‏نمایش پست‌ها با برچسب وطن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب وطن. نمایش همه پست‌ها

شنبه، مرداد ۱۱

بی تأمل از سرم برخاست دود

خشک دیدم بستر زاینده رود
بی تأمل از سرم برخاست دود
خاطرم افسرد  چون پژمرده برگ
بار وحشت طاقتم از کف ربود
قطره های اشک بر رویم دوید
لکه های ابر بر اشکم فزود
نم نم باران چو شد همراز من
دیدمش گریان به حال زنده رود
رود بودی بر سپاهان همچو جان
بهر اون دارم غم بو و نیود
در غم رود اصفهان گرید که وای
«وای رودم، وای رودم وای رود»
آب تا افتاده از بستر جدا
مانده ناراحت به بندی ناگشود
رود را بی آب کی دیدن توان
کو حریری در جهان بی تار و پود؟
رود را بی آب کی باشد صفا
گر نباشد بر لبش زیبا سرود
رود گر وا ماند از لالائیش
کی تواند اصفهان بی او غنود؟
پل بود بشکسته دل در هجر آب
آب بفرستد به پل صدها درود!
رود و پل از هم جدا افتاده اند
هر یکی نالان ز جمعی ناستود
پل ندارد طاقت هجران آب
از خدا خواهد وصالش زود زود
مرد و زن زین ماجرا آشفته اند
سیر ازسِیرند و از گفت و شنود
چون شود زرینه روز از آب پر
اصفهان رقصان شود با چنگ و رود
بار الاها جاودان پاینده دار
اصفهان را همره زاینده رود

ادیب برومند

سه‌شنبه، فروردین ۱

برچهره گل نسیم نوروز خوش است


نوروز برهمه ی شما عزیزان پیروز. چه در میهن عزیزید و سرشار از شور و حال و چه چون ما در دوردست ها و پرتلاش برای ایجاد اندکی حس و حال عید. سالی پر از شادی ،  دوستی ، محبت ، موفقیت و سلامتی برای همه آرزومندم.

واین هم تجربه ی جدید من برای شیرینی عید که از مطبخ رویا دستورش را گرفتم.






یکشنبه، تیر ۲۶

یک خواب خوش بود شاید...


18 ایپریل تا 16 جولای ، وای خدای من سه ماه شد؟ زمان پرواز می کند.  میدانی سرشارم از ناگفته و عاجز در بیان احساسات. شاید تنها بشود سری زد به این سه ماه. اواخر ماه ایپریل درگیر امادگی برای مسابقه ای در کبک سیتی بودیم. مسابقه انجام شد و رتبه هم آوردیم ولی حواشی سفر و خاطراتش خیلی بیشتر بود. همه ی خنده ها و اضطراب ها و مسخره بازی ها به یک طرف ، خانواده ی کانادایی پیدا کردن هم از سویی دیگر در ماندگاری خاطرات این سفر سهیم بود.  بعد از بازگشت افتخار امیز به خاک شهرمان هم قسمت زیبای زمان شروع شد. سفر به ایران بعد از 2 سال. چه دردم امد این جمله را که نوشتم. سخت از وطنت ، خاکی که دوستش داری باتمام  بدی ها و خوبی هایش با اسم " سفر" نام بری. 6 هفته ایران بودم. لذت بردم از دورهم بودن ها. حضورمادر و پدر ، خواهر و برادر ] مدارسم را دیدم ،خانه ی مادر بزرگ و محله شان که دیگر آن نبود. یادم است یک همسایه ای داشتند به نام "حاج بمان علی" سال ها قبل  فوت شد. من بچه بودم آنوقت ها ولی تا وقتی پدربزرگ و مادربزرگ فوت شدند و البته تا شاید 5 ، 6 سال بعد از فوتشان که دیگر خانه شان فروخته شد و من آن محله را ندیدم خانه اش همان شکلی بود ولی الآن آن خانه با دیوارهای کاهگلی اش که مستت میکرد بویش هنگام باران شده بود آپارتمان چند طبقه. خانه ی پدر بزرگ و خانه ی همسایه شان ، همان ها که پسری به نام مجید داشتند که با برادرم زیاد کنار نمی آمد تنها عقب نشینی شده بود و دیوارهایش آجر سه سانت. خانه ی خانم سادات همان بود با همان در سبزش و خانه ی  خانم هدایان هم. با آن در قدیمی نازش. هرکدام را که می دیدی تصویر آن همسایه می آمد و خاطراتش. نمیدانم چند نفرشان زنده اند آیا. دلم میخواست بدانم حال و اوضاع درخت انجیر یا خرمالوی خانه ی پدربزرگ چگونه است. یا حال درخت گردویی که خودم گردویش را کاشتم و در آمد و قد کشید و بزرگ شد. یا آن اتاق ها . آن نورگیر بالای سقف هال و آشپزخانه، صندوق خانه.  
تا توانستم کتابفروشی های روبه روی هتل عباسی را گشتم. مثل همان روزها. هنوز هم بعضی فروشنده ها یادشان بود. میدان نقش جهان و معماریش و بازار اطرافش. راستش سالها در آن شهر بودم ولی همه ی بازار ها را نرفته بودم. خیلی خوب بودند. رودخانه اما خشک بود. آنقدر خشک که من حتا 1 مرتبه هم به پل خواجو نرفتم. دلم نمی امد. کشاورزان شرق اعتصاب میکردند. یادم امد زمانی که نه تنها رودخانه زنده بود که مادی های اصفهان با تمام داستان هایش پربود از اب و تمام چشمه ها نیز. شهر سبز بود. هوا بیش از 10 درجه گرم تر از آن روزها بود. رستورانی هم بالای کوه صفه زده بودند به نام "زاگرس" . منظره و موقعیت عالی بود.  به خصوص در شب...
کنسرت همایون شجریان هم بود. خوشحال بودم از زمان رفتنم. ردیف سوم هم بودیم. نزدیکِ نزدیک. تهران هم خوب بود. از بام تهران و سعد آباد گرفته تا انقلاب و کتابفروشی های روبه روی دانشگاه تهران و آن نان خامه ای های کثیفش. به یاد خاطرات دانشجویی همسرخان میخواستیم "سگ پز"  هم برویم که گرما  و ترافیک امان نداد. ولی برای من اصفهان چیز دیگریست. ولی باز زود تمام شد و باز خداحافظی و انتظار و امید برای دیدار پدر و مادر و آغوششان. از وقتی که برگشته ام سعی می کنم فکر نکنم به چیزی. انگار یک رویا بود. یک دنیای دیگری بود گویا. باز هم کار. ولی گهگاه که به فکر می افتم و می فهمم راه دور را قلبم میگیرد. احساس می کنم این بار باید زودتر ببینم والدینم را. دلتنگ ترم گویا .البته هوای عالی این روزهای اینجا خیلی کمک می کند. خواه نا خواه خنده روی لبانت نقش می بندد. همه چیز سبز خوشرنگ است. شنا و دوچرخه هم  خیلی خوب است.  راستی از ایران بذر ریحان آورده ام. خوشحالم ولی دلتنگ، دلتنگ...
پ.ن: راستی یادم رفت بگویم از ایران برگشتم بدون دندان عقل و نیز با عینک برای ضعف چشم.


یکشنبه، اسفند ۲۹

برخیز و به جام باده کن عزم درست


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

بر خیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشا گه توست

فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

بار دگر بهار می اید، مسافری که هرسال منتظرش هستی ، همه منتظریم و آن قدر خوب است که هیچ گاه کسی را نمی رنجاند.  از ایران عزیز که دور شوی، تازه میفهمی چه داشته ای در زیباترین فصل سال. تمامی خاطراتی که زمانی شاید تکرارش عادی بود اینجا لحظه لحظه هایش را به خاطر می آوری و در رویا های نوستالژیکت بار ها و بارها مزه مزه اش می کنی. از خانه تکانی ها گرفته که از زیرش در می رفتی تا استشمام هوای آخر اسفندماه و شلوغی های شدید خیابان هاو تقویم ها و کارت پستال های زیبایی که حتا اگر تنها نگاهشان هم میکردی دلت مملو از طراوت  بهاران میگشت. تق ولق بودن مدارس و دانشگاه ها در هفته ی آخر و پیش به سوی 13 روز تعطیلی . 13 روزی که چه اگر اهل فقط و فقط تفریح بودی خوش می گذشت و چه حتا اگر میخواستی درسی کاری انجام دهی  به یقین دور روز آخر اسفند و دو روز اول عید بدون فکر به هیچ چیز همه را کنار میگذاشتی و به نو شدن و متحول شدن اندیشه می کردی.بهار ایران تنها منحصر به طراوت بهاران نیست، آن چه لذت بهار  دو چندان می کند ، تحرک و سرزندگی زیر پوست شهرها است. بوی یاس و شب بو هایی بود که در پیاده رو گل فروشی ها فضا را عطر آگین می کند. تخم مرغ های رنگی و سبزه های سبز شده در درون و بیرون از خانه ها. سمنو هایی که می گویند، نوبر بهار است...
من اما امسال آن طور که باید این نوروز را خوب حس نمیکنم.  دمای هوا به 10 درجه مثبت رسید. چیزی که دیگر داشتیم فراموشش می کردیم. سبزه هم انداختیم. هفت سین هم چیدیم . هفت سینی که شاخه های تنها سنبلش به 16 عدد می رسد. سنبل های بنفش و صورتی و زرد. فضای خانه عطر آگین است. مهمانی نوروز شرکت کرده ایم. اما در تمام این ها در پس زمینه ی ذهنمان امتحان روز اول فروردین خنده را روی لبهایمان خشک می کند. از خانه که بیرون روی همه چیز روتین است. گویا نوروز هم در وطن خودش بیشتر راحت است. در لایه های زیرین شهر هم جاری می شود. ولی با همه ی اینها خوشحالم از شادمانی این روزهاتان و چون همیشه سرشارم از آرزو. برای همه تان در شروع این دهه جدید آرزوی سلامت، شادمانی ، آزادی ، آزادگی ، پیروزی ، اراده ، سربلندی ،تجدید دیدار ، سفر وسرمایه دارم...
نوروزتان پیروز
ساعت 45 دقیقه بامداد یکم فروردین 1390 به وقت تهران

سه‌شنبه، فروردین ۳۱

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست


آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست


در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست


در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست


در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست


آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست


من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست


این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

پنجشنبه، بهمن ۲۹

روز عشاق و امسال

29 بهمنی دیگر است امروز و سپندار مذگانی دگر . روز عشق ایران زمین . ولی امسال با تفاوتی آشکار با سالهای پیشین. بیاامروز من و تو به یاد عشق مشترکمان ، ایران و با یاد عاشقان کشته شده در این ره و و سبزی عشقشان بسی ژرف تر وپرشور تر عاشق باشیم...

این اجرا را بشنویم و به خاطر بسپریم: (دانلود +)

این نامه را برایت ، از پشت میله های سرد
با رنگ سبز جان نوشتم تا روید خنده ها ز درد
چون روز دیگر آید ، خاکم جان سبزه هاست
خورشید جاودان آزادی ، نور آسمان ماست

سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان

دلتنگ با تو بودن ، با ناله های شب قرین
تنها گناهمان سکوت سبزی بود در جواب کین
جسم و جان بی پناهم ، آماج تیر کافران
آرام و سربلندم و می بالم بر انتخابمان

سوگند به این ستاره باران، سوگند به شورعاشقان
از راه رفته بر نگردم ، تا روز کوچ جاودان

سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان

(آرمان آزاد)

پ.ن: با تشکر از علی گرامی

جمعه، شهریور ۱۳

در امتداد جا ده ی بی انتهای زندگی

صدای سوت قطارزندگی می آید با عجله و شتابی به جلو . روزگاری فراموش ناشدنیست این ایام؛ با امید هایی بیشمار به جلو و نگاهانی افزون به گذشته ، سرت را برمی گردانی و خیره خیره می نگری جاده ی زندگی ات را .راهی که امیدت بیکرانیش را نوید می بخشد و تلاش ،بردباری وحوادث روزگار پیشین پیچ و خم و فراز و نشیبش را هویدا می سازد .این روزها پازل چمدانت را که تکمیل میکنی گویی پرده ی تئاتر زندگی کنار رفته و تمامی روزهای زندگی پیش رویت ظاهر می شود . کودکی و خاطرات بدون نگرانیش ، روزهایی که بیشترین نگرانیت بستنی و مداد رنگی بود و عشقت خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ و چه آسان بود دسترسی به این آرزوها. روزهایی که زندگی به خانواده محدود بود و سپس خیلی که احساس بزرگی کردی به معلم و همشاگردی و درس و مشق و بازی و هنر و موسیقی و کتاب و کتاب و باز هم کتاب خلاصه میشد و بعدها دانشگاه و استاد و هم دانشگاهی هم افزون شد شاید. آری و گذشت و گدشت تا امروز که با همسفر مهربان زندگیت چمدان ها یکی پس از دیگری میبندی و پیش رویت جاده ات طویل تر میشود و آرزوهایت عظیم تر و طبیعتاً دلهره ات بیشتر.

عجیب سالی بود پارسال ، شهریور پیشین در سفری به بودروم،ما از بلاد گل و بلبل وخانواده ی دایی از آلمان پس از بیست و چهارسال برای اولین مرتبه دایی را ملاقات کردیم و گویی تفألی بود به زندگی من و شروع تغییرات اساسی ؛ چندی پس از بازگشت و جریانات ازدواج با آقای همسر به اتفاق این همسفر جدید زندگیم راهی آلمان شدیم . پس از بازگشت نوروزی زیبا گذشت و و سپس حوادث ایران که جزء جدایی ناپذیری از خاطرات همه ی ما ایرانیان است و اینک رهسپار آن سوی دنیا . سال شلوغ و متغیری بود ،نه؟

دلم برای این سرزمین باهمه ی زیبایی ها و زشتیهایش ،با همه ی ویرانی و آبادانیش ،برای همه ی یاران و دوستان باوفا و صمیمی اش چه در دنیای حقیقی و چه مجازی تنگ میشود . دعایم کن دوست عزیز به صبوری و شکیبایی ، و هر آنچه خود ،نیک می پسندی

شهریور 88

شنبه، مرداد ۱۰

به سبز جاودان من



وطن٬وطن

نظر فکن به من که من

به هر کجا٬غریب وار٬

که زیر آسمان دیگری غنوده ام

همیشه با تو بوده ام

همیشه با تو بوده ام


اگر که حال پرسی ام

تو نیک می شناسی ام

من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:

حکایت هزار شاه با گدا

حدیث عشق ناتمام آن شبان

به دختر سیاه چشم کدخدا

ز پشت دود کشت های سوخته

درون کومه ی سیاه

ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه

تنم ز رنج٬عطر وبو گرفته است

رخم به سیلی زمانه خو گرفته است

اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام

یکی ز چهره های بی شمار توده ام


چه غمگنانه سال ها

که بال ها

زدم به روی بحر بی کناره ات

که در خروش آمدی

به جنب و جوش آمدی


به اوج رفت موج های تو

که یاد باد اوج های تو!


در آن میان که جز خطر نبود

مرا به تخته پاره ها نظر نبود

نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان

به گودهای هول

بسی صدف گشوده ام

گهر ز کام مرگ در ربوده ام


بدان امید تا که تو

دهان و دست را رها کنی

دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی

به بند مانده ام

شکنجه دیده ام

سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام

هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام


اگر تو پوششی پلید یافتی

ستایش من از پلید پیرهن نبود

نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام


کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام

اگر که ایستاده ام

و یا ز پا فتاده ام

برای تو٬ به راه تو شکسته ام

اگر میان سنگ های آسیا

چو دانه های سوده ام

ولی هنوز گندمم


غذا و قوت مردمم

همانم آن یگانه ای که بوده ام


سپاه عشق در پی است

شرار و شور کارساز با وی است

دریچه های قلب باز کن

سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان

کنون به گوش می رسد

من این سرود ناشنیده را

به خون خود سروده ام


نبود و بود برزگر را چه باک

اگر بر آید از زمین

هر آنچ او به سالیان

فشانده یا نشانده است


وطن!وطن!

تو سبز جاودان بمان که من

پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو

به دور دست مه گرفته پر گشوده ام


سیاوش کسرایی

برای دانلود با صدای همایون شجریان اینجا را کلیک کنید