سهشنبه، تیر ۳
چهارشنبه، آبان ۱۲
جاودانه کردن یک زیبایی معمولی
یکشنبه، بهمن ۱۱
امشب ، به یاد آن دو عزیز...
یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگم و یه دلم میگه فردا به ما
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز ،سرکن بی فروغ ، خو کن به دروغ ف این عمر دو روز
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز. سرکن بی فروغ، خوکن به دروغ، این عمر دو روز
یک بوم دو هوا خسته ام به خدا نمی خوام و میخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید و گریز بی عشق نمیتونم به خدا
یک بوم دو هوا خسته ام به خدا نمی خوام و میخوام بشم از تو جدا
رویای عزیز تردید و گریز بی عشق نمیتونم به خدا
سلطان قلبم بی تو سرابم آلوده ی فکر ناجور و تردید
برگرد و از من عشقی بنا کن کانون روحم به عشق تو لرزید
یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس
یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو کن به قفس
یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست
یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا به ما
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز
یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز
سهشنبه، دی ۱
اولین سالگرد ازدواج، یلدا، یاد تو
نمیدانی چه حالی داشتم شب پیشین و چطور دلم پرکشید به آن روزها،روزهای پاک و بی غل و غش کودکی ،روزهای بازی و شادی مطلق، روزهای آبنبات و بستنی و قصه های کهن ، راستی قرمزی یلدای آن شب یادت هست ؟ همان شب چله که ما مثل همیشه به خانه تان آمدیم با کلی ذوق و شوق کودکانه؟ همان شبی که من در حیاطتان لی لی میکردم و میگفتی بیا داخل سرما میخوری و من عاشق سرمای آن شب و سرخی آسمانش بودم که همانند سرخی گونه هایم در هنگام نوازش نسیمش بود؟و تو چه مهربان بودی که وقتی من، کودک آن روز به زیبایی آسمان اشاره کردم ، درچشمانت برق مهربانی همیشگی و بر لبت ،لبخند همواره ات فزونی گرفت و آمدی با من بازی کردی ؟ وچه لذتی داشت برایم وقتی همبازیم شدی . واقعا چه روزهایی بود ، حس میکنم رویاست ، به خاطر می آوری آن شب ها که را که خنده ی پسته بود و صدای خنده ی ما؟ بازی گل یا پوچ را یادت هست و حس عجیب من در درست حدس زدن؟ راستی بازی هوپ را به خاطر داری ؟...
آن انارهاو سرخی دانه هایش یادت هست؟ هندوانه ها چطور؟ عجیب قدرتی داشتی در انتخابشان ، هنوز کسی را به مهارتت نیافته ام ، شاید هم شیرینی پندار و رفتارت را القا میکردی به خوراکیهایت !،راستی چرا آن شب همه چیز قرمز بود؟ از آسمان گرفته تا کتاب حافظ ؟!
می دانی پدربزرگ ،دیشب حس کردم بزرگ شده ام ، شاید به اندازه ی همه ی بچگی و بچه گی هایم در این سه ماه رشد کرده باشم ،حال پس از این همه سال و لذت دورهم بودن و شب چله گرفتن ، عمق یلدا را دیشب درک کردم ، یلدایی که زایش مهر را نوید میدهد .شبی که زایش خورشید و آغاز سال نو میترایی است را ، در این سوی دنیا ، سرزمینی که یلدایش بسی دراز تر از سرزمین مادریمان ، و سرمایش هم بسیار عمیق تر ، زایش مهر و فلسفه ی یلدا را درک کردیم .
آری ما، اینجا این یادگار مانده از روزگاران غبار آلودکهن را به یاد تو و تمامی کسا نی که نغمه ی مهرشان را به روزگاران نیز نتوان از دل برون کرد ، زنده داشتیم . این شب دشمنی کژی و زشتی و پلیدی را گرامی داشتیم و آماده شدیم برای فردایی که تاریکی به تدریج کم شود و پیروزی نور بر تاریکی اهریمن را نوید دهد . شبی که میگویند سرچشمه ی هستی و پدید آورنده ی خورشید است .و من همواره عاشق خورشید بوده ام ، یادت هست؟
ما دیشب یلدایی گرفتیم ، با هندوانه ای با تزیین گل و میوه های خشکی که از ایران رسیده بود ، با انگور ، خرمالو و سیب، و اناری سرخ گون که با هر دانه اش تک تک عزیزانم به خاطرم می آمد،و آجیل هایی که از سرزمینمان آمده بود ، سرزمینی که مادر نگهبان عدالت و راستی است ، و امروز خود از بی عدالتی و دروغ کمرش خم گشته است ، و ارزویم در این یلدا و این تولد نو ، کوتاهی و پایان این اهریمنان بود...
ولی میدانی ما هم دیشب یکساله شدیم ، باید پنج روز دیگر یکساله میشدیم ، اما ناگهان خویش را با کیکی در دستمان و شمع یک سالگی رنگی شدن شناسنامه مان یافتیم ،شاید نوید این زایش مهر و مهربانی ، عشق و جاودانگی باشد، گویی این "کیش مهر" ما را به "مهر پرستی " خویش رهنمون ساخت. جایت خیلی خالی بود در شیرینی فسنجان شب چله و گرمای حافظ و فال نیکش.و آمادگی برای پذیرش امروز ، اولین روز دی ماه ، روز "دادار" ، روز خداوند و آغاز و ازدیاد مهر...
راستی پدر بزرگ ، دیشب هم آسمان قرمز بود....
پنجشنبه، اسفند ۲۹
بهارانه

بار دیگر بهار آمد تا طبیعت عشوه گری اغاز نماید و طنازی پیشه سازد ،تا بار دگر طبیعت با زیبایی چشم نواز و خیره کننده خود چشم ها را به میهمانی زیبایی ها برد . امد تا بار دیگر دشت ودمن جامه ای از مخمل سبز تن کند گویی طبیعت در جان ما زمزمه میکند تا زندگی را چون بهار و طبیعت، سبز و خوش نماییم . بار دیگر پرندگان آواز خوان نغمه ی عشق سرداده و پهنه ی آسمان را به قلمرو خود درآورند گویی ما انسانها را به عشق دعوت می کنند اینکه چگونه عشق بورزیم وچگونه عشق را در قلبهایمان جاری کنیم .
بار دیگر بهار آمد تا طبیعت اواز زندگی سردهد و همه ی جانداران را به سردادن این آواز دعوت نماید ، بار دیگر آمد تا نسیم خوش بهاری تن و جان را نوازش دهد . باشد که ما نیز چون نسیم سپیده دم نوازشگر ،دست نوازش فرود آوریم بر آنهایی که از این دست ها محرومند . بار دیگر آمد تا آخرین قطعات و ذرات برف را آب نموده و به سوی دشت ها جاری سازد .
بار دیگر آمد تا ما به پشتوانه ی آن فال نیک حافظ شویم و حدیث عشق و شکوفه شویم ، پیش درآمدی در مقام عاشقی باشیم ، قطعه ای در گام مستی شویم و خلاصه آنسان باشیم.
نوشته بودم:" درسالی که پیش رو داریم(87) برای همه ی شما عزیزان خواهان وصال اگر در فراقید، خواهان صبوری اگر بی تابیدچون من" را دارم که این هردو آرزو برایم محقق شد پس بیایید برای همه آرزوهای زیاد کنیم ، و امسال(88) آرزوی سلامت ،سعادت،ایمان،خوشبختی ، پیروزی ، سفر ، علم، پووووول برای همه دارم . در چمدان آرزو من را فراموش نکنید.
بشنوید
مرتبط:1و2
با ارزوی شکفتن گل آرزویتان
پگاه
جمعه، مرداد ۴
سهشنبه، اسفند ۱۴
بازی ترانه ها
این روزها همه مشغول خانه تکانی و مرتب کردن بی حوصلگی های طول سالشونن و چه خوبه اگه دستی به سر وروی ذهنمون هم بکشیم و افکارمون را طبقه بندی ، کارهایی که باید انجام میدادیم یا بدهیم را در طبقه ای ،دوستی و نوع دوستی را در سویی دیگر وخلاصه دستی به سر وروی کارهامون بکشیم . دوستان وبلاگی هم با بازی جدیدی ظاهرا بازی ها را تکوندن . این بازی تکانی که توسط فرجام باغ آلوچه شروع شد و مخمل مهربانم من را دعوت کرده ، بازی خوبیه واسه بازی تکاندن وبلاگیمون. متن قرار داد بدین شرح است:
نمی دانم تا به حال شده وسط شنیدن یک ترانه دلتان ناغافل برود و برنگردد؟
شده جمه ای از یک ترانه برایتان قله ی آن ترانه باشد؟
شده نفستان گیر کند و در نیاید سر یک خط یک ترانه؟
شده بارها و بارها تکه ای از ترانه ای را بنویسید یا زمزمه کنید و خسته بشوید از اینکه خسته نشدید از تکرارش؟
اگر شده می توانید تکه های ترانه را بازی کنید
قوانین بازی:
اولا عدد مقدس من هفت است نه پنج .پس هفت جمله یا بیت یا عبارت که میان ترانه ها تکانتان داده اتنخاب کنید . ترانه ها میتواند قدیمی یاجدید ،سنتی یا پاپ، ایرانی یا خارجی باشد. اگر اسم ترانه سرا را نمیدانید ،نام ترانه یا خواننده را بگویید که خلق الله بفهمند منظورتان را.کارتان که تمام شد هفت نفر را دعوت کنید.
این هفت واسه انتخاب محبوب ترین ها خیلی سخته . ولی خوب:
1- ای ایران /بنان
2- به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی./تاج
3- سلامی چو بوی خوش آشنایی/ شهرام ناظری
4- دلاویزترین و صدای سخن عشق/نوری
5- فریاد/شعر از اخوان/ با صدای محمدرضا شجریان
6- بوسه های باران/ ساخته ی علیزاده/ شعر از شفیعی کدکنی / همایون و محمد رضا شجریان
7- آآآآآآآآآی آی بانو(این منو میبره به یک سالگیم)/ سیما بینا
و منفورترین ها:
1- یه ماچ داد و دمش گرم /افشین
2-از اون بالا کفتر میآید/شهاب (گمانم)
3- دختر مردم پکرم کرده/ شماعی زاده
4-حس بلوغ/ سوزان روشن
5- در اومد از حموم گل/ شهرام شبپره
6- امروز درست – ساله و – ماهه و – روزه که ندیدمش/ بنیامین
7-ش...ش...شب تو، شب منه/ نوش آفرین
دعوتند:
مصطفی ، میو ، ماهی ، باران ، مانی ، باد صبا ، مودی
سهشنبه، آبان ۲۹
یک بازی عاشقانه
مانی لطف کرده من را دعوت کرده ولی خودمونیم مگه عشق بازیچه است؟
عشق را کی ،کجا و چطور فهمیدم؟ اصلا فهمیدم؟
عشق را حس کردم وقتی اولین تبسم مادر و نگاه پر مهر پدر مملو از احساسم کرد
عشق را در سجاده ی پدربزرگ و زمزمه ی سبحان مادر بزرگ یافتم
با عشق زنده شدم وقتی ایران و ایرانی بودن را درک کردم
از کودکی تا کنون باوی دوستی نموده ام ، وقتی یافتم عاشق داییم هستم فهمیدم عشق مرز جغرافیایی نمیشناسد
عشق را در طراوت باران دیدم در آن هنگام که قطراتش نرم نرمک گونه هایم را نوازش داد
عشق را هنگامی که پس از فوت پدربزرگ ،مادر بزرگ را نشانه ای از حیات نبود و با لباس سیاه به دیار باقی شتافت ،درک کردم که روی سنگ مزارش نوشته شد
" مردن عاشق نمی میراندش / در چراغی تازه می گیراندش" وآن گاه که خود شروع به زاری های بی دلیل شبانه نمودم که "
عاشقی پیداست از زاری دل/ نیست بیماری چو بیماری دل
عشق را در مردم یافتم وقتی از غمشان اندوهگین و از شادیشان خوشحال می گشتم
عشق را در صدای فریاد شجریان ،در نغمه ی محبت علیزاده، در نوای تار شهناز یافتم
وقتی تین ایجر بودم عشق را در حل مسائل ریاضی و در اشعار شاملو و اخوان و شعر آرش سیاوش کسرایی می دیدم
عشق را وقتی یافتم که برای دوست داشتن دلیلی نیافتم
عشق را در هوای پاییز در کنار زنده رودم ، در شهر گنبدهای فیروزه ای ام یافتم
عشق را در سکوت ونگاهش احساس کردم
وبالاخره عشق را در گرمای مهر دستانش در هوایی بس سرد یافتم
اینها همه عشق است وهیچ عشق نیست دوست عزیز تو بیانش دار
پی نوشت : ترانه ی پایانی مدار صفر درجه را خیلی دوست داشتم با صدای علیرضا قربانی
وبالاخره دعوتند: مخمل بانو، میو،ماهی،،باران, مریم




