سه‌شنبه، آذر ۲۰

آلبر کامو و تضاد هستی 2

کامو در دوران جنگ به یک گروه مخفی مقاومت که علیه نازی ها مبارزه می کرد پیوست وبا نامی مستعار سردبیری نشریه آن گروه"مبارزه " را بر عهده گرفت آشناییش با ژان پل سارتر نیز در همان دوران آغاز شد، با این حال در سال 1947 هنگامی که " مبارزه" به روز نامه ای بازاری تبدیل شد از سر دبیری آن کناره گیری کرد در این دوران انتقاد های شدید او از حزب کمونیست موجب دشمنی اعضای این حزب از جمله سارتر به او شد ،همچنین در سال 1951 مجموعه مقالات "شورشی "را منتشر کرد و در آن ها طبق تحلیل هایی کمونیسم را مردود شمرد، نخستین نو آوری وی در زمینه ی فلسفه مطرح کردن پارادوکس پوچی بود او در مجموعه مقالات "جهت درست ، جهت نادرست "و"عروسی " ، به تجربه ی پوچی در انسا ن ها پرداخت و در مهمترین رمانش "بیگانه" نیز پوچی یک مرد را روایت کرد ، همچنین نمایشنامه ی گالیکولا درباره ی یکی از امپراتوران رم بود که از منطق پوچی پیروی کرد، از دیدگاه کامو پارادوکس پوچی از در تمایل انسان به یافتن معنا و وضوح در جهانی که از ارائه ی مفهوم سر باز می زند ،خلا صه میشد وی همین ایده ها را در رمان مهم دیگرش "طاعون" که در سال 1947 به چاپ رسید نیز آورده است ، کامو در سال 1950 در زمینه ی دفاع از حقوق بشربه فعالیت پرداخت و در سال 1952سازمان ملل متحد اسپانیا که ژنرال فرانکوی مستبد بر آن حکومت می کرد،به رسمیت شناخت،از سمت خود در یونسکو کناره گیری کرد او همچنین در سال1953 به انتقاد از شیوه ی سرکوب کار گران در اتحاد جماهیر شوروی پرداخت. وی علیه مجازات اعدام نیز مبارزه می کرد و اعطای جایزه ی نوبل به او نه برای رمان "سقوط" که در سال 1956 منتشر شد ، بلکه بیشتر به خاطر مقاله ی " اندیشه هایی درباره ی گیوتین "بود آلبر کامو در چهارم ژانویه ی 1960 در یک تصادف رانندگی در نزدیک شهر سانس جان سپرد پس از مرگ یک بلیط قطار در جیب بارانی اش یافتند . گویا ابتدا خیال داشته با قطار سفر کند دو رمان " مرگ شاد" و " مرد اول" پس از درگذشت نویسنده ، در سالهی 1970 و 1995 به چاپ رسید

مرتبط با آلبرکامو وتضاد هستی 1

۹ نظر:

بامدادصادق گفت...

ببینید خوب شد؟

باد صبا گفت...

دستتون درد نكنه
متن جالبي بود.
موفق باشيد

ميو گفت...

چي خوب شد؟ كامو خوب شد؟ يا كامت دونيت خوب شد؟

عمو اروند گفت...

مرا بدوران جوانی‌ام بردی و زمانی که کامو ورد زبان‌ها بود و زنده بود

maryami گفت...

سلام بامداد
ممنون که اومدی عیادتم اخه چند روز مریض احوالم اما کسی...

از خونم خوشت اومد ؟
حوصله نظر سنجی نداشتم راجع بهش اما نظر تو رو به شکل خیلی ویژه می پرسم نمی پسندی تا یه فکری به حالش بکنم
من طاعون البر کامو را خیلی کوچک بودم که خواندم اصلا یادم نیست چه بود
تو کتابخانه پسر عموم پیداش کرده بودم که حالا نیست
یادمه جلدش سفید بود و اسم رمان و نویسنده ومترجم را با قرمز نوشته بودند
عتیقه بود... شاید مال پدر بزرگ
دلم خواست بدانم داستانش چه بود من را هم هوایی کردی و یاد دستهای الوده هم افتادم که همان روزها خواندم و باز هم داستان درست یادم نیست
فقط یادم هست که نمایشنامه بود انگار؟ به چنین حافظه ای افتخار می کنم این یکی جلدش قرمز و سفید بود و رویش با مشکی نوشته بودند:)

بامداد صادق گفت...

به مریم: نه نمایشنامه نیست داستان یه پزشکیه که با طاعون باصطلاح شایع شده توی یه جامعه مقابله میکنه ولی در اصل طاعون جامعه منظورشه....یادت اومد؟

گاو مشتی حسن گفت...

خوندیم. کلی چیز یاد گیرفتیم. و...همین دیگه

ناشناس گفت...

از خودم؟! مکانیک شریف. فوق مکانیک منیتوبا.
دانشجوی سینما در آینده!!!

مانی گفت...

عقایدش چی؟ اندیشه‌هاش؟ یا تکه‌هایی از همان کتابها و مقالات را می‌توانی بنویسی؟
***
توی این مدل جدید کامنتدونی، لینکمو چه جوری بذارم؟ این مدل بسیار انحصارطلبانه بلاگر است!