این روزها زیبایی منحصر به فرد امریکای شرقی( قاره) ، با طیف گسترده ی رنگ قرمز ، از زرد و نارنجی زیبا تا بنفش و ارغوانی به شدت مرا مجذوب خودش نموده . این اواخر در ایران زندگیم زیاد جالب نبود ، هرشب که میخواستم بخوابم شادمان بودم که روزی دگر به خوشی گذشت و صبح روز بعد باز میگفتم وای باز روز از نو . البته بی شک بلا تکلیفی از نتیجه ی ویزا هم مزید بر علل بوده ولی اینجا هنوزبرایم پر از هیجان وتازگی است ، حتی در آرامشش । هر صبح چشمم را که باز میکنم از شروعی نوین شادمانم و هر شب منتظر صبحی دگر...
هوای اینجا این روز ها از (2-) یا(3-) تا 8 درجه در روز متغیر است . حرکت از دیگر تغییرات زندگی است این روزها . نشده روزی دو ساعت پیاده راه نروم ،البته این ها احتمالا تا ماه آینده بیشتر دوام نمی آورد . همه ی وسایلم رابا خود آورده ام جتی سازم را ،ولی قلم های خطم جا مانده ، باید به مادرم بگویم پست کند .
نوشتن ،از دیگر کارهایی است که این روزها زیاد انجام میدهم . یک دفتر خاطرات که مدل دفترهای خیلی قدیمی ساخته شده ، دارم که در صفحه ی اولش یکی از عکس هایم را چسبانده ام و همه ی خاطراتم را در آن مینویسم . این کار چند حسن دارد ؛ یکم آنکه دستخط فارسی ام مخدوش نمیشود . دوم آنکه نوع نگارش نیاکان فراموش نمیگردد . سوم، که البته این شاید تنها در مورد من صادق باشد؛ بوی خاصی است که از آن استشمام میکنم و آن ،دقیقا بوی اول مهر است و مرا برای ادامه ی زندگی به وجد می آورد . وآخرین و شاید مهمترین علت اینست که من نمیتوانم همه چیز را داخل وبلاگم یا لا اقل این وبلاگ بنویسم زیرا روند خاصی را دارا شده و حوصله و علا قه ای هم به اسباب کشی ندارم و نیز بعضی خاطرات خیلی خصوصی است .
این روزها همان اهداف پیشینم که دستیابی بهشان اصلا آسان نیست را بیشتر در سرمی پرورانم ولی آن را قابل دسترس تر میبینم ، این یعنی اعتماد به نفس از دست رفته ام در حال بازگشت تدریجی است شاید...
این کتاب های برایان تریسی را میخواهم امتحان کنم ، به نظر برای تقویت اراده کارساز است.


