جمعه، آذر ۹

می دل آویزانا


اگه اشتباه به خاطرم نمونده باشه این روزها یادبود میرزای جنگلی و جنگل های زیبای سیاهکل و یاد روز مبارزه ی نیاکان ماست برای آنچه میباید بود میرزای عزیزم کجایی که تاریخ درحال تکرار است و میرزاگونه ها هنوز میرزا نشده به سلول ها فرستاده میشوند این هم ایران به روش مدرن است میرزا ی عزیز بر دستان پرصلابت تو هرروز بوسه ای باید


اگر مایل به شنیدن نیتراژ سریال سردار جنگلید اینجا را کلیک کنید

سه‌شنبه، آبان ۲۹

یک بازی عاشقانه

باز بازی بازی بازی، اینبار شده عشق،عشق عشق عشق عاشق معشوق، من تو او

مانی لطف کرده من را دعوت کرده ولی خودمونیم مگه عشق بازیچه است؟
عشق را کی ،کجا و چطور فهمیدم؟ اصلا فهمیدم؟
عشق را حس کردم وقتی اولین تبسم مادر و نگاه پر مهر پدر مملو از احساسم کرد
عشق را در سجاده ی پدربزرگ و زمزمه ی سبحان مادر بزرگ یافتم
با عشق زنده شدم وقتی ایران و ایرانی بودن را درک کردم
از کودکی تا کنون باوی دوستی نموده ام ، وقتی یافتم عاشق داییم هستم فهمیدم عشق مرز جغرافیایی نمیشناسد
عشق را در طراوت باران دیدم در آن هنگام که قطراتش نرم نرمک گونه هایم را نوازش داد
عشق را هنگامی که پس از فوت پدربزرگ ،مادر بزرگ را نشانه ای از حیات نبود و با لباس سیاه به دیار باقی شتافت ،درک کردم که روی سنگ مزارش نوشته شد
" مردن عاشق نمی میراندش / در چراغی تازه می گیراندش" وآن گاه که خود شروع به زاری های بی دلیل شبانه نمودم که "
عاشقی پیداست از زاری دل/ نیست بیماری چو بیماری دل
عشق را در مردم یافتم وقتی از غمشان اندوهگین و از شادیشان خوشحال می گشتم
عشق را در صدای فریاد شجریان ،در نغمه ی محبت علیزاده، در نوای تار شهناز یافتم
وقتی تین ایجر بودم عشق را در حل مسائل ریاضی و در اشعار شاملو و اخوان و شعر آرش سیاوش کسرایی می دیدم
عشق را وقتی یافتم که برای دوست داشتن دلیلی نیافتم
عشق را در هوای پاییز در کنار زنده رودم ، در شهر گنبدهای فیروزه ای ام یافتم
عشق را در سکوت ونگاهش احساس کردم
وبالاخره عشق را در گرمای مهر دستانش در هوایی بس سرد یافتم

اینها همه عشق است وهیچ عشق نیست دوست عزیز تو بیانش دار



پی نوشت : ترانه ی پایانی مدار صفر درجه را خیلی دوست داشتم با صدای علیرضا قربانی



وبالاخره دعوتند: مخمل بانو، میو،ماهی،،باران, مریم




پنجشنبه، آبان ۲۴

کشتی ها رفته بود که ما زاده شدیم

غروب خلیج-2
غروب خلیج-1

کشتی یونانی به گل نشست



چهارشنبه، آبان ۱۶

آلبر کامو وتضاد هستی-1

هفت نوامبر ۱۹۱۳-۱۴ ژانویه ۱۹۶۰
آلبر کامو نویسنده و فیلسوف بلند پایه ی فرانسوی در ۴۴ سالگی جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد . با اینکه بسیاری اورا پیرو مکتب اگزیستانسیالیسم(که پایه گذاز آن ژان پل سارتر بود )می دانند،کامو آن را رد می کرد و به طوری که در مفاله یُ شورشیُ نوشت سراسر زندگیش را وقف مبارزه با نیهیلیسم کرده بود.یکی از مهمترین جملات به یاد مانده از وی این است : ُ همه ی ما در میان خرابه ها به فرا هم آوردن امکان نوزایی در آن سوی مرزها ی نیهیلیسم مشغولیم، اما تنها شمار اندکی از ما به آن آگاهی داریم. ُ وی ترجیح میداد او را یک اندیشمند بشناسند تا پیرو یک مکتب یا ایدئولوژی. با وجود فقری که در کودکی کشید در ۲۳ سالگی تحصیل فلسفه را به پایان رساند و و مدرک کارشناسی ارشد دریافت کرد. سپس به حزب کمونیست پیوست و در چند مقاله با آن ها همکاری داشت. سپس در آغاز چنگ جهانی دوم همکاری خود را با روز نامه ی مشهور ُ فرانس سوار ُ ادامه داد . نخستین اثر مشهور وی ُ بیگانه ُ و سپس ُ افسانه ی سیزیف ُ منتشر شد
ادامه دارد

جمعه، آبان ۴

شجریان در اصفهان

هفته ی گذشته بود که بواسطه ی یکی از دوستان از کنسرت شجریان در شهرمان مطلع گشتیم .بدون فوت وقت از طریق سایت بلیط رزرو کردیم و خلاصه برای شب دوم حاضر بودیم. من کلا سه مرتبه کنسرت شجریان رفته بودم که یکی 16 سال پیش بود در چهل ستون و یکی 8 سال پیش باز در چهل ستون . اولی کاملا سنتی بود و تا جایی که یادم هست همه با لباسهای زرشکی حاضر بودن. اون موقع ها همایون نمیشناختیم . بعدی گروه ارکستر ملی به رهبری فرهاد فخرالدینی و دکلمه ی زنده یاد فریدون مشیری بود که بدون اغراق قریب 30 نفر نوازنده داشت و کاملا متفاوت بود . این بار در چهل ستون نبود خوب هوا سرد بود ولی سالن های خیلی خوبی بود که ازش استفاده نشد ،اولش نمیفهمیدیم چرا ولی بعدا متوجه شدیم که علت انتخاب دانشگاه آزاد خوراسگان سیستم حراستی دگمیه که از پس هر نوع مزاحمت در اجرای برنامه جلوگیری میکرد .

واما برنامه
ساعت 8:25 دقیقه برنامه شروع شد گروه اجرا به ترتیب: "محمد رضا شجریان- آواز"، "همایون شجریان-تنبک و آواز"، "مجید درخشانی- تار(با دست چپ)"،"محمدرضا ابراهیمی-بربط"،" سینا جهان آبادی –کمانچه"،"شاهور عندلیبی –نی"، "حسین رضایی نیا-دف و دایره".

برنامه در دوقسمت بخش اول در دستگاه ماهور و شامل " قطعه ی انتظار ،ساز و آواز ، سرو چمان (که البته با سرو چمان 16 سال پیش از نظر آهنگ سازی متفاوت بود)،باز ساز و آواز سپس چهارمضراب و باز ساز و آواز و پایان قسمت اول باصدای سخن عشق"بود که فوق العاده کار شده بود .من پاپ این ترانه را باصدای محمد نوری شنیده بودم . هر دو عالی بود

قسمت دوم خیلی دلچسب تر بود و در دستگاه شور و آواز افشاری اجرا شد . قطعه ی دیدار،بداهه خوانی بر قطعه ی دیدارو شور، تصنیف شور در فراق ،ساز و آواز ،رقص پروانه و تصنیف افشاری باده ی عشق که بی نظیر بود

پایان برنامه
بنا بر درخواست مردم استاد تصنیف ساقیا از سعید فرجپوری را اجرا کرد ،جای شما خالی مردم بشکن میزدن بعد از اون میخواست بره که باز از بس دست زدن و گل های خوشگل پرتاب شد به مردم گفت: شما، و ناگهان استاد گفت :"مرغ سحر" وبقیه باهم میخوندیم البته نه به این سادگیها ، اشک در چشمانمون حلقه زده بود وقتی رسید به "ظلم ظالم" آنقدر صدا بلند شده بود که میخکوب میشدی . افسوس که نمیتونم توصیف خوبی داشته باشم ولی خودشون هم خیلی کیف کردن تا جایی که استاد از مردم تشکر کرد و بر نامه دو شب دیگه تمدید شد یعنی دقیقا شش شب برنامه که الآن که این را مینویسم ، سه شبش مانده،جای همه شما عزیزان خالی

شنبه، مهر ۲۸

امشب- برای تو

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود
این واپسین ترانه تو را یادگار باد
ماند به سینه ام ، غم تو یادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد
.....................

چهارشنبه، مهر ۱۸

دل نوشته

هرگاه از زمانه خسته وبیزار از خویش می شدم، وقتی سیل مشکلات دور و برم فزونی می گرفت،آن گاه که هیچ آرامشی برایم باقی نمانده بودو به دنبال پناهی برای رام کردن دل رنجورم بودم،قلم و مرکبم به سراغم می آمد. صدایش مرهمی بود برایم. ،آن گاه موسیقی آرامی می گذاشتم و در سکوت شب می نوشتم، گاه متنی و گاه غزلی،گاه سخنی و گاه...... گویی عاشق میشدم .انگاری عشقی با وزش نسیم به گونه هایم میخورد و با بارش باران چشمانم را مینواخت و اگر شبی پر ستاره بود جانی میگرفت. همه ی نوشته های آن زمانم را نگاه کنی زیباست،چه شکسته،چه نستعلیق و چه ثلث. به خاطر دارم روزی در پاسخ دوستی که در مورد خط شکسته از من سوال کرد تنها گفتم :وقتی شکسته می نویسم که دلم بیشتر شکسته

بگذریم،اینها را گفتم که نقش عشق گمشده در این روزها را ببینم اینکه از کارهایمان خسته ایم و دل به کار سخت تری نمی دهیم نشانه ای از گمشدن عشق است،همیشه در حال گله از زمانه و روزمرگی هایمان هستیم . چند شب پیش درحالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود،خواستم بنویسم،شاید جانی بگیرم ،ولی نتوانستم،همانجا فهمیدم این خود عشق بوده که به سراغم میآمده وبه قولی
" عشق آمدنی بود نه آموختنی "

دوشنبه، مهر ۹

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصلها ، پاییز
پی نوشت: با صدای شاعر بشنوید

جمعه، مهر ۶

معرفی فیلم و چند پی نوشت مهم



پیشنهاد میکنم فیلم فوق را پیدا کنید و ببینید ،من که خوشم اومد ،شما چطور؟

پی نوشت بی ربط: این روز ها همه از سفر شخص باصطلاح دوم مملکتمون به آمریکا می نویسن خواستم مثلا من ننویسم وننوشتم ولی این آقا خیلی خوب نوشته بخونیدش
پی نوشت دوم: مقاله ی بهنود را از دست ندهید

سه‌شنبه، شهریور ۲۷

وطن یعنی


مدید مدتی بود ذهنم خوددرگیری هایی با چند لغت یافته بود،رشته های عصبیمان کاملا خرد گشته وتبی چند بر ما حادث شد . در این میان درست خاطرم نیست خود فکر میکردم یا مقالات رسیده از عزیزی مرا باز به تامل درکلمه ی " وطن" کشانید. چندی بعد در وبلاگی خواندم که یک بازی برای وطن راه افتاده. (خواهشا نگویید وای باز بازی!) که هرکه خواهد ادامه دهدومن اینبار خلاف همیشه که آخرین ها بودم پیشقدم شدم :

بی درنگ کلمه ی وطن را که میشنوم به ایران فکر میکنم ،مکانی که میتوانست از هر سو بهتر از حال باشد وماهایی که میشد دوست تر باشیم ،آزاد تر بیندیشیم و زندگی کنیم. ایرانی که از کهن روزگار به هوش و درایت وحتا زیبایی ممتاز گشته بود،گویی هرکه از این بلاد گل وبلبل گذری داشت بدش نمی آمد نسلی از این کهن بوم وبر داشته باشد. چه دارد این خاک که اینگونه عاشق می کند را نمی دانم و وهرچه بیشتر ستم روا می دارد بیشتر عاشق می شوی. ولی در کل هرکسی وطنش را می پرستد .دوست فرانسویم چنان تعصبی روی سرزمینش دارد که دهانم باز می ماند . فامیل آلمانیمان هم همینگونه است.گویی همه در هر جامعه ی جدید از جهان ابتدا چشمشان به دتبال یافت دوستی از هم وطنشان است البته جوامع کوچکتر هم همینگونه است .دقت کرده اید وقتی به سفری می رویدبا دیدن نمره ی آشنا ی ماشین همشهریتان چطور گل از گلتان میشکفد؟ دوستم چندی پیش طی سفری به آذر بایجان میگفت: " هرگاه همزبان خود را میافتند پارتی بازیشان عود میکرد..." ولی از همه ی این حرفها ی بدیهی که بگذریم دل من برای این باصطلاح وطنمان میسوزد،برای وطن و"تن" هایی که برایش پرپر شدند،شاعرانی که زیر پا له گشتندو جوانانی فهیم که مجبور به ترک آن شدند وگاهی ناپدید.
دیدگاهای مختلف در این مورد برایم جالب است بخصوص که توان سخنراندن من یقینا افتضاح هم هست و بویژه دیدگاه دوستانی که دیگر ایران نیستند باید جالب باشد. پس خلاف تعداد بازیهای قبلی من پیشنهاد شش دعوت را میدهم شاید به همه ی گروهها برسد ومن

مصطفی، مخمل بانو، میو،ماهی،امین و باد صبا را به بازی دعوت می کنم


پی نوشت یکم: امید به قبول دعوتتان دارم

پی نوشت دوم: اینجا را کلیک کنید




چهارشنبه، شهریور ۲۱

این روز ها می اندیشم که

در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان ، ای خوشا بیگانه ای
بلبل از شوق گل و پروانه از سودای شمع
هر کسی سوزد به نوعی در غم جانانه ای

سه‌شنبه، شهریور ۱۳

عاطفی

در مردم نابغه عواطف سودایی ضرورت طبیعی است . حتا عفیف ترین آن ها، بنهون یا بروکنر پیوسته باید عاشق باشند:همه ی نیروهای انسانی در ایشان دارای روحی سرکش است ؛ و چون تخیلشان این نیروها را به خود می کشد ،مغزشان دستخوش سوداهای دائمی است . بیشتر اوقات اینهمه شعله هایی زود گذر است ؛ یکی دیگری را از میان بر میدارد ، و همه شان در آتش اندیشه ی آفریننده جذب میشوند. ولی همین که گرمای این کوره دیگر روح را سرشار ندارد، روح بی دفاع در دست سوداهائی که نمی تواند از آن بشکیبد اسیر میگردد؛ روح سوداها را میخواهد ، آن ها را می آفریند ؛ وناگزیر است که آن ها او را بدرند ...و گذشته از آرزوی تندی که درتن چنگ می زند، نیاز مهربانی نیز هست، وهمین مردی را که زندگی کوفته اش کرده و فریب داده است به آغوش مادرانه ی زنی تسلی بخش می کشاند. ومردان بزرگ بیش از دیگران کودک اند
"ژان کریستف،رومن رولان"
پ.ن: من که نابغه نیستم بدونم، راست میگه؟ بعنی اراده کشک؟

یکشنبه، شهریور ۱۱

محض خالي نبدن عريضه

پيرو رفتن مادر گراميمان به فرنگستان مسئو ليتي گردن گرفته ايم و در اين ميان گاومان هم زاييده است ومهلت تحويل پرو‍‍ژه در حال اتمام. 8 ساعت در روز هم که بايد به کارخارج مشغول باشيم. امتحان تافل نيز اين ميان خودنمايي ميکند. دلمان هواي خوابي اساسي کرده است

جمعه، شهریور ۲

همه شب نالم چون نی



همه شب نالم چون نی

كه غمی دارم

دل و جان بردی اما

نشدی يارم

با ما بودی ،بی ما رفتی

چون بوی گل به كجا رفتی؟

تنها ماندم، تنها رفتی


چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود

دور از يارم ،خون می بارم


فتادم از پا به ناتوانی

اسير عشقم چنان كه دانی

رهائی از غم نمی توانم، تو چاره ای كن كه ميتوانی

گر ز دل برآرم آهی

آتش از دلم خيزد

چون ستاره از مژگانم

اشك آتشين ريزد


چون كاروان رود فغانم از زمين بر آسمان رود

دور از يارم خون می بارم

نه حريفی تا با او غم دل گويم

نه اميدی در خاطر كه تو را جوبم


ای شادی جان سرو روان

كز بر ما رفتی

از محفل ما چون دل ما

سوی كجا رفتي؟


تنها ماندم ، تنها رفتی

چو ن بوی گل به كجا رفتی؟

به كجائی غمگسار من

فغان زار من بشنوبازآ


ازصبا حكايتی ز روزگار من بشنو

بازآ بازآ سوی رهی

چون روشنی از ديده ما رفتی

با قافله باد صبا رفتی


تنها ماندم ، تنها




دل من سخت هوایی شده، با این آهنگ بنان آرام میشوم।

برای دانلود اینجا را کلیک کنید

شنبه، مرداد ۲۷

این روزها سخت بی تابم

عجب زمانه ای شده! از هر سو که بنگری چهره های عصبانی و خسته ی مردم آزارت میدهد .گویی همه به جان یکدگر افتاده اند، همه را به جان هم انداخته اند. در این میان دلمان به موسیقی خوش بود . گفتیم هنر است و خدشه دار نخواهد گشت ، سیاست نیست که بی پدر و مادر باشد ،دارای روحی لطیف است و خلاصه از همین صحبت ها. ولی اگر خوب بنگری ،موسیقی ما را دیگر جلایی نیست .آن ها نیز سر ناسازگاری با یکدگر گذاشته اند گویا. به یاد روزگاری می افتم که همه یک دست را شامل بودند. بدون ادعا به آفرینش هنر مشغول بودند. به یاد ایامی که اسطوره ی آواز ایران زمین می خواند:"در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی" . و آن را با شش هشتم آغاز می نمود و برای درک بهتر به هفت هشتم می کشاند. آن گاه سکوت شیدا را حس میکردی و بی تاب می گشتی. آلبوم چاووش را نگاه میکنم ، که همه شان ،همه ی بزرگان یکی شدند . کتسرت بم از خاطرم میگذرد وقتی که علیزاده گفت با مهر و مهربانی شروع شد و به راستی چه موفق بود. آن روز آن ها در فاجعه زیبایی آفریدند . حتما خاطرتان هست. به یاد لطفی می افتم و درد میکشم مادامی که نفدهای مختلف کنسرتش را میخوانم…..

چه میخواستند مگر؟ نکند میخواستند او شجریان شود!!برخی گفته اند چرا عرفان آن زیاد است؟مگر "گریه ی بید" و "رمز عشق" را نشنیده بودیم؟ به یاد "معمای هستی" می افتم . وقتی لطفی و شجریان کنار هم سالن را مقهور هنر خویش می نمایند .آنجا که معلومت نیست که سه تار لطفی خود را با صدای شجریان وفق می دهد یا بالعکس. ولی امروز چه می بینی؟ مشکاتیان و ناظری پس از پارت نخست مجلس را ترد میکنند و اصلا هم به فکرشان خطور نمیکند که من عامی ، اگر فرصت طلب نباشم هم لا اقل به همبستگی هنر ایمانی دارم و دلم زخمی است. آن گاه گفته می شود جوانان از بزرگان الگو بگیرند. چه الگویی؟ درس اخلاق شاید!!!!!!!!! آن هم وقتی همه می فهمند که آن ها را برای یکدگر حرمتی نیست. لا اقل حرمت سایه را می داشتند.
من هیچ نمی فهمم، اصلا لایق سخن راندن در مورد موسیقی ایران و بزرگانش هم نیستم .ولی می دانم و می بینم این حرکت ،چه اثراتی روی من نوعی دلبسته به این خاک و موسیقیش دارد.

سه‌شنبه، مرداد ۱۶

برگي نو از زندگي


امروز برگي ديگر از دفترزندگيم ورق خواهد خورد البته هنوز چند ساعتي مونده که شماره ي سنم يکي زياد بشه اصلا حس خوبي ندارم البته من لحظه ي تحويل سال هم هميشه اين حس را دارم تغيير عدد تو تنها يک لحظه و تبديل امسال به پارسال و يا روز تولد واسم گيج کننده است ولي از اينکه ميتونم آرزو کنم خوشم مياد امروز هم زياد آرزو دارم.

ولي خودمونيم خيلي فشار مياد بهت که روز تولدت اينهمه کار رو سرت ريخته باشه. الآن تا ساعت 4 اينجام .تا برسم خونه ساعت 5 شده ساعت 6تا9 شب هم کلاس دارم . حالا کي ميشه به جشن و پايکوبي رسيد را خدا ميدونه.

روز تولد و اينهمه مشغله

* اگه روند حوادث خوب بود واستون پ.ن ميکنم.

دوشنبه، مرداد ۱۵

برای توی محروم از آسمان آبی

در واقع من از سیاست هیچ سر در نمیارم تنها میدانم این نخستین مرتبه نیست وآخرین بار هم نمیباشد من به این شعر( م امید ) بسنده میکنم چرا که خودم هیچ نمی فهمم:

گفتگواز پاک و نا پاک است
وز کم و بیش زلال آب و آئینه
وز سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه

هر کسی پیمانه ای دارد که پرسد چند و چون ازوی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این بسان شبنم خورشید
وآن بسان لیسکی لولنده در خاک است

نیز من پیمانه ای دارم
با سبوی خویش کز آن می تراود خون
گفتگو از دردناک افسانه ای دارم

ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر نگین تاج خورشیدیم
ور نگون ژرفنای خاک
هرچه ایم آلوده ایم آلوده ایم ای مرد

آه می فهمی چه میگویم؟
ما به<هست> آلوده ایم آری
..........................
..........................
..........................
******
پست و نا پاکیم ما هستان
گر همه غمگین اگر بی غم
پاک میدانی کیان بودند؟
آن کبوتر که زد در خونشان پرپر
سربی سرد سپیده دم

بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان
زین تنگ آشیان ننگ
ای کبونرها
کاشکی پر می زد آنجا مرغ دردم ای کبوترها
که من ار مستم اگر هشیار
گرجه میدانم به" هست " آلوده ام مردم, ای کبوترها
در سکوت برج بیکس مانده تان هموار

نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان های پاکان گوی
می خروشم زار











چهارشنبه، مرداد ۱۰

افتخار ما

خبر مسابقه ی دونیمه ماراتون را ماهی در وبلاگ قبلیش واسمون نوشته بود پیرواین خبر و افتخار ما به محبوبه ی عزیز به عنوان زن ایرانی طی مصاحبه ای در رادیو زمانه از جریانات این رقابت که توسط این آقا به ما رسیده بیشتر مطلع شدیم پیشنهاد من اینه که شما هم بشنوید

پی نوشت: محبوبه دانشجوی سابق دانشگاه صنعتی شریف و در حال حاضر دانشجوی دکترای مکانیک دانشگاه منیتوبا دروینیپگ هستش

پی نوشت دوم: جای همه خالی المپیاد فیزیک این بار در شهر ما برگزار شد خیلی هم خوش گذشت بچه ها هر عصر داخل پارکهای شهر در پی یافتن دوست ایرانی بودن در میدان نقش جهان هم منبت کاری و مینا کاری یاد می گرفتن اختتامیه هم زنده پخش شد تنها نکته ی اعصاب خرد کن لباس خانم های برگزار کننده ی اختتامیه بود(چادر ملی) خیلی خوشمون میاد! ولی در کل میگفتن بهشون خوش گذشته تیم آمریکا و کانادا هم که ماشاالله همه چینی یا کره ای بودن
اینجا را مشاهده فرمایید

شنبه، مرداد ۶

ای سالهای گمشده ای آه

از من که در حوالی پاییزم
تا سایه سار خاطره ی آن درخت سیب
چندین بهار فاصله ماندست

دستم دراز نیست
تا آن انار جنگلی دور دست را
بر میل دیر ساله ی زنبیلم
بسپارم
وان دانه ی تمشک
از مزه ی دهان من دور است دوردور


آیا دوباره
بر من نسیم صبح
در ساحل صبوری مهتاب می وزد؟
ودرحضور من
بانوی آفتاب
آغوش تابناک نوازش را
بر خوشه های نارس شالیزار خواهد گشود؟


من دور مانده ام
از دختری که دامن بی تابش
در روزهای بازار
حسی غریب را
با بوی سرخ سیب می آمیخت


از خانه ای که خواب خوش خردسالیم
در ظهر آفتابی ایوانش
فیروزه ای چو تیله ی من بود
از پله های کهنه ی دکانی که سالها
روز نخست مدرسه ام را
تا بوی خوش مرکب چین می برد


وز شرم ناسزاوار
وقتی که در خیابان
سیمای پر ابهت ناظم را
از گوشه های چادر مادر می دیدم


من دور مانده ام
از جاری نسیم سزاشیب جلگه ها
از صبحگاه چک چک سرد سفال ها
از عطر نان
که اینک
در سفره ی گشوده ی ذهنم
در جستجوی پونه وریحان است


با من پرندگان
در این غروب غربت غمگین
آواز ناشنیده ای دارند


اینجا
هرشاخه حسرتی است
کر آه بامدادی ما مرروید


رضا مقصودی




پنجشنبه، مرداد ۴

گام اول

پیرو مشکلات پرشین بلاگ بر آن شدم تا همان آدرس قبلی را با پسوند بلاگ اسپوت ادامه دهم منتها الان میبینم که در این جا هیچ بلد نیستم برای نمونه هلاک شدم این "گام اول" از چپ به راست بره گویی داخل بر نا مه اش این قسمت جا افتاده یا انتخاب خط و سایزی من اینجا نمیبینم خطوط هم که از چپ به راست میرن فقط عکس هاش خوبه حالا هرکس بلده دقیقا باید با این مورد چطور کار کنه لطفا واسم کامنت بذاره از علائم هم که نمیشه استفاده کرد خلاصه از راهنماییتون پیشاپیش سپاسگزارم