Tuesday، September 22

پرویز مشکاتیان، نوازنده و آهنگساز ایرانی درگذشت


دگر بار، گنجینه ی هنری ما دستخوش غمی جانکاه گشت و خزانمان افزون. این آمدن و رفتن ها جزء ذات این دیار فانی است و گله ای نمیتوان داشت، ولی گله ی ما از اخلاقیات نوعمان است.چرا این بی بازگشت را با مسایل کم اهمیت از دست دادیم؟! مشکاتیان هم رفت و چه زود رفت و ما را با نوای سنتورش تنها گذارد. امروز در نبودش شاید لعل شویم در مقام صبر. بیشتر از اندوه رفتن زود هنگام این هنرمند فرزانه، زمان طولانی جدایی مشکاتیان و شجریان، تحمل امروز را سخت تر ساخته و چراهای ذهن ما را افزون می گرداند. در مدت همکاری پیوند زیبای این دو بزرگوار و آثار به واقع ماندگار در همان زمان و نه غیر آن در زمانیکه بی شک این دو نگین می شد برای موسیقی ما کارآمدتر باشند، این گسستن پیوند، نه تنها امروز ما را دچار افسوس می کند، بلکه موسیقی ما را نیز دچار افتی شدید کرد. بیایید قدر یکدیگر را بیشتر بدانیم. به یاد قاصدکشان که امروز خوش خبر نبود و ما همراه می شویم عزیز در غم دوریت...

زندگی نامه استاد بی بی سی فارسی (اینجا)

گفتگو با داوود گنجه ای، دوست وهمکار سابق آقای مشکاتیان(اینجا)

مرتبط:

همراه شو عزیز(مشکاتیان و شجریان)،قاصدک(مشکاتیان و شجریان)، ایران خورشیدی تابان دارد) مشکاتیان و شجریان)

Sunday، September 20

اولین پست اینور دنیا


بالاخره بعد از دو روز رسیدم، نمیدانم پست قبلیم را چطور نوشته ام که همه گمان برده اند به آلمان می روم. من تقریباً به نزدیکی قطب شمال رفته ام و قرار است در کنار خرسهای قطبی، اسکیمو شویم. امروز کمی شهرگردی کردیم، شهر زیبایی است با مردمانی سرخوش و خنده رو. ولی از شما چه پنهان به همین زودی دلتنگ شده ایم ضمناً میوه خونمان هم پایین افتاده. من به شدت هوس خربزه کرده ام. کسی سراغ نداره اینجا؟

پ.ن:جمعه ی پر هیجانی بود این جمعه جای ما ایران خالی

Friday، September 4

در امتداد جا ده ی بی انتهای زندگی

صدای سوت قطارزندگی می آید با عجله و شتابی به جلو . روزگاری فراموش ناشدنیست این ایام؛ با امید هایی بیشمار به جلو و نگاهانی افزون به گذشته ، سرت را برمی گردانی و خیره خیره می نگری جاده ی زندگی ات را .راهی که امیدت بیکرانیش را نوید می بخشد و تلاش ،بردباری وحوادث روزگار پیشین پیچ و خم و فراز و نشیبش را هویدا می سازد .این روزها پازل چمدانت را که تکمیل میکنی گویی پرده ی تئاتر زندگی کنار رفته و تمامی روزهای زندگی پیش رویت ظاهر می شود . کودکی و خاطرات بدون نگرانیش ، روزهایی که بیشترین نگرانیت بستنی و مداد رنگی بود و عشقت خانه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ و چه آسان بود دسترسی به این آرزوها. روزهایی که زندگی به خانواده محدود بود و سپس خیلی که احساس بزرگی کردی به معلم و همشاگردی و درس و مشق و بازی و هنر و موسیقی و کتاب و کتاب و باز هم کتاب خلاصه میشد و بعدها دانشگاه و استاد و هم دانشگاهی هم افزون شد شاید. آری و گذشت و گدشت تا امروز که با همسفر مهربان زندگیت چمدان ها یکی پس از دیگری میبندی و پیش رویت جاده ات طویل تر میشود و آرزوهایت عظیم تر و طبیعتاً دلهره ات بیشتر.

عجیب سالی بود پارسال ، شهریور پیشین در سفری به بودروم،ما از بلاد گل و بلبل وخانواده ی دایی از آلمان پس از بیست و چهارسال برای اولین مرتبه دایی را ملاقات کردیم و گویی تفألی بود به زندگی من و شروع تغییرات اساسی ؛ چندی پس از بازگشت و جریانات ازدواج با آقای همسر به اتفاق این همسفر جدید زندگیم راهی آلمان شدیم . پس از بازگشت نوروزی زیبا گذشت و و سپس حوادث ایران که جزء جدایی ناپذیری از خاطرات همه ی ما ایرانیان است و اینک رهسپار آن سوی دنیا . سال شلوغ و متغیری بود ،نه؟

دلم برای این سرزمین باهمه ی زیبایی ها و زشتیهایش ،با همه ی ویرانی و آبادانیش ،برای همه ی یاران و دوستان باوفا و صمیمی اش چه در دنیای حقیقی و چه مجازی تنگ میشود . دعایم کن دوست عزیز به صبوری و شکیبایی ، و هر آنچه خود ،نیک می پسندی

شهریور 88