شنبه، مرداد ۱۱
بی تأمل از سرم برخاست دود
سهشنبه، فروردین ۱
برچهره گل نسیم نوروز خوش است
یکشنبه، تیر ۲۶
یک خواب خوش بود شاید...
یکشنبه، اسفند ۲۹
برخیز و به جام باده کن عزم درست
بر خیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشا گه توست
فردا همه از خاک تو بر خواهد رست
سهشنبه، فروردین ۳۱
این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
پنجشنبه، بهمن ۲۹
روز عشاق و امسال
29 بهمنی دیگر است امروز و سپندار مذگانی دگر . روز عشق ایران زمین . ولی امسال با تفاوتی آشکار با سالهای پیشین. بیاامروز من و تو به یاد عشق مشترکمان ، ایران و با یاد عاشقان کشته شده در این ره و و سبزی عشقشان بسی ژرف تر وپرشور تر عاشق باشیم...
این اجرا را بشنویم و به خاطر بسپریم: (دانلود +)
این نامه را برایت ، از پشت میله های سرد
با رنگ سبز جان نوشتم تا روید خنده ها ز درد
چون روز دیگر آید ، خاکم جان سبزه هاست
خورشید جاودان آزادی ، نور آسمان ماست
سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان
دلتنگ با تو بودن ، با ناله های شب قرین
تنها گناهمان سکوت سبزی بود در جواب کین
جسم و جان بی پناهم ، آماج تیر کافران
آرام و سربلندم و می بالم بر انتخابمان
سوگند به این ستاره باران، سوگند به شورعاشقان
از راه رفته بر نگردم ، تا روز کوچ جاودان
سوگند به خون همرهانم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغشان نمیرد ، فریاد جاودانمان
(آرمان آزاد)
پ.ن: با تشکر از علی گرامی
جمعه، شهریور ۱۳
در امتداد جا ده ی بی انتهای زندگی
صدای سوت قطارزندگی می آید با عجله و شتابی به جلو . روزگاری فراموش ناشدنیست این ایام؛ با امید هایی بیشمار به جلو و نگاهانی افزون به گذشته ، سرت را برمی گردانی و خیره خیره می نگری جاده ی زندگی ات را .راهی که امیدت بیکرانیش را نوید می بخشد و تلاش ،بردباری وحوادث روزگار پیشین پیچ و خم و فراز و نشیبش را هویدا می سازد .این روزها پازل چمدانت را که تکمیل میکنی گویی پرده ی تئاتر زندگی کنار رفته و تمامی روزهای زندگی پیش رویت ظاهر می شود . کودکی و خاطرات بدون نگرانیش ، روزهایی که بیشترین نگرانیت بستنی و مداد رنگی بود و عشقت خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ و چه آسان بود دسترسی به این آرزوها. روزهایی که زندگی به خانواده محدود بود و سپس خیلی که احساس بزرگی کردی به معلم و همشاگردی و درس و مشق و بازی و هنر و موسیقی و کتاب و کتاب و باز هم کتاب خلاصه میشد و بعدها دانشگاه و استاد و هم دانشگاهی هم افزون شد شاید. آری و گذشت و گدشت تا امروز که با همسفر مهربان زندگیت چمدان ها یکی پس از دیگری میبندی و پیش رویت جاده ات طویل تر میشود و آرزوهایت عظیم تر و طبیعتاً دلهره ات بیشتر.
عجیب سالی بود پارسال ، شهریور پیشین در سفری به بودروم،ما از بلاد گل و بلبل وخانواده ی دایی از آلمان پس از بیست و چهارسال برای اولین مرتبه دایی را ملاقات کردیم و گویی تفألی بود به زندگی من و شروع تغییرات اساسی ؛ چندی پس از بازگشت و جریانات ازدواج با آقای همسر به اتفاق این همسفر جدید زندگیم راهی آلمان شدیم . پس از بازگشت نوروزی زیبا گذشت و و سپس حوادث ایران که جزء جدایی ناپذیری از خاطرات همه ی ما ایرانیان است و اینک رهسپار آن سوی دنیا . سال شلوغ و متغیری بود ،نه؟
دلم برای این سرزمین باهمه ی زیبایی ها و زشتیهایش ،با همه ی ویرانی و آبادانیش ،برای همه ی یاران و دوستان باوفا و صمیمی اش چه در دنیای حقیقی و چه مجازی تنگ میشود . دعایم کن دوست عزیز به صبوری و شکیبایی ، و هر آنچه خود ،نیک می پسندی
شنبه، مرداد ۱۰
به سبز جاودان من
وطن٬وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا٬غریب وار٬
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
اگر که حال پرسی ام
تو نیک می شناسی ام
من از درون قصه ها و غصه ها بر آمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا
ز پشت دود کشت های سوخته
درون کومه ی سیاه
ز پیش شعله های کوره ها وکارگاه
تنم ز رنج٬عطر وبو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام
یکی ز چهره های بی شمار توده ام
چه غمگنانه سال ها
که بال ها
زدم به روی بحر بی کناره ات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موج های تو
که یاد باد اوج های تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پاره ها نظر نبود
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشوده ام
گهر ز کام مرگ در ربوده ام
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشت این زمین دل فسرده وا کنی
به بند مانده ام
شکنجه دیده ام
سپیده٬ هر سپیده جان سپرده ام
هزار تهمت و دروغ وناروا شنوده ام
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه ٬جان پاک انقلاب را ستوده ام
کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام
اگر که ایستاده ام
و یا ز پا فتاده ام
برای تو٬ به راه تو شکسته ام
اگر میان سنگ های آسیا
چو دانه های سوده ام
ولی هنوز گندمم
غذا و قوت مردمم
همانم آن یگانه ای که بوده ام
سپاه عشق در پی است
شرار و شور کارساز با وی است
دریچه های قلب باز کن
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش می رسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سروده ام
نبود و بود برزگر را چه باک
اگر بر آید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است
وطن!وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام
سیاوش کسرایی
برای دانلود با صدای همایون شجریان اینجا را کلیک کنید

