Sunday، July 18
آری یا خیر؟
Monday، July 12
هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یاد باد
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد!
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصلاش بشکفد، بیخار باد!
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحتاش بسيار باد!
Tuesday، July 6
نسیم تابستان
گاه یک صدا، یک طعم خوش، یک رایحه یا نسیمی خنک می بردت به سالها پیش ،خیلی پیش. سالهای بی غل و غشی که همیشه دلت میخواست بزرگتر شوی و نمیفهمیدی چه کوتاه است این دوران. روزگار کاغذ و نامه ، روزگار صفا و صمیمیت ، روزگار درس و مشق و مدادرنگی و کاردستی، ایامی که شاید دغدغه ای اگر بود در شب امتحان خلاصه میشد و بعد از امتحان انگار که دیگر هیچ غمی وجود نداشت و همه اش میشد خنده وشادی ،فرهنگ و هنر، تفریح و بازی و خانه ی مادر بزرگ...
امشب درهای بالکن را باز باز کرده ام. نمیدانم ، انگاراین سالهای آخردر ایران این شب ها را لمس نکرده بودم و یا اگر هم معدود زمانی در چنین هوایی بودم آنقدر ذهنم شلوغ بود که جز خنکای نسیمش بیشتر نبینم .نمیدانم از زندگی شدید ماشینی بود یا آنقدر هوا گرم و آلودگی زیاد که تنها راه خنک شدن کولر. ولی امشب این در باز و ورود این نسیم ملایم روحم را نوازش داد و سفری نوستالژیک در زمان را برایم به ارمغان آورد. در باز باز باز است و خنکی این نسیم بعد از آن روز داغ بسی دلچسب و من روی مبل در حال وبگردی.همه چیز در یک لحظه متوقف میشود و سفر آغاز. خانه ی مادر بزرگ است و تابستان و ایوان و حیاط شسته شده و حوض سنگی زیبای پر آب وفرشهای تمیز پهن شده روی ایوان و گل های قرمزهندوانه و گرمک و خربزه چیده شده در ظروف. صدای بازی برادر و چشم به در بودن پدربزرگ و مادر بزرگ برای آمدن فرزندان و دفتر نقاشی ات با آن داستان های دنباله دار جلوی چشمت و لذت زندگی...
آری این همان نسیم است. این همه راه را از آن سال ها آمده تا چند دقیقه تو را مهمان لحظه های ناب کند و سوغاتش پس از این راه طویل دلتنگی است ،یک دلتنگی زیبا با لبخندی بر لب وگونه ای نمناک...


