Saturday، May 23

پراکنده



یکم: دلم میگیره ، میخوام گریه کنم . تازگی ها اینو زیاد میگم .نه که فکر کنی مشکلی دارم نه.. خوشبختانه پس از سالها دنیا داره به رویم لبخند میزنه. ولی این حس و این کلام وقتی ازت جاری میشه که بیای اصفهان و هوس کنی بری کنار زنده یاد ،زنده رود . اونجا این تنها تو نیستی که غصه داری . مردان مسنی را میبینی که با چه افسوسی به جای خالی آب نگاه میکنن . گویی تنها پیوندشون به روزگارجوانی و رویاهایشان را ازشون گرفتند . به پل ها که نگاه میکنی گویا دارن فریاد مهیبی میکشند . همیشه شادترین خنده های مردم روی سی و سه پل بود و الآن غمگین ترین حالت فرد هنگام گذر از آن.

دوم: اشتباه کردم اینو باید پست میکردم تنهایی . حالا که فراموشم شد بذار بگم . خوشحالم واسه ذوب آهن . نه که فکر کنی از فوتبال خوشم میآد ها . هرگز. ولی به خاطر دایی منصور شادمانم چون اون شاد هستش این روزها. خون همینه دیگه....

سوم: امروز دوم خرداد روزی که م. ی.ر. ح. س.ی.ن.... اصفهان سخنرانی داره و لحظه به لحظه ی دوم خرداد 76 را به خاطر میارم .اون روزها نمیتونستم رای بدم خیلی کوچک بودم ولی به شدت مجله ها و روزنامه ها را زیر و رو میکردم ، خیلی بیشتر از الآن. یادتونه چه زیبا باهم یکی شدیم؟ ولی یک وجه مشترکی واسه من دوم خرداد تمام سالها داره و هر سال این روز خوشحالم، اون هم این که تولد مادرم هستش.

چهارم: این آقای بهنود هم دیگه دستش واسم رو شده. وقتی رمان مینویسه اصل ماجرا کاملا بی سند و خیال پردازیه ولی میدونی چرا خوشت میاد؟ چون واست توی اون گوشه گوشه های ذهنت سوال ایجادمی کنه . پرسش هایی که اگر با احتمال محال صفر هم مطرح باشه واست خیلی ارزش داره . هنر منده بیشتر تا نویسنده . یعنی میاد یه خیالاتش زمان میده . اصلی خیالی را بازمان صحیح که باعث میشه با زمان کتاب آشنا بشی و واسه تاریخت خوبه را تلفیق میکنه و این محشره و لی خوب گولمون میزنه دیگه. الآن تقریبا میتونم بگم کتاب خانومش را از سال 76 بهش فکر میکرده . امینه که کاملا بی سند بود ودر عین حال نمیشد باور نکرد و خانوم هم در امتداد از دل گریخته ها شکل گرفته. و این را بوضوح در داستان عقرب و گل سرخ میبینی . اونجاست که داره توی کنج ذهنش _ با احترام به توانایی خانم ها و متاسفانه تنها نسبت دادن این قریحه به شاهزاده ها _ شروع میکنه به از دیو و فرشته گفتن ، وجملات تکراری هر دو کتاب از بی ارزشی و ارزشمندترین خلق جهان یعنی زندگی ، که پرو بال پیدا میکنه . ... البته اینهایی که من گفتم نقد نیست . تنها ارتباطی است فکری بین خواننده، نویسنده و شناخت خواننده از نویسنده بوسیله ی عناصر کتاب. بگذریم روده درازی من هم که پایان نداره.

پنجم: چه پراکنده نوشتم . اصل موضوعی که میخواستم بگم فراموشم شد.



Saturday، May 2

خانوم


" زندگی چیز بی ارزشی است و هیچ چیزاز آن ارزشمندتر نیست . سالها پیش ، وقتی در عین نومیدی بودم یکی به من گفت این زمین و امیدواری با عشق و نفرت ساخته شده و هر ذره اش از این هاست . فقط مرغ های دریایی هستند که از توفان نمی هراسند . حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی برای نشستن نیابند ، آنقدر بال می زنند که یا توفان فرونشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمان ها می میرند . ان که به میآن موج ها می افتد مرغ دریایی نیست . مرغ دریایی در اوج می میرد ، آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن می کند تا سقوط نبیند ."

خیلی کوچک بودم که نفرت را شناختم و سالها را با او گذراندم . اما وقتی زمان کوتاهی عشق به سراغم آمد دانستم که با او می توانم هرروز را سالی کنم .وقتی فهمیدم که قوی ترین دیوها در مقابل فرشته ی ظریفی که آدمیزاد باشد چفدر حقیرند، دانستم که زمان را انسان می سازد. من خودم آن را ساختم.

" خانوم- بهنود"