همیشه به همسرم، مادرم و پدرم غر می زنم که آدم باید به خودش برسد و حتما هر از گاهی چکاپی برود. ولی در مورد خودم خیلی سستی میکنم. چشم های من هیچ گاه ضعیف نبوده. از خوب هم خیلی خوبتر می دیده همیشه.این حرف یک چشم پزشک است. اینجا که آمدیم ،نور خیلی ضعیف بود. چه بیرون ،چه داخل خانه ها. نصف ساعات شبانه روز را هم که باید به مانیتور نگاه کنیم. چند مدتی بود که حس میکردم دور را خوب نمیبینم. ولی آن خیلی دور بودو خیلی ریز. هفته گذشته یک نوشته ریز را از دور ندیدم. یعنی همه را هاله دار می دیدم. طوری که خوب نمیشد تمیز داد. اگه هم میفهمیدم به علت این بود که حدس می زدم. فکر میکردم همه اینطوری می بینند این را احتمالا. به دوستم میگویم این رامیتوانی بخوانی ؟پاسخ آری است. بدون فشار به چشمت؟ بله. میفهمم نسبت به قبلم خوب نمیبینم. یک نفر چراغ را می زند. خوب می بینم. می گویم از نور بود. چشم دوستم زیادی خوب است احتمالا. وباز بی خیال پزشک و این صحبت ها میشوم. دیروز یکی از دوستان ایرانی را تا وقتی سلام نمیکند نمیشناسم. عذر خواهی میکنم . به گمانم طبق معمول حواسم جای دیگری است. کلا من همیشه معروف بوده ام به اینکه در کریدور ها کور می شوم. البته به این خاطرکه عادت دارم در این گذر ها در درون گرایی ذهنم برنامه ها و کارهایم را مرور کنم.پس طبیعی است. جدی نمی گیرم . ساعت 5:30 بعد از ظهر است. از پله بالا می آیم. حسی به من میگوید کسی را الآن میبینم ولی استادم را از 5 متریم نمیشناسم. آبرو برایم نمیماند. از همان فاصله کلی حال و احوال میکند. خجالت میکشم. هرچند که خرابکاری نمیشودو باز می گویم این کریدورها بیش از حد تاریک است. پذیرش ضعف چشم، حال به هر دلیل که باشد بعد از 25 سالگی نشدنی است...
گفته بودم که ایران ونزوئلا نیست
۶ ساعت قبل


