یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس یه دل میگه برم و یه دلم میگه خو کن به قفس یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست یه دل میگه بگم و یه دلم میگه فردا به ما یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز ،سرکن بی فروغ ، خو کن به دروغ ف این عمر دو روز یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز. سرکن بی فروغ، خوکن به دروغ، این عمر دو روز
یک بوم دو هوا خسته ام به خدا نمی خوام و میخوام بشم از تو جدا رویای عزیز تردید و گریز بی عشق نمیتونم به خدا یک بوم دو هوا خسته ام به خدا نمی خوام و میخوام بشم از تو جدا رویای عزیز تردید و گریز بی عشق نمیتونم به خدا
سلطان قلبم بی تو سرابم آلوده ی فکر ناجور و تردید برگرد و از من عشقی بنا کن کانون روحم به عشق تو لرزید
یه دل میگه نشم عاشق کس . یه دل میگه میمیرم بی نفس یه دل میگه برمو و یه دلم میگه خو کن به قفس یه دل میگه پر رنگ و ریاست . یه دل میگه این رویای ماست یه دل میگه بگمو و یه دلم میگه فردا به ما یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خو کن به دروغ این عمر دو روز یه دل میگه پر از عشقم هنوز یه دل میگه که بساز و بسوز سرکن بی فروغ خوکن به دروغ این عمر دو روز
راز جاودانگی کوروش بزرگ تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 و روایت کننده...ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که: هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتا هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست. کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است.و بدینگونه است که کسی با نیکنامی در تاریخ جاودانه می شود
مصاحبهگر: "احساس میکنید به خاطر چیست که ترانهسراییِ غیرعاشقانه -به اصطلاح شما- دنبال نشد؟"
فرهاد: ... علت تصور میکنم بیشتر مربوط میشود به خود آن کسی که آهنگ میسازد یا میخواند یا شعر میگوید. به اصطلاح، آن چه از شما صادر میشود، چیزی از شما را در خودش دارد. پس بنا بر این، خیلی مهم است که شما مثلا سبز هستید، سفید هستید، خطخطی هستید، هر چه که هستید، آن چه صادر میشود از شما، چه به صورت کلام، چه به صورت نوشته، چه رفتارتان در خانه و خارج از خانه، نه شما، من، هر کس، مای نوعی... تصور میکنم که مسالهی عمده این است...
با صدای بیصدا، مث يه کوه، بلند، مث يه خواب، کوتاه، یه مرد بود، یه مرد!
با دستای فقیر، با چشمای محروم، با پاهای خسته، یه مرد بود، یه مرد!
شب، با تابوت سياه نشس توی چشماش، خاموش شد ستاره، افتاد روی خاک.
سايهش هم نمیموند هرگز پشت سرش، غمگين بود و خسته، تنهای تنها!
با لبهای تشنه به عکس یه چشمه نرسيد تا ببينه قطره... قطره... قطرهی آب... قطرهی آب!
در شب بیتپش، اين طرف، اون طرف میافتاد تا بشنفه صدا... صدا... صدای پا... صدای پا
سلامی چوبوی خوش آشنایی ، گویا غیبت من طولانی شد با انباری حرف وسخن ناگفته ، ومملو از شادی و غم نهفته ، آرامش و اضطراب و هیجان و سکون ها یی که گاه زمان حل و گاه فراموششان می کند.و پرداختن به آن هاگاه کسل کننده نیز هست . اما با وجود کسل کنندگی انگشت شماری را می نویسم برای شاید بازگشتن نیروی نوشتن:
یکم:مقارن با درگذشت آیت الله م.ن.ت.ظ.ر.ی جایی از خاطرات عزیزی که سالهاست دور از زادگاهش روزگار میگذراند ، خواندم که دلم نیامد تنها بخوانم .و باز هم بیندیشیم :
"من سه مرتبه ایشان را ملاقات کردم ،نخست درسال 1343 به اتفاق پدرم در منزل ایشان در نجف آباد. دوم در سال 1355که مرا از زندان اوین و ایشان را از زندان قصر برای دادگاه به دادسرای ارتش در جاده قدیم شمیران آورده بودند و هردو مرتبه در اتاق انتظار منتها میان سربازان محافظ نشسته بودیم .این بزرگ مرد به من سلام کرد و من خجل پاسخ گفتم. سپش پرسیدند که آیا ایشان را می شناسم ؟پاسخم منفی بود. آن گاه با لهجه ی اصفهانی فرمودند : من ... هستم .من هم خود را معرفی کردم که صدای یکی از سریازان درآمد که آقا ساکت و ایشان فرمود ما چیری نمیگوییم تنها اختلاط(؟) میکنیم و سوم بار در عرصه ی سیاست و بزرگی اش و این اواخر حمایتش از ج .ن .ب .ش .س. ب.ز . وی را که 5 سال از پدرم مسن تربود چون وی دوست داشتم..."
دوم:امسال نخستین تاسوعا در غریت بود و دلمان رفت و رفت و رفت به آن روزها و شله زردهایش . ما هم فکر چاره کردیم ، آستین هایمان را بالا زدیم و اولین دستپخت شله زردیمان را امتحان نمودیم و زنده شد اندکی از خاطرات . وحاصلش شد این:
سوم:اینجا خیلی مواقع منظور از پیتزا همان املت خودمان است .این تجربه را داشتیم و مدتی بود هوس نان لواش کرده بودیم . یکی از روزهای سه شنبه بود و نوبت خرید ما. هنگام برداشت نان به شوخی گفتیم احتمالا منظور از نان پیتزای ساندویچی هم همان نان لواش است . در این احوال چشممان افتاد به یک محصول جدید نان و بسته هایی نان باعنوان "لواش".
چهارم: از خوردن صحبت شد هوس آش رشته کردم. شما چطور؟
پنجم:این همسرخان ما هم اگر چیزی را گم کند تا همان یا مشابهش را نخرد پیدا نمیشود . قبلا به من گفته بود باور نمیکردم تا اینکه فلش ممری اش هنگام ورود به کانادا گم شد ، همه جا را دقیق گشتیم ولی نبود که نبود . در هراج های ژانویه (جای شما خالی) یک مشابه خریدیم ، به محض ورود به خانه از همان کیفی که بارها گشته بودیم بیرون افتاد حالا کجا مخفی شده بود را نمی دانم.
ششم: یک همایش کار دانشجویان اینترنشنال برگزار شده بود ، بد نبود . در قسمت آگاهی از اختلاف فرهنگ ها در روابط کاری ، آلمان ها مستقیم ترین و چینی ها غیر مستقیم ترین ، کانادا میانه و ایران در میانه رو به غیر مستقیم است . در این میان من در میانه رو به مستقیم هاهستم . به نظر شما من اهل کجام؟