اوه اوه چه هفته ای را پشت سر گذاشتم .اصلا باورم نمیشه این همش یک هفته بود. کلی فعال بودم ؛مثل همه ی روزها و هفته هایی که وقتی از نحوه ی استفاده از زمانت راضی هستی هی واسه آینده برنامه های سنگین می ریزی ولی بعد از چند روز باز روز از نو . شنبه ی گذشته که تولدم بود و از یکشنبه جمع کردن وسایل خانه واسه جابه جا کردن خونه شروع شد. بسته بندی های کارتون های کتاب و شیشه های سبزی خشک و ادویه را یکی یکی با ظرافت داخل پفکی ها بستن و کارتون کردن . گفتم ظرافت و یاد زنانگی ام افتادم . یک تجربه ی جدید ، یک هوس تازه مثل خروس بی محل در آن هفته ی شلوغ و پرکار؛ مربا درست کردم . مربای توت فرنگی خیلی هم خوشمزه است . رنگش هم خوبه ظاهرا ،یعنی عکسش را که فرستادم ایران تایید شد:
بعد از مراحل بسته بندی نوبت اساس کشی شد . که روزی شد خندان. و گواهی نامه ی اینترنشنال ما بالاخره به کاری آمد و دیگرتجربه ی جدید رخ داد . تجربه ای شیرین که برای همه ، لااقل اطرافیان من اتفاق نمی افتد. بله نشستم پشت تراک. یعنی فکر کن بین این همه آدم من باید بشینم منی که کلی ملت به خانم بودن میشناسنم. کلا انگار اینجا دنیا برعکسه . من پشت تراک و دوستم هم پشت ماشین خودش. همسر خان و بقیه آقایون هم در حال به دوش کشیدن وسایل. ولی آی خوش گذشت. آی خندیدیم. اون قدر خوب بود که نفهمیدیم چه اساس کشی میتونه اعصاب خرد کن باشه.از شنبه عصر تا همین حالا هم داشتم به خونه میرسیدم. اون روز بین خنده و مسخره بازی نفهمیدیم داره چه اتفاقی واسمون می افته ولی الآن همه ی عضلاتمون دردناکه. خلاصه هفته ای بود....


