جمعه، خرداد ۲۸

آن که به همه کار، به هیچ کار

نه اینکه خیلی سریع، به موقع و مرتب آپلود می کنم هوس وبلاگ انگلیسی کردم. یکی نیست بهم بگه...

پنجشنبه، خرداد ۲۰

روزمره ی چندگانه

- گاهی به شدت نوشتنت میاد. همینطور کلمه و جمله است که ذهنت را احاطه کرده وچون به شدت مشغول کاری میگی شب مینویسیشون وشب که میشه همه میپرن .باز فردا روز ازنو. بعدش نگاه میکنی میبینی دو هفته ات همینطوری رفته دریغ از کلامی مکتوب...

- سوار اتوبوس میشی. کتابت را در میاری بخونی . درحال خوندنی بدون اینکه بیرون را نگاه کنی . فکر میکنی رسیدی .سرت را بالا میاری . بله رسیدی. اینجاست که حس میکنی اینجا داره خونت میشه. حس میکنی دیگه اونقدر هام غریب نیستی. انگار جز شهر، زمان هم دیگه بهت خوش آمد میگه.

- بالاخره بعد از بارها شروع ، "چاه بابل رضاقاسمی" را کامل میخونی .گویا باید یک بار دیگه خوندش همین...

- ایران که بودم سه شنبه که میشد حس میکردم هفته تمام شد. اینجا همون حس را با خودم همراه دارم با این تفاوت که شنبه ،یکشنبه را آخر هفته میدو نم . نتیجه اش این میشه که هفته میشه 2 روز.

- دقت کردی حتی وقتی روز به نظر خیلی طولانیه باز هفته و ماه خیلی کوتاهه؟

- عذاب وجدان داشتن اصلا سخت نیست کافیه خودت را وزن کنی ....