سه‌شنبه، شهریور ۲۷

وطن یعنی


مدید مدتی بود ذهنم خوددرگیری هایی با چند لغت یافته بود،رشته های عصبیمان کاملا خرد گشته وتبی چند بر ما حادث شد . در این میان درست خاطرم نیست خود فکر میکردم یا مقالات رسیده از عزیزی مرا باز به تامل درکلمه ی " وطن" کشانید. چندی بعد در وبلاگی خواندم که یک بازی برای وطن راه افتاده. (خواهشا نگویید وای باز بازی!) که هرکه خواهد ادامه دهدومن اینبار خلاف همیشه که آخرین ها بودم پیشقدم شدم :

بی درنگ کلمه ی وطن را که میشنوم به ایران فکر میکنم ،مکانی که میتوانست از هر سو بهتر از حال باشد وماهایی که میشد دوست تر باشیم ،آزاد تر بیندیشیم و زندگی کنیم. ایرانی که از کهن روزگار به هوش و درایت وحتا زیبایی ممتاز گشته بود،گویی هرکه از این بلاد گل وبلبل گذری داشت بدش نمی آمد نسلی از این کهن بوم وبر داشته باشد. چه دارد این خاک که اینگونه عاشق می کند را نمی دانم و وهرچه بیشتر ستم روا می دارد بیشتر عاشق می شوی. ولی در کل هرکسی وطنش را می پرستد .دوست فرانسویم چنان تعصبی روی سرزمینش دارد که دهانم باز می ماند . فامیل آلمانیمان هم همینگونه است.گویی همه در هر جامعه ی جدید از جهان ابتدا چشمشان به دتبال یافت دوستی از هم وطنشان است البته جوامع کوچکتر هم همینگونه است .دقت کرده اید وقتی به سفری می رویدبا دیدن نمره ی آشنا ی ماشین همشهریتان چطور گل از گلتان میشکفد؟ دوستم چندی پیش طی سفری به آذر بایجان میگفت: " هرگاه همزبان خود را میافتند پارتی بازیشان عود میکرد..." ولی از همه ی این حرفها ی بدیهی که بگذریم دل من برای این باصطلاح وطنمان میسوزد،برای وطن و"تن" هایی که برایش پرپر شدند،شاعرانی که زیر پا له گشتندو جوانانی فهیم که مجبور به ترک آن شدند وگاهی ناپدید.
دیدگاهای مختلف در این مورد برایم جالب است بخصوص که توان سخنراندن من یقینا افتضاح هم هست و بویژه دیدگاه دوستانی که دیگر ایران نیستند باید جالب باشد. پس خلاف تعداد بازیهای قبلی من پیشنهاد شش دعوت را میدهم شاید به همه ی گروهها برسد ومن

مصطفی، مخمل بانو، میو،ماهی،امین و باد صبا را به بازی دعوت می کنم


پی نوشت یکم: امید به قبول دعوتتان دارم

پی نوشت دوم: اینجا را کلیک کنید




۹ نظر:

ناشناس گفت...

بالاخره این کامنتدونیتم که وا شد. مبارکه به سلامتی

ناشناس گفت...

بالاخره این کامنتدونیتم که وا شد. مبارکه به سلامتی

بامداد صادق گفت...

انگار خیلی ذوق کردی اسمت را یادت رفت بگی

ناشناس گفت...

مرسی از دعوتت عزیزم . هنوز دارم لغتهام رو تو ذهنم بالا ÷ایین میکنم . به محض اینکه جا افتاد مینویسم
مخملم
کامنت دونت پیرم کرد
نفر بالا هم حتا دچار همین مشکل شده که نتونسته اسمشو بنویسه !!!!
بوس

مانی گفت...

سلام.
من ژورنالیست نیستم اما ژورنالیستها را دوست دارم!!!
گاهی یه چیزایی می‌نویسم و گاهی هم چاپ می‌شه. یه دوره‌ای هم (البته تاحدودی غیر مرتبط با کل روزنامه‌نگاری) درمورد طنز مطبوعاتی دیدم. معمولا لینک کارامو توی وبلاگم می‌ذارم. خوشیفتگیه دیگه... کاریش نمی‌شه کرد!

ميو گفت...

احتمالا ديد من خيلي فرق داره. در اسرع وقت مينويسم

باران گفت...

ببين علت اينكه من كم بهت سر مي زنم اينه كه احساس مي كنم علي رقم اينكه نوشته هات از نظر موضوع جالبه ولي خيلي با سبك سنگيني مي نويسي. روان نيست و خوندنش براي من سخته. اين فقط نظر منه . اميدوارم ناراحت نشي.

باد صبا گفت...

سلام
ببخشيد که هنوز نوشته ای در باره وطن ننوشته ام. ولی اين موضوع به ماه يا روز خاصی بستگی ندارد. اگر کمی دير بشود شما به بزرگواری خودتان ببخشيد

بامداد صادق گفت...

خواهش میشه