دوشنبه، فروردین ۲۹

دلتنگی؟!

وقتی پس از مدت زمانی طویل  و پرمشغله ناگهان سرت خلوت میشود،شاید تنها احساسی که نداری آزادی و رهایی است.حوصله ات سر می رود و دلتنگ روزها و آدم های روزهای پر مشغله ای با تمام شب زنده داری هایش...

یکشنبه، اسفند ۲۹

برخیز و به جام باده کن عزم درست


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

بر خیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشا گه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

بار دگر بهار می اید، مسافری که هرسال منتظرش هستی ، همه منتظریم و آن قدر خوب است که هیچ گاه کسی را نمی رنجاند.  از ایران عزیز که دور شوی، تازه میفهمی چه داشته ای در زیباترین فصل سال. تمامی خاطراتی که زمانی شاید تکرارش عادی بود اینجا لحظه لحظه هایش را به خاطر می آوری و در رویا های نوستالژیکت بار ها و بارها مزه مزه اش می کنی. از خانه تکانی ها گرفته که از زیرش در می رفتی تا استشمام هوای آخر اسفندماه و شلوغی های شدید خیابان هاو تقویم ها و کارت پستال های زیبایی که حتا اگر تنها نگاهشان هم میکردی دلت مملو از طراوت  بهاران میگشت. تق ولق بودن مدارس و دانشگاه ها در هفته ی آخر و پیش به سوی 13 روز تعطیلی . 13 روزی که چه اگر اهل فقط و فقط تفریح بودی خوش می گذشت و چه حتا اگر میخواستی درسی کاری انجام دهی  به یقین دور روز آخر اسفند و دو روز اول عید بدون فکر به هیچ چیز همه را کنار میگذاشتی و به نو شدن و متحول شدن اندیشه می کردی.بهار ایران تنها منحصر به طراوت بهاران نیست، آن چه لذت بهار  دو چندان می کند ، تحرک و سرزندگی زیر پوست شهرها است. بوی یاس و شب بو هایی بود که در پیاده رو گل فروشی ها فضا را عطر آگین می کند. تخم مرغ های رنگی و سبزه های سبز شده در درون و بیرون از خانه ها. سمنو هایی که می گویند، نوبر بهار است...
من اما امسال آن طور که باید این نوروز را خوب حس نمیکنم.  دمای هوا به 10 درجه مثبت رسید. چیزی که دیگر داشتیم فراموشش می کردیم. سبزه هم انداختیم. هفت سین هم چیدیم . هفت سینی که شاخه های تنها سنبلش به 16 عدد می رسد. سنبل های بنفش و صورتی و زرد. فضای خانه عطر آگین است. مهمانی نوروز شرکت کرده ایم. اما در تمام این ها در پس زمینه ی ذهنمان امتحان روز اول فروردین خنده را روی لبهایمان خشک می کند. از خانه که بیرون روی همه چیز روتین است. گویا نوروز هم در وطن خودش بیشتر راحت است. در لایه های زیرین شهر هم جاری می شود. ولی با همه ی اینها خوشحالم از شادمانی این روزهاتان و چون همیشه سرشارم از آرزو. برای همه تان در شروع این دهه جدید آرزوی سلامت، شادمانی ، آزادی ، آزادگی ، پیروزی ، اراده ، سربلندی ،تجدید دیدار ، سفر وسرمایه دارم...
نوروزتان پیروز
ساعت 45 دقیقه بامداد یکم فروردین 1390 به وقت تهران

دوشنبه، اسفند ۹

بر عبث می پایم ، که بهاری آید


امیدهای پست قبلیم عبث بود. تنها 20 روز به نوروز باقی است. با قرار دادن شمارش معکوس تا تحویل 90 در وبلاگ تلاشی برای به ارمغان آوردن شاید بوی عید در وبلاگ نمودیم.در زندگی روتین که خبری از بهار نیست. امروز آخرین روز فوریه برابر 9 اسفند می باشد و اینجا همچنان برف می بارد....
بهارانم آرزوست... 

پنجشنبه، اسفند ۵

تراوشات یک ذهن سرمازده


برف ها نرم نرمک آب میشود
گیاهکی از روزنه هایی از درون برف ها هویدا میشود
خورشید مهربان دور از چشم فصل سرد یواشکی خندان می شود
آسمان وعده ی خرمی و سبزیِ نزدیک می دهد
گویا زمستان با تمامین خوی اهریمنی اش به پایان نزدیک میشود
ومن،
اندکی ،
امیدوار میشوم به پایان هر سردی، کژی و اهرمن خویی
ایمان بیاورم؟!!!

13:30 -24 فوریه 2011


سه‌شنبه، بهمن ۱۹

کیک نسکافه ای با گردو و کشمش


این هم پیامد استشمام کیک همسایه در یک روز برفی.
با تشکر از رویا جان با مطبخ خوشمزه اش.
دستورالعمل(+)

چهارشنبه، بهمن ۶

چشمهایم


همیشه به همسرم، مادرم و پدرم غر می زنم که آدم باید به خودش برسد و حتما هر از گاهی چکاپی برود. ولی در مورد خودم خیلی سستی میکنم. چشم های من هیچ گاه ضعیف نبوده. از خوب هم خیلی خوبتر می دیده همیشه.این حرف یک چشم پزشک است. اینجا که آمدیم ،نور خیلی ضعیف بود. چه بیرون ،چه داخل خانه ها. نصف ساعات شبانه روز را هم که باید به مانیتور نگاه کنیم. چند مدتی بود که حس میکردم دور را خوب نمیبینم. ولی آن خیلی دور بودو خیلی ریز. هفته گذشته یک نوشته ریز را از دور ندیدم. یعنی همه را هاله دار می دیدم. طوری که خوب نمیشد تمیز داد. اگه هم میفهمیدم به علت این بود که حدس می زدم. فکر میکردم همه اینطوری می بینند این را احتمالا. به دوستم میگویم این رامیتوانی بخوانی ؟پاسخ آری است. بدون فشار به چشمت؟ بله. میفهمم نسبت به قبلم خوب نمیبینم. یک نفر چراغ را می زند. خوب می بینم. می گویم از نور بود. چشم دوستم زیادی خوب است احتمالا. وباز بی خیال پزشک و این صحبت ها میشوم.  دیروز یکی از دوستان ایرانی را تا وقتی سلام نمیکند نمیشناسم. عذر خواهی میکنم . به گمانم طبق معمول حواسم جای دیگری است. کلا من همیشه معروف بوده ام به اینکه در کریدور ها کور می شوم. البته به این خاطرکه عادت دارم در این گذر ها در درون گرایی ذهنم برنامه ها و کارهایم را مرور کنم.پس طبیعی است. جدی نمی گیرم . ساعت 5:30 بعد از ظهر است. از پله بالا می آیم. حسی به من میگوید کسی را الآن میبینم ولی استادم را از 5 متریم نمیشناسم. آبرو برایم نمیماند. از همان فاصله کلی حال و احوال میکند. خجالت میکشم. هرچند که خرابکاری نمیشودو باز می گویم این کریدورها بیش از حد تاریک است. پذیرش ضعف چشم، حال به هر دلیل که باشد بعد از 25 سالگی نشدنی است...

سه‌شنبه، دی ۲۸

از روزمره های زندگی...


تاریخ آخرین پست وبلاگم را نگاه میکنم که آن هم با عجله نوشته شده و صد رحمت به ننوشتنش. تاریخ امروز را می بینم.  باورم نمیشود. این زمان شتابش گاه گوی سبقت را از خود می رباید. به روزهایم نیم نگاهی می اندازم. همه اش دارد شبیه به هم میشود. هرروز صبح ساعت 6 بیدار شو. برای ساعت 8 دانشگاه باش. اگر روز روزت باشد و مجالت دهد ساعت 5 سری به جیم بزن و کمی به سلامتی ات برس. شب هم که به خانه رفتی اگر ویکند قبلی ات اجازه ی ویکند بودن داده بود ، میتوانی غذاهایی که برای روزت درست کرده ای را بخوری و راحت باشی و گرنه تازه باید برای شب شامی و برای فردا ناهار درست کنی.و 12 جنازه ات به تخت رود. اگر هم روزت نباشد که شاید تا 8 شب مجبور شوی دانشگاه بمانی. نه به جیم میرسی و  حتا نه میشود به همان کار قبلی ها در خانه فکر کنی . چه رسد به کتاب و فرهنگ و هنر. آخر هفته ها هم شاید 2 ساعت بشود استراحتی کرد. بعد فکر میکنی وقتی هدفی برای خودت تعریف میکنی یا حتا نه وقتی برای رسیدن به مرحله ای در مرحله ی دیگری، چه کارهای کوچک کوچک مسخره ای باید انجام دهی . ولی در کل از این روتین بدم نمی آید. هرچند احساس تکبعدی شدن آزار دهنده است ولی وقتی حس میکنی زمان را خودت نمیکشی انرژی می گیری.لذتی است در نتیجه ی به دست آمده اش که شاید نگهت دارد. ولی باز که فکر میکنی روزهایت تکراری اند، مشوش میشوی.و این درگیری و جدال درونی ات ادامه دارد....
پ.ن: کی وقت میشه برم اسکی رو یخ ،آیا؟!!!!

چهارشنبه، دی ۸

تعطیلات نوشت ؛ لحظه به لحظه...


1-     شب یلدای خوبی بود. یلدای دوم ، یعنی شب چله ی واقعی را یه جور متفاوت گرفتیم. یعنی تصمیم گرفتیم بیشتر به یلدای ایرانی شبیهش کنیم. یعنی جای اینکه مثل همیشه بیشترش به پایکوبی بگذره ، تصمیم براین شد که بعد از کمی توضیح در باره ی یلدا و پیشینه ی زیباش و بعداز حافظ خوانی گروه های کوچک تر شدیم و بازیهای مختلف انجام دادیم . در این میان من را هم این جماعت مجبور کردن ساز بزنم. یعنی جُک سال...
2-     از اون جایی که ما هیچ علاقه ای نداریم توی برف بریم سفر در شهر ماندگار شدیم. شب کریسمس بچه هایی که مث ما در شهر بودن گفتن بیاین دور هم باشیم. خلاصه دور همی و گپی و ... خوب بود.
3-     یکشنبه دومین سالگرد ازدواج ما بود و اون روز هم به خوبی تمام شد. البته دو روز قبلش هم از ایران بسته ای به مناسبت سالگرد ازدواجمان رسید که کلی محظوظمان کرد.
4-     دوشنبه هم که حراج های باکسینگ دی شروع میشد . قرارمون بود صبح دوشنبه 5:45 . چه برفی هم شد. اصلا مگه میشد جلوت را ببینی. با این وجود ساعت 6 صبح حسابی شلوغ بود و صف ها طولانی. ساعت 7:30 صبح رفتیم تیم هورتونز صبحانه بخوریم. خدا این تیم هورتونز را از کانادا و ایرانیها را از تیم هورتونز نگیره . بعدش رفتیم باز خرید و خلاصه 6 صبح همان و 4 بعد از ظهر همان. شب هم کاملا مردیم. از 9 شب تا 9 صبح روز بعد یعنی امروز خواب بودیم.
5-     امروز هم رفتیم شب فیلم و فیلم ایرانی "به رنگ ارغوان " دیدیم. من و همسر خان دیده بودیم با این وجود باز هم دوست داشتیم ببینیم. فیلم خیلی خوب و عمیقی بود...
6-     چند مدت بود دلم کتاب جدید فارسی میخواست. معمولا جز کتابهایی که تصمیم میگرفتم بخونم وبلاگ ها هم اگه چیزی مینوشتن یادداشت میکردم. باران از "خانم دلوی" گفته بود و زنجبیل از "در حضر". در این تعطیلات "خانم دَلُوِی" را خواندم. بد نبود ولی آنقدرها هم خوشم نیومد. " در حضر" را هم از امشب میخوام شروع کنم.
7-     اندر احوالات سه تارهم چند نت خوب پیدا کردم تمرین کنم که البته هنوز فرصت نشده.
8-     دیگه همین ولی اینطوری راضی نیستم. کار مفیدش کم بود...

دوشنبه، آذر ۲۹

«بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند، که مکدر شود آیینه‌ی مهرآیینم»


چه میکنی؟ حتا یک لحظه هم درنگ نداری؟ با تو ام. باور کنم که این دومین یلدای این وادی است؟ خیلی شتابان عمل میکنی. یک دلتنگی غریبی میدهی به من با این عجله ات و لابد به چشم بر هم زدنی سومین و چهارمین و ... چه خبر است ؟آرام تر...
میدانم حرفت چیست. یعنی تا آنجا که عقلم میرسد سعی کردم بفهمم پیامت را ،بشنوم کلام نهفته در هوهوی سرمای سوزان این شب چله ات را. تویی که یادمان زادن میترایی و دشمنی دیرینه داری با کژیها. هر سال آمده ای از آن روزگاران غبار آلود دور. و باز می آیی و خواهی آمد تا بارور کنی این جهان را.میدانم جنگیدی باهرچه که خواست نابودت کند و آن چه برایش جنگیدی آنقدر والا بود که نه تنها تورا نابود نکرد ، که آن دگرها را نیز به کمال رسانید. میدانم امسال هم آسمانت سرخگون خواهد گشت و سرخی شفق را یاد آور خواهد شد. و پیامت را باز تکرار میکنی که این همه راه دراز را آمدن و با هر آنچه می رفت تا نابودت کند جنگیدن، تنها برای چند دقیقه طویل تر بودن شب نبود و آنچه درپس همه ی این روایات نهفته مهر و آیین راز آمیزت است. همان "کیش مهر و مهر پرستی" ات. همان که هیچ گاه شکست نمیخورد. همان آیین بسا پیر تر از تاریخ، برای ستایش هرچه راستی و محبت است و نور. نگران نباش ؛ما آمده ایم که تلاش کنیم برای بقایش و میجنگیم با دشمنانش ...
پ.ن: میهمانی یلدای ایرانیان اینجا همی خوش گذشت و شب چله دومی مختص دانشجویان خوش گذران تازه فارغ از امتحانات و کار در پیش. یلدای همتون مبارک.

دوشنبه، آذر ۱

به بهانه ی برف سنگین امروز



     دانلود دکلمه با صدای شاعر(+)

      *****
   برف می بارد 
 
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ 
کوهها خاموش
 
دره ها دلتنگ
 
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی 
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد 
 
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان 
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن 
 
روی تپه روبروی من 
 
در گشودندم 
مهربانی ها نمودندم 
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز 
در کنار شعله آتش 
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز 
گفته بودم زندگی زیباست 
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 
آفتاب زر 
 
باغ های گل 
دشت های بی در و پیکر 
سر برون آوردن گل از درون برف 
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار 
 
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب 
 
آمدن رفتن دویدن 
عشق ورزیدن 
 
در غم انسان نشستن 
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن 
کار کردن کار کردن 
 
آرمیدن 
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن 
 
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن 
 
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن 
 
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن 
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن 
 
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن 
 
گاه گاهی 
 
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته 
 
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن 
 
بی تکان گهواره رنگین کمان را 
 
در کنار بام دیدن
یا شب برفی 
 
پیش آتش ها نشستن 
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن 
آری آری زندگی زیباست 
 
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست 
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست 
 
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست 
پیر مرد آرام و با لبخند 
کنده ای در کوره افسرده جان افکند 
 
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد 
 
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد 
زندگی را شعله باید برفروزنده 
شعله ها را هیمه سوزنده 
 
جنگلی هستی تو ای انسان 
جنگل ای روییده آزاده 
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن 
 
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید 
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
 
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش 
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان 
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز 
 
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز 
کودکانم داستان ما ز آرش بود 
 
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود 
روزگاری بود 
 
روزگار تلخ و تاری بود 
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره 
دشمنان بر جان ما چیره 
شهر سیلی خورده هذیان داشت 
 
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت 
زندگی سرد و سیه چون سنگ 
 
روز بدنامی 
 
روزگار ننگ 
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان 
 
عشق در بیماری دلمردگی بیجان 
 
فصل ها فصل زمستان شد 
 
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد 
در شبستان های خاموشی
 
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 
ترس بود و بالهای مرگ 
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ 
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک 
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان 
 
برجهای شهر 
همچو باروهای دل بشکسته و ویران 
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو 
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت 
هیچ دل مهری نمی ورزید 
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد 
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید 
باغهای آرزو بی برگ
 
آسمان اشک ها پر بار 
گر مرو آزادگان دربند 
روسپی نامردمان در کار 
انجمن ها کرد دشمن 
رایزن ها گرد هم آورد دشمن 
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند 
 
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند 
نازک اندیشانشان بی شرم 
که مباداشان دگر روزبهی در چشم 
 
یافتند آخر فسونی را که می جستند 
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد 
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد 
 
آخرین فرمان آخرین تحقیر 
مرز را پرواز تیری می دهد سامان 
گر به نزدیکی فرود اید 
خانه هامان تنگ 
 
آرزومان کور 
 
ور بپرد دور 
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید 
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید 
برف روی برف می بارید 
 
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز 
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز 
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح 
 
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز 
 
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور 
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن 
 
مادران غمگین کنار در 
 
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته 
 
خلق چون بحری بر آشفته 
 
به جوش آمد 
 
خروشان شد 
 
به موج افتاد 
برش بگرفت وم ردی چون صدف 
 
از سینه بیرون داد 
 
منم آرش 
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن 
منم آرش سپاهی مردی آزاده 
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را 
اینک آماده 
مجوییدم نسب 
 
فرزند رنج و کار 
گریزان چون شهاب از شب 
چو صبح آماده دیدار 
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش 
 
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش 
 
شما را باده و جامه 
گوارا و مبارک باد 
 
دلم را در میان دست می گیرم 
 
و می افشارمش در چنگ 
 
دل این جام پر از کین پر از خون را 
 
دل این بی تاب خشم آهنگ 
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم 
 
که تا کوبم به جام قلبتان در رزم 
 
که جام کینه از سنگ است 
 
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است 
 
در این پیکار 
 
در این کار 
 
دل خلقی است در مشتم 
امید مردمی خاموش هم پشتم 
کمان کهکشان در دست 
 
کمانداری کمانگیرم 
شهاب تیزرو تیرم 
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 
به چشم آفتاب تازه رس جایم 
 
مرا نیر است آتش پر 
 
مرا باد است فرمانبر 
 
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست 
 
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست 
 
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز 
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز 
 
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد 
 
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد 
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود 
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود 
به صبح راستین سوگند 
 
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد 
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند 
 
زمین می داند این را آسمان ها نیز 
که تن بی عیب و جان پاک است 
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ 
 
نقابی سهمگین بر چهره می اید 
 
به هر گام هراس افکن 
مرا با دیده خونبار می پاید 
 
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد 
 
به راهم می نشیند راه می بندد 
به رویم سرد می خندد 
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را 
 
و بازش باز میگیرد 
دلم از مرگ بیزار است 
 
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است 
 
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است 
 
همان بایسته آزادگی این است 
 
هزاران چشم گویا و لب خاموش
 
مرا پیک امید خویش می داند 
 
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند 
 
پیش می ایم 
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند 
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد 
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد 
 
برآ ای آفتاب ای توشه امید 
 
برآ ای خوشه خورشید 
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب 
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب 
چو پا در کام مرگی تند خو دارم 
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم 
 
به موج روشنایی شست و شو خواهم 
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم 
 
شما ای قله های سرکش خاموش
 
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید 
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید 
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید 
غرور و سربلندی هم شما را باد 
امیدم را برافرازید 
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید 
 
غرورم را نگه دارید 
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید 
 
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید 
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 
نظر افکند آرش سوی شهر آرام 
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن 
مادران غمگین کنار در 
مردها در راه 
 
سرود بی کلامی با غمی جانکاه 
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد 
 
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت 
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز 
راه وا کردند 
 
کودکان از بامها او را صدا کردند 
مادران او را دعا کردند 
 
پیر مردان چشم گرداندند
 
دختران بفشرده گردن بندها در مشت 
همره او قدرت عشق و وفا کردند 
 
آرش اما همچنان خاموش
 
از شکاف دامن البرز بالا رفت 
 
وز پی او 
 
پرده های اشک پی در پی فرود آمد 
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز 
خنده بر لب غرقه در رویا 
کودکان با دیدگان خسته وپی جو 
در شگفت از پهلوانی ها 
شعله های کوره در پرواز 
 
باد در غوغا.
شامگاهان 
 
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر 
 
باز گردیدند 
 
بی نشان از پیکر آرش 
با کمان و ترکشی بی تیر 
 
آری آری جان خود در تیر کرد آرش 
 
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش 
 
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز 
 
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند 
 
و آنجا را از آن پس 
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد 
ماهتاب 
 
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش 
 
در دل هر کوی و هر برزن 
سر به هر ایوان و هر در زد
 
آفتاب و ماه را در گشت 
سالها بگذشت 
 
سالها و باز 
در تمام پهنه البرز 
 
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید 
وندرون دره های برف آلودی که می دانید 
 
رهگذرهایی که شب در راه می مانند 
 
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند 
 
و نیاز خویش می خواهند 
 
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ 
 
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه 
می دهد امید 
 
می نماید راه 
 
در برون کلبه می بارد 
 
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ 
 
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ 
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 
کودکان دیری است در خوابند 
 
در خوابست عمو نوروز
 
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان 
 
شعله بالا می رود پر سوز

<<سیاوش کسرایی –اسفند1337>>