیفتد) . و درسالی که پیش رو داریم برای همه ی شما عزیزان خواهان وصال اگر در فراقید، خواهان صبوری اگر بی تابیدچون من ، خواهان جویندگی وهمین طور یابندگی اگر مشتاقید،و بالاخره خواهان سبزشدن اگردر خزانید ،می باشم ، تا شاید ریشه هایمان پر دوام تر گردد . امیدوارم لحظه ها را بیابیم ، لحظاتی که به ما فرصت اندیشیدن ، تصمیم و اجرا میدهد . زمان هایی که از روی غفلت ویا هشیاری به سوی نادانی یا دانایی پرتاب میشویم را بشناسیم .

آری ، بهار می آید تا ساقه ی نازک محبت را نوازش دهد ، مهر بورزد و دل ببازد ،چون هرسال که آنقدر دلمان را برده تا بهترین چهره مان را به وی اختصاص میدهیم و خوشا به حال آنان که دل می برند و دل می بازند چون بهار ....

وبالاخره برای همه ی عزیزانم آرزوی شادی و موفقیت در سال جدید را خواهانم .

خاک پای همتان،
پگاه

چهارشنبه، اسفند ۲۲

سنتوری

به همت دوستی گرامی ، بالاخره موفق به دیدن سنتوری شدم . از نظر من رویهم فیلم خوبی بود .تلا شی برای آن ها که پیکار می کنند .گوشه ای از واقعیت ها ی جامعه ، جایی که هانیه از دردهای هنرمند محبوب مردم در جامعه ای خشن ودروغگو سخن به میان می آورد ،نمادی زیبا برای بیان خفقان حاکم بر جامعه ، ارزش ندادن به علم وهنر که اینجا هنر مطرح شده ، و همین طور پایان فیلم که سرنوشتی بس دردناک برای علی رقم میخورد که نمونه اش را در خسرو مایع حرفشویی درکتاب و در جامعه نیز بسیار دیده ایم وشنیده ایم و خوانده ایم . اگر کسی نداند یا نخواهد بداند همان مسئولینند که با این اتفاق مطمئنا آن ها نیز ناخواسته دیده اند واگر میخواستند مردم مطلع نشوند باید اعتراف کرد که مهرجویی توفیق فیلمش درهمین بود چرا که همه به دلایل مختلف با آن مواجه شدند حتا اگر خوششان هم نیامد حداقل دو ساعت به آن فکر کردند ولی با همه ی این احوالات نمیتوان فیلم را بی نقص پنداشت . گوشه هایی از فیلم دیگر حالتی سبک به خود میگیرد ،اینجاست که مهرجویی باید پاسخ دهد چرا اگر دف و سنتور استفاده میکند بزم ها به پارتی های بچگانه ماند؟ که من شخصا این را توهینی به موسیقی سنتی میدانم و یحتمل برای خود دلایلی داشته که من متوجه آن نشدم . ونیز انتظاری که من بیننده از گل شیفته فراهانی بواسطه ی بازی در میم مثل مادر داشتم فرای این بازی بود . درست بر خلاف بهرام رادان که بسیار قوی ظاهر شد . ضمنا از اسامی پایانی مشخص بود که قسمتهایی به هر دلیلی حذف شده . مثلا دوست نوجوانی علی ،سیاوش کامکار معرفی شده که حضوری را ندیدم ولی میتوان حدس زد که بوسیله ی وی با خانواده ی کامکار و خلاصه فراگیری سنتور آشنا شده . ولی من هنوز معتقدم که اگر نمادی متین تر داشت بهتر اثر خود را به جای میگذاشت . هرچند که این حقیر هرگز در مقام کارشناسی شایسته نیستم و شاید این خزعبلات و جسارات نتیجه ی فقدان موضوع پست باشد.....

سه‌شنبه، اسفند ۱۴

بازی ترانه ها

این روزها همه مشغول خانه تکانی و مرتب کردن بی حوصلگی های طول سالشونن و چه خوبه اگه دستی به سر وروی ذهنمون هم بکشیم و افکارمون را طبقه بندی ، کارهایی که باید انجام میدادیم یا بدهیم را در طبقه ای ،دوستی و نوع دوستی را در سویی دیگر وخلاصه دستی به سر وروی کارهامون بکشیم . دوستان وبلاگی هم با بازی جدیدی ظاهرا بازی ها را تکوندن . این بازی تکانی که توسط فرجام باغ آلوچه شروع شد و مخمل مهربانم من را دعوت کرده ، بازی خوبیه واسه بازی تکاندن وبلاگیمون. متن قرار داد بدین شرح است:


نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمه ای از یک ترانه برایتان قله ی آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط یک ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید
قوانین بازی:
اولا عدد مقدس من هفت است نه پنج .پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده اتنخاب کنید . ترانه ها میتواند قدیمی یاجدید ،سنتی یا پاپ، ایرانی یا خارجی باشد. اگر اسم ترانه سرا را نمیدانید ،نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان را.کارتان که تمام شد هفت نفر را دعوت کنید.

این هفت واسه انتخاب محبوب ترین ها خیلی سخته . ولی خوب:
1- ای ایران /بنان
2- به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی./تاج
3- سلامی چو بوی خوش آشنایی/ شهرام ناظری
4- دلاویزترین و صدای سخن عشق/نوری
5- فریاد/شعر از اخوان/ با صدای محمدرضا شجریان
6- بوسه های باران/ ساخته ی علیزاده/ شعر از شفیعی کدکنی / همایون و محمد رضا شجریان
7- آآآآآآآآآی آی بانو(این منو میبره به یک سالگیم)/ سیما بینا

و منفورترین ها:
1- یه ماچ داد و دمش گرم /افشین
2-از اون بالا کفتر میآید/شهاب (گمانم)
3- دختر مردم پکرم کرده/ شماعی زاده
4-حس بلوغ/ سوزان روشن
5- در اومد از حموم گل/ شهرام شبپره
6- امروز درست – ساله و – ماهه و – روزه که ندیدمش/ بنیامین
7-ش...ش...شب تو، شب منه/ نوش آفرین

دعوتند:
مصطفی ، میو ، ماهی ، باران ، مانی ، باد صبا ، مودی

یکشنبه، اسفند ۱۲

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،هرچه باشد

بیتوته‌ء کوتاهی است جهان
در فاصله‌ء گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست
آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درختان
جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه‌ای است نابکار
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید

چیزی بگوی، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ء نغز
بر چشم‌انداز عقوبتی می‌گشاید
عشق
رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی


<شاملو>

یکشنبه، اسفند ۵

هفت تایی

یکم:
بعد از ماهها امروز اساسی وقتم آزاد شد . از سی و سه پل که گذشتیم اون پیرمردی که همش فلوت میزنه باز واسه خودش کنسرت راه انداخته بود. این موقع از سال کنار زاینده رود راه بری ، عاشق نشی عجیبه . روی یکی از دهانه ها رفتیم که پرندگان مهاجر را تماشا کنیم ، محشر بود ولی سمت دیگه پل پر بود از اردک هایی که با سر های سبز متالیکشون آب تنی می کردن و خیلی هم شلوغ بودن دوستم میگفت اصلا صداشون باهوش نیست ،راست هم میگفت ، چون عین بی استعدادی بود .

دوم :
رفتیم کتابفروشی مورد علاقه ی من، همه ی کتاب هایی که می خواستم آورده بود جز کتاب های گلشیری . ولی امان از این قیمت کتاب ها ، یعنی کتاب خوندن هم داره طبقاتی میشه ولی وقتی دلت میسوزه که مثل من مجبور بشی کتابی که توی خونه داشتی را باز بخری . ماجرا این طوری بود که جلد 3 و4 کتاب جان شیفته ی رومن رولان را داریم که به مرحمت فضل وبخشش پدر ومادر گرامی دو جلد اول اون امانت داده شده ودیگه برگردونده نشده . نکته ای که دل میسوزونه اینه که پشت جلد قیمت یک دوره 2500 ریال ذکر شده و من حالا باید 18500 تومان بخرمش . ببینید حق دارم حرص بخورم یا نه!

سوم:
تصمیم دارم هر طور شده این صدسال تنهایی مارکز را تمام کنم . در کمال شرمندگی باید اعتراف کنم که اصلا جلو نمیره . احتمالا دلیلش فونت ریز وزیراکسی کتاب هستش ( اینم از عواقب پیدا کردن کتاب های بدون سانسور)

چهارم:
(my father’s notebook)
دوستی سه تا کتاب رمان انگلیسی فرستاده که میخوام خوندنش را شروع کنم و اول میخوام از (my father’s notebook) ابتدا کنم .فوق العاده است . نویسنده ی این کتاب ایرانیست ولی کتاب را به زبان هلندی نوشته و به دلیل استقبال به انگلیسی و آلمانی هم ترجمه شده ولی انتشارش به زبان فارسی ممنوعه.مملکت را دارید؟

پنجم:
سه تار: بعد از ماهها خاک خوردن امروز نوای اون را کشیدم بیرون . به نسبت خشک شدن دست اینجانب خیلی خوب بود . کو کش هم به هم نریخته بود ( به این میگن یه خود تحویل گیری اساسی)

ششم:
(به تماشای آبهای سپید)
یکی از دوستان چند ماه پیش این cd را بهم هدیه داد ولی تا امروز نه همت کردم ونه فرصت داشتم این شاهکار علیزاده را بشنوم که امروز اساسی با شنیدنش مست شدم.(من اول نوشته بودم به سپیدی آبهای سپید تقصیر از دوستم بود خوب...)

هفتم:
این هفتمی را می نویسم تنها به علت مقدس بودن عدد هفت. اتاقم را مرتب کردم .( به خودت بخند میدونی چه کار سختیه؟) ضمنا برای 12 امین مرتبه "همنوا با بم " شجریان را هم دیدم.


------------------------------------------------------------------------------------
از تمامی عزیزانی که مایل به کامنت گذاردن بودن و نشده عذر خواهی میکنم ولی لم این کار اومد دستم ،در صورتی که عضو بلاگر هستید که مشکلی ندارید . اگر نیستید با ناشتاس وارد شوید وسپس نام خود را در آخر مپل کامنت ها بگذارید یا آدرستون را ،حتما سر میزنم....

دوشنبه، بهمن ۲۲

به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره ...

وقتی مصمم میشی که در ده روز کار mp3 ده ماه را به فرجام برسونی ،هنگامی که به طرز عجیبی وارد جریانی میشی که ذهنت را درگیر خودش میکنه ،اون موقع که انباری از مشکلات را پیش روت میبینی و سیل اشکهات تا به حدی می رسه که چشم هات ابر بهار میشه و بالشت زمین خیس ، وقتی شروع میکنی به ترکیب اگر وای کاش ها وآخرش نصیبی جز "کاشکی "واست حاصل نمیشه و هزاران هزار افسوس و باز افسوس ،آنگاه تنها چاره را ( اگر چاره ای باشد)نوشتن خواهی دید که مرهمی باشد برای دل مجروحت و باز خواهی دید که دوباره همان اشتباه تکرار شد وتو غافل و باز افسوسی دگر

پی نوشت کاملا نامربوط: این روزها به طرزی عجیب آهنگ شعر عمران صلاحی در گرامافون ذهنم قدم می زند.شعر را درست به خاطر می آورم ولی از آهنگ اثری ندارم برایتان. کسی سراغ نداره؟



کمک کنين هلش بديم چرخ ستاره پنچره
تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون خشک و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب وا بشه چند تا حنجره
به ما که خسته ايم بگه خونه بهار کدوم وره ...
*
تو شهرمون - آخ بمیرم - چشم ستاره کور شده
مسافر امید مون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشم مون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه بهار کدوم وره ...
*
کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خطو درازش می کنن ...
آهای فلک که گردنت از همه مون بلندتره
به ما که خسته ایم بگو خونه بهار کدوم وره...

چهارشنبه، بهمن ۱۷

کو کلیدی بهر این قفل کهن


گمونم نزدیک به چهل روزی بود که ننوشته بودم . حالا به هردلیلی که بود واسه تمرین اراده مناسب بود ولی امروز تصمیم گرفتم قفلش را تا مهر و موم نشده بشکنم. راستش سراغ وبلاگ چند تا از دوستان رفتم ظاهرا در این مدت همه مشغولیاتشون به نقطه ی اوج خودش رسیده . مدتی وقت دارم که میخوام همه ی کتاب های خونده و نخونده را باز خوانی کنم ضمنا تلاش خوذم راواسه مرتب تر نوشتن انجام میدم .ولی اونچه روی دلم سنگینی کرده و من را کمی افسرده ساخته وبلاگ بعضی از دوستان از جمله باد صبا ست. وقتی شروع به وبلاگ نویسی کردم ،به دوستهای این مکان توجه نکرده بودم ولی الآن از اینکه یکی یکی برن وحشت میکنم یعنی دوست ها کم میشن . درست مثل دوست کهنمان جناب ولگرد که اومد و سریع وداع کرد .همیشه آموخته هامون منحصر به روابط اجتماعی نمیشه .من شخصا از کوچک شدن دنیا بوسیله ی وبلاگ خوشم اومد، کم رنج نداشتم ، درسته که داخل وبلاگم اشاره ای نمیکنم ولی وقتی با حقیقت زندگی مردم در سایر نقاط جهان آشنا شدم ، کنار اومدن با مشکلات و پیکار برای پیروزی واسم راحت تر شد . از مهمترین مزایای این خونه آشنایی با یک سری از کتاب هایی بود که ازشون بی خبر بودم ویا در خوندنشون سهل انگار ،وجد و شوری دوباره یافتم و در عین حال وبلاگهایی که اونقدر اراده داشتن که 4 سال یا بیشتر عمر مداوم دارن را تحسین میکنم.خلاصه ی سخن اینکه نمیخوام یکی پس از دیگری از هم جدا بشیم.
والسلام

سه‌شنبه، آذر ۲۷

اینچنین در وطن خویش غریب

می دانم این تصنیف غمگین است و رنگ و بوی نا امیدی می دهد ، ولی حال من هم این روزها همین گونه است

قاصدک هان چه خبر آوردي ؟
از کجا وز که خبر آوردي؟
خوش خبر باشي اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ ،
با دلم مي گويد ،
که دروغي تو دروغ
که فريبي تو فريب
قاصدک هان ، ولي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي کجا رفتي آي ،
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم
اندک شرري هست هنوز ؟

قاصدک
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند


(مهدی اخوان ثالث)

سه‌شنبه، آذر ۲۰

آلبر کامو و تضاد هستی 2

کامو در دوران جنگ به یک گروه مخفی مقاومت که علیه نازی ها مبارزه می کرد پیوست وبا نامی مستعار سردبیری نشریه آن گروه"مبارزه " را بر عهده گرفت آشناییش با ژان پل سارتر نیز در همان دوران آغاز شد، با این حال در سال 1947 هنگامی که " مبارزه" به روز نامه ای بازاری تبدیل شد از سر دبیری آن کناره گیری کرد در این دوران انتقاد های شدید او از حزب کمونیست موجب دشمنی اعضای این حزب از جمله سارتر به او شد ،همچنین در سال 1951 مجموعه مقالات "شورشی "را منتشر کرد و در آن ها طبق تحلیل هایی کمونیسم را مردود شمرد، نخستین نو آوری وی در زمینه ی فلسفه مطرح کردن پارادوکس پوچی بود او در مجموعه مقالات "جهت درست ، جهت نادرست "و"عروسی " ، به تجربه ی پوچی در انسا ن ها پرداخت و در مهمترین رمانش "بیگانه" نیز پوچی یک مرد را روایت کرد ، همچنین نمایشنامه ی گالیکولا درباره ی یکی از امپراتوران رم بود که از منطق پوچی پیروی کرد، از دیدگاه کامو پارادوکس پوچی از در تمایل انسان به یافتن معنا و وضوح در جهانی که از ارائه ی مفهوم سر باز می زند ،خلا صه میشد وی همین ایده ها را در رمان مهم دیگرش "طاعون" که در سال 1947 به چاپ رسید نیز آورده است ، کامو در سال 1950 در زمینه ی دفاع از حقوق بشربه فعالیت پرداخت و در سال 1952سازمان ملل متحد اسپانیا که ژنرال فرانکوی مستبد بر آن حکومت می کرد،به رسمیت شناخت،از سمت خود در یونسکو کناره گیری کرد او همچنین در سال1953 به انتقاد از شیوه ی سرکوب کار گران در اتحاد جماهیر شوروی پرداخت. وی علیه مجازات اعدام نیز مبارزه می کرد و اعطای جایزه ی نوبل به او نه برای رمان "سقوط" که در سال 1956 منتشر شد ، بلکه بیشتر به خاطر مقاله ی " اندیشه هایی درباره ی گیوتین "بود آلبر کامو در چهارم ژانویه ی 1960 در یک تصادف رانندگی در نزدیک شهر سانس جان سپرد پس از مرگ یک بلیط قطار در جیب بارانی اش یافتند . گویا ابتدا خیال داشته با قطار سفر کند دو رمان " مرگ شاد" و " مرد اول" پس از درگذشت نویسنده ، در سالهی 1970 و 1995 به چاپ رسید

مرتبط با آلبرکامو وتضاد هستی 1

جمعه، آذر ۹

می دل آویزانا


اگه اشتباه به خاطرم نمونده باشه این روزها یادبود میرزای جنگلی و جنگل های زیبای سیاهکل و یاد روز مبارزه ی نیاکان ماست برای آنچه میباید بود میرزای عزیزم کجایی که تاریخ درحال تکرار است و میرزاگونه ها هنوز میرزا نشده به سلول ها فرستاده میشوند این هم ایران به روش مدرن است میرزا ی عزیز بر دستان پرصلابت تو هرروز بوسه ای باید


اگر مایل به شنیدن نیتراژ سریال سردار جنگلید اینجا را کلیک کنید

سه‌شنبه، آبان ۲۹

یک بازی عاشقانه

باز بازی بازی بازی، اینبار شده عشق،عشق عشق عشق عاشق معشوق، من تو او

مانی لطف کرده من را دعوت کرده ولی خودمونیم مگه عشق بازیچه است؟
عشق را کی ،کجا و چطور فهمیدم؟ اصلا فهمیدم؟
عشق را حس کردم وقتی اولین تبسم مادر و نگاه پر مهر پدر مملو از احساسم کرد
عشق را در سجاده ی پدربزرگ و زمزمه ی سبحان مادر بزرگ یافتم
با عشق زنده شدم وقتی ایران و ایرانی بودن را درک کردم
از کودکی تا کنون باوی دوستی نموده ام ، وقتی یافتم عاشق داییم هستم فهمیدم عشق مرز جغرافیایی نمیشناسد
عشق را در طراوت باران دیدم در آن هنگام که قطراتش نرم نرمک گونه هایم را نوازش داد
عشق را هنگامی که پس از فوت پدربزرگ ،مادر بزرگ را نشانه ای از حیات نبود و با لباس سیاه به دیار باقی شتافت ،درک کردم که روی سنگ مزارش نوشته شد
" مردن عاشق نمی میراندش / در چراغی تازه می گیراندش" وآن گاه که خود شروع به زاری های بی دلیل شبانه نمودم که "
عاشقی پیداست از زاری دل/ نیست بیماری چو بیماری دل
عشق را در مردم یافتم وقتی از غمشان اندوهگین و از شادیشان خوشحال می گشتم
عشق را در صدای فریاد شجریان ،در نغمه ی محبت علیزاده، در نوای تار شهناز یافتم
وقتی تین ایجر بودم عشق را در حل مسائل ریاضی و در اشعار شاملو و اخوان و شعر آرش سیاوش کسرایی می دیدم
عشق را وقتی یافتم که برای دوست داشتن دلیلی نیافتم
عشق را در هوای پاییز در کنار زنده رودم ، در شهر گنبدهای فیروزه ای ام یافتم
عشق را در سکوت ونگاهش احساس کردم
وبالاخره عشق را در گرمای مهر دستانش در هوایی بس سرد یافتم

اینها همه عشق است وهیچ عشق نیست دوست عزیز تو بیانش دار



پی نوشت : ترانه ی پایانی مدار صفر درجه را خیلی دوست داشتم با صدای علیرضا قربانی



وبالاخره دعوتند: مخمل بانو، میو،ماهی،،باران, مریم




پنجشنبه، آبان ۲۴

کشتی ها رفته بود که ما زاده شدیم

غروب خلیج-2
غروب خلیج-1

کشتی یونانی به گل نشست



چهارشنبه، آبان ۱۶

آلبر کامو وتضاد هستی-1

هفت نوامبر ۱۹۱۳-۱۴ ژانویه ۱۹۶۰
آلبر کامو نویسنده و فیلسوف بلند پایه ی فرانسوی در ۴۴ سالگی جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد . با اینکه بسیاری اورا پیرو مکتب اگزیستانسیالیسم(که پایه گذاز آن ژان پل سارتر بود )می دانند،کامو آن را رد می کرد و به طوری که در مفاله یُ شورشیُ نوشت سراسر زندگیش را وقف مبارزه با نیهیلیسم کرده بود.یکی از مهمترین جملات به یاد مانده از وی این است : ُ همه ی ما در میان خرابه ها به فرا هم آوردن امکان نوزایی در آن سوی مرزها ی نیهیلیسم مشغولیم، اما تنها شمار اندکی از ما به آن آگاهی داریم. ُ وی ترجیح میداد او را یک اندیشمند بشناسند تا پیرو یک مکتب یا ایدئولوژی. با وجود فقری که در کودکی کشید در ۲۳ سالگی تحصیل فلسفه را به پایان رساند و و مدرک کارشناسی ارشد دریافت کرد. سپس به حزب کمونیست پیوست و در چند مقاله با آن ها همکاری داشت. سپس در آغاز چنگ جهانی دوم همکاری خود را با روز نامه ی مشهور ُ فرانس سوار ُ ادامه داد . نخستین اثر مشهور وی ُ بیگانه ُ و سپس ُ افسانه ی سیزیف ُ منتشر شد
ادامه دارد