Tuesday، August 17

هفته ای شلوغ ولی شیرین


اوه اوه چه هفته ای را پشت سر گذاشتم .اصلا باورم نمیشه این همش یک هفته بود. کلی فعال بودم ؛مثل همه ی روزها و هفته هایی که وقتی از نحوه ی استفاده از زمانت راضی هستی هی واسه آینده  برنامه های سنگین می ریزی ولی بعد از چند روز باز روز از نو . شنبه ی گذشته که تولدم بود و از یکشنبه جمع کردن وسایل خانه واسه جابه جا کردن خونه شروع شد. بسته بندی های کارتون های کتاب و شیشه های سبزی خشک و ادویه را یکی یکی با ظرافت داخل پفکی ها بستن و کارتون کردن . گفتم ظرافت و یاد زنانگی ام افتادم . یک تجربه ی جدید ، یک هوس تازه مثل خروس بی محل در آن هفته ی شلوغ و پرکار؛ مربا درست کردم . مربای توت فرنگی خیلی هم خوشمزه است . رنگش هم خوبه ظاهرا ،یعنی عکسش را که فرستادم ایران تایید شد:

بعد از مراحل بسته بندی نوبت اساس کشی شد . که روزی شد خندان.  و گواهی نامه ی اینترنشنال ما بالاخره به کاری آمد و دیگرتجربه ی جدید رخ داد . تجربه ای شیرین که  برای همه ، لااقل اطرافیان من اتفاق نمی افتد. بله نشستم پشت تراک. یعنی فکر کن بین این همه آدم من باید بشینم منی که کلی ملت به خانم بودن میشناسنم. کلا انگار اینجا دنیا برعکسه . من پشت تراک و دوستم هم پشت ماشین خودش. همسر خان و بقیه آقایون هم در حال به دوش کشیدن وسایل. ولی آی خوش گذشت. آی خندیدیم. اون قدر خوب بود که نفهمیدیم چه اساس کشی میتونه اعصاب خرد کن باشه.از شنبه عصر تا همین حالا هم داشتم به خونه میرسیدم. اون روز بین خنده و مسخره بازی نفهمیدیم داره چه اتفاقی واسمون می افته ولی الآن همه ی عضلاتمون دردناکه. خلاصه هفته ای بود....

Sunday، August 8

زادروزی دگر



سالی دگر هم سپری شد و زادروزی دگر آمد و تو چون همیشه گیج که باید گفت یک سال به عمرت اضافه شده یا یک سال از عمرت کاسته! و این جناس تام در بازی با کلمات و مفاهیم یکی از منحصر بفرد کننده های این روز است شاید...
این سال هم چون هرسال گذشت و مثل هرسال در آن روز یک سال  با همه ی خوبی ها و بدی هایش از جلو چشمانت رژه می رود.  سال گذشته تولدم پر بود ازپیشوند" آخرین" ؛ آخرین تولد در وطن، آخرین تولد کنار خانواده ، آخرین تولد با دوستان قدیمی ووووو....
 سالی بود که رویدادهایش بیشتر از یکسال شاید بزرگم کرد و مسافتی که طی کردم خاطراتم را هم خیلی دور کرد به نظرم. و سالی را به ارمغان آورد پر از "اولین". و این درس زندگی بود شاید که تا وقتی هنوز بعد از هرپایانی آغازی دگر است یعنی هنوز امید هست و هنوز زندگی پویاست  و اگر امید داری از آخرین ها غمگین مباش. برخیز و عمیق تر بنگر!
آری، پارسال پر بود از "اولین" ها و خاطره انگیز ترین ها؛ اولین سقف مشترک،اولین دست پخت ،اولین پاییز، اولین زمستان، اولین یلدا، اولین سالگرد، اولین نوروز،و اولین و اولین هایی که در نگاه اول حس مبتدی بودن را یادآور میشود ولی پرتجربه ترین سال را باخود همراه دارد.
بر خلاف پارسال که روز تولد پر بود از "آخرین" ها امسال پر از "اولین ها"یی بود این روز.  پارسال آن "آخرین ها"  اولین ها را آورد و امسال این " اولین ها" به همه پایان می دهد و نمونه اش اسباب کشی هفته آینده. و زندگی را وارد مرحله ی "چندمین ها" میکند و این برای چون تویی که" روزمرگی" برایت سریع به "روزمره گی " بدل میشود و بدون هیجان نمیتوانی ادامه دهی یعنی هشدار ،یعنی زنگ خطر ، اینجاست که زندگی میگوید من وظیفه ی خودم را در قبال پیش کش نمودن هیجان انجام دادم اگر خواستاری آستین هایت را خودت بالا بزن و تو باید اولین هایی خلق کنی باید بیافرینی تا از نو زاده شوی.باید...

پ.ن: امیدوارم این سال تولد من واسه همتون سالی پر از شادی باشه و به آرزوهای زیبا و پاکتون برسید ( همین طور خودم)